اين نوشتار از يك داعيه اصلي دفاع مي كند: اينكه اعتدال را بايد بعنوان يك «راه سوم» در سياست ايران ديد…….

اين نوشتار از يك داعيه اصلي دفاع مي كند: اينكه اعتدال را بايد بعنوان يك «راه سوم» در سياست ايران ديد نه يك روش ساده يا نقابي براي پنهان كردن مواضع اصلاح طلبي. اين ادعا از آن جهت مطرح مي شود كه دو جناح سياسي اصلي كشور، يعني اصول گرايان و اصلاح طلبان، در حال حاضر از حضور اعتدال گرايي بعنوان يك نيروي اجتماعي سوم و مستقل در فضاي سياسي ايران ناخشنود هستند. از ديدگاه اصول گرايان، اعتدال گرايي نقابي است كه برخي از اصلاح طلبان بر چهره زده اند تا تحت لواي آن بتوانند به فعاليتهاي اصلاح طلبانه خود ادامه دهند يا با آن بتوانند روابط تيره خود را با حاكميت بهبود بخشند و بواسطه آن دوباره به درون ساختار قدرت باز گردند. از منظر اصلاح طلبان، اعتدال گرايي همان اصلاح طلبي است كه در روش تغيير سياسي و نحوه اداره جامعه اندك تفاوتي با آنها دارد. «اعتدال بيشتر بعنوان يك روش مدنظر است نه يك نظريه يا انديشه. روشي براي تحقق يك انديشه يا نظريه. روشي در برابر روش افراطي». اصلاح طلبان فكر مي كنند كه اهداف اعتدال گرايان با اصلاح طلبان يكي است اما در نحوه انجام و تحقق آن اهداف با هم تفاوت دارند. اينكه اعتدال گرايي با روشي واقع گرايانه تر، منطقي تر و محافظه كارانه تر حركت مي كند و كمتر آرماني مي انديشد.

ديدگاه دو جناح سياسي اصول گرايي و اصلاح طلبي درباره اعتدال گرايي، برغم تفاوت هاي ظاهري شان، در يك چيز با هم اشتراك دارند و آن ناديده گرفتن اصالت و استقلال جريان اعتدال گرايي است. در واقع، هر دوي آنها اعتدال گرايي را صورت ديگري از اصلاح طلبي مي بينند كه نه انديشه تازه اي دارد و نه مي تواند به يك نيروي اجتماعي سوم در جامعه سياسي ايران تبديل شود. اصول گرايي چون نگاه منفي به اصلاح طلبي دارد، حال كه اعتدال گرايي را هم شكل ديگري از اصلاح طلبي مي بيند به نفي آن مي پردازد و مي گويد «اگر اعتدال حد وسط حركت كردن باشد كه به معناي فرصت طلبي و مغازه دو نبش داشتن است … و اگر اعتدال همان اسلام باشد كه مي شود اصول گرايي» و ديگر نيازي به اعتدال نيست. اصلاح طلبي نگاه مثبتي به اعتدال دارد اما شايد مي خواهد اعتدال را تنها در حد نردباني براي بازگشت مجدد خود به قدرت ببيند. در حالي كه مي بينند اعتدال گرايان به مثابه يك نيروي سوم عمل مي كنند. اصلاح طلبان سابق اكنون مستقل شده اند و مي خواهند خود به تنهايي تصميم بگيرند.

دو دليل براي ناخشنودي و مقاومت دو جناح سياسي اصول گرايي و اصلاح طلبي از حضور اعتدال گرايي به مثابه يك نيروي مستقل قابل تصور است:

  1. كاهش احتمال كسب قدرت: زماني كه دو جناح سياسي اصلي در كشور وجود داشته باشد مانند نظام هاي سياسي رياستي (همچون ايالات متحده امريكا)، اين امكان در عمل وجود دارد كه براي هر ۸ سال يك جناح سياسي از طريق انتخابات به قدرت برسد. اما وقتي جناح سياسي سومي به نام اعتدال گرايي شكل بگيرد احتمال به قدرت رسيدن دو جناح سياسي ديگر به هر ۱۶ سال مي رسد. بنابراين، طبيعي است كه شما خواهان شكل گيري يك نيروي سياسي رقيب براي خود در فضاي سياست نباشيد چون شانس شما را براي كسب قدرت كاهش مي دهد. اگر واقع بيني پيشه كنيم، نگراني دو جناح اصول گرا و اصلاح طلب از پيدايش جريان اجتماعي اعتدال گرايي طبيعي و منطقي بنظر مي رسد.
  2. كاهش پايگاه اجتماعي: حضور اعتدال گرايي باعث ريزش نيروي دو جناح اصول گرايي و اصلاح طلبي مي شود. در حال حاضر، اعتدال دارد از نيروهاي معتدل اصول گرا و اصلاح طلب تغذيه مي كند تا با در كنار هم قرار دادن آنها به يك نيروي اجتماعي سوم دست پيدا كند. اين كار در عمل باعث كوچك شدن حجم نيروي اجتماعي دو جناح اصول گرا و اصلاح طلب مي شود و وزن اجتماعي آنها را پايين مي آورد. در حالي كه يكي از معيارهاي قدرت احزاب و جناحهاي سياسي ميزان وسعت پايگاه اجتماعي (تعداد نفرات نيروي اجتماعي پشتيبان) آنها است. نيروي هر دو جناح اصول گرايي و اصلاح طلبي از طيف هاي معتدل و تندرو تشكيل شده است و وقتي نيروي معتدل آنها از آنان كسر مي شود هر دو جناح دچار مشكل مي شوند. البته اين كار ممكن است به انسجام دروني آنها كمك بكند چون تنوع درون گروهي كاهش مي يابد و نيروها يكدست تر مي شوند، اما دو مشكل جدي هم براي آنها ايجاد مي كند: نخست، با از دست رفتن بخش منطقي و معتدل يك جناح سياسي قدرت در اختيار نيرويهاي راديكال و تندرو آن قرار مي گيرد كه كنار آمدن با آنها كار سخت و هزينه بري است. دوم، از قوه ابداع و خلاقيت آن جناح سياسي كاسته مي شود. محيط سياسي متغير است و به راه حل هاي متفاوت در فضاهاي متفاوت نياز دارد. اما وقتي يك جناح سياسي تنها به يك طرح بسنده كند توانايي خلق راه حلهاي لازم براي برون رفت از بن بست هاي مختلف را از دست مي دهد.

اين مقاومت ها در برابر شكل گيري جريان اعتدال بي تأثير نخواهد بود. در اين راه، چالش اصلي اعتدال گرايي در انسجام دروني آن خواهد بود. جمع كردن دو طيف معتدل اصلاح طلبي و اصول گرايي كار آساني نيست. فضاي سياسي كنوني ايران به دو اردوگاه متخاصم تبديل شده كه هر كدام ديگري را فاقد مشروعيت مي دانند. اصول گرايان اعتقاد دارند كه اصلاح طلبي فاقد مشروعيت در ساختار قدرت است. اصلاح طلبان معتقدند كه اصول گرايي فاقد مشروعيت مردمي است. بنابراين، فضاي دو قطبي خير و شر در سپهر سياست ايران تشكيل شده كه تغيير آن كار دشواري است و مي بايست در درازمدت انجام شود. با اين همه، مي توان در كوتاه مدت به تلطيف آن پرداخت و بستر را براي تغيير اين فضاي سياسي دو قطبي مهيا نمود. اين بستر با حضور جريان اعتدال گرايي شكل مي گيرد اگرچه بر خود جريان اعتدال گرايي هم اثر گذار خواهد بود و باعث ايجاد تنش هايي در درون آن مي شود.

با اين همه، مزيت و ضرورت حضور اعتدال گرايي بعنوان يك نيروي اجتماعي سوم در جامعه سياسي ايران چيست و اعتدال چگونه مي تواند بستر تغيير فضاي سياسي ايران را مهيا كند؟ در اينجا، دو دليل براي ضرورت حضور نيروي اجتماعي اعتدال گرا مطرح مي شود كه معطوف به دو جناح سياسي اصلي كشور است:

  1. تكثر سياسي: اين دليل معطوف به ديدگاه اصلاح طلبان است. نفس حضور يك نيروي اجتماعي سوم، چه با عنوان اعتدال باشد يا هر عنوان ديگر، مي تواند به تقويت «تكثر سياسي» بعنوان يكي از مشخصه هاي اصلي دموكراسي كمك بكند. پروژه اصلي اصلاح طلبي تحقق توسعه سياسي بود. توسعه سياسي در انديشه اصلاح طلبان به معناي عينيت يافتن دو شاخص رقابت سياسي و مشاركت سياسي بود. در اين مورد، مي توان به ديدگاههاي حسين بشيريه و سعيد حجاريان (چانه زني از بالا و فشار از پايين) اشاره نمود. اين دو شاخص از سوي رابرت دال، نظريه پرداز سياسي امريكايي، براي تعريف دموكراسي درنظر گرفته شده اند كه نام آن را «پليارشي» مي گذارد. دال نظريه پرداز اصلي رويكرد كثرت گرايي سياسي در جامعه شناسي سياسي است. ويژگي اصلي كثرت گرايان اعتقاد به تنوع و تكثر در جامعه است و مي گويند كه اين امر ريشه در طبيعت آدمي دارد. وجود گروههاي اجتماعي متعدد و متكثر اساس دموكراسي است و باعث ثبات سياسي و تعادل طبقاتي در جامعه مي شود چراكه سياستگذاري بر پايه جمعبندي علايق مختلف صورت مي گيرد. بر اين اساس، حضور اعتدال گرايي بعنوان يك نيروي اجتماعي سوم در جامعه سياسي ايران مهر تأييدي بر انديشه تكثر و رقابت سياسي مورد نظر اصلاح طلبان خواهد بود و يكي از اصلي ترين شعارهاي اصلاح طلبي را محقق خواهد نمود. اين رو، هر قدر اصلاح طلبان در جهت تقويت اعتدال گرايي برآيند، در واقع دارند براي تحقق شعار اصلي اصلاح طلبي مي كوشند و هر قدر كه نسبت بدان بي تفاوت يا بي مسئوليت باشند، در واقع نسبت به جريان اصلاح طلبي بي تفاوتي نشان مي دهند چراكه از اين وجه اعتدال گرايي در راستاي اصلاح طلبي گام مي نهد.
  2. نقش تعادل بخش: اين دليل معطوف به ديدگاه اصول گرايان است. اصول گرايان مدعي هستند كه حفظ و بقاي نظام براي آنها از هر چيز ديگري مهمتر است و خود را نگاهداران نظام سياسي ايران مي دانند. در اين زمينه، اعتدال گرايي بعنوان يك نيروي اجتماعي سوم در حد واسط دو جناح سياسي اصلي كشور قرار مي گيرد و با ايفاي نقشي حايل به نوعي ضربه گير نظام سياسي ايران خواهد بود. اين كاركرد توسط جورج زيمل، جامعه شناس آلماني، توضيح داده شده است. زيمل به گروههاي دو نفره و سه نفره اشاره مي كند و مي گويد حضور يك عامل به ظاهر بي اهميت مانند نفر سوم مي تواند در عمل تغيير كيفي مهمي ايجاد كند. «گروه دو نفره به دو عضو سازنده خود وابسته است و فقدان هر كدام از آنها مي تواند گروه را نابود نمايد». اما ورود عضو سوم مي تواند امكانات تازه اي از كنش را در گروه ايجاد كند كه يكي از آنها ايفاي نقش «داور» ميان دو عضو پيشين و ديگري ايجاد «ائتلاف» در داخل گروه است. از اين جهت، حضور نيروي اجتماعي سومي تحت عنوان اعتدال گرايي مي تواند با كاستن از افراط گري ها باعث تخفيف تنش هايي شود كه ممكن است باعث از هم گسيختگي نظام سياسي ايران شوند. حضور نيروي سوم اعتدال گرا مي تواند به نوعي ميزان كننده نظام سياسي باشد و باعث ايجاد تعادل در نظام سياسي گردد. بدين ترتيب، در مواقع بحراني كشور به بن بست نمي رسد و هميشه راه حل سومي وجود دارد. براي مثال، دو جناح سياسي اصول گرايي و اصلاح طلبي پس از انتخابات ۱۳۸۸ وارد منازعه اي جدي با همديگر شدند. اصول گرايان معتقد بودند كه اصلاح طلبان فاقد پايگاه قدرت هستند و ديگر مشروعيت رسمي ندارند. اصلاح طلبان هم معتقد بودند كه اصول گرايان فاقد پايگاه مردمي هستند و مقبوليتي نخواهند داشت. نه اصول گرايان مي توانند رأي اكثريتي مردم را بدست آورند و نه اصلاح طلبان را به ساختار قدرت راه مي دهند. در چنين شرايطي، حضور جريان سياسي سوم مي تواند كشور را از بن بست خارج كند و امكان شكل گيري فضاي گذار سياسي را مهيا سازد تا زمان براي حل مسايل مطرح ميان دو جناح اصول گرا و اصلاح طلب وجود داشته باشد. در غير اين صورت، نتيجه كار قهر سياسي اصلاح طلبان و خروج آنان از نظام سياسي خواهد بود و اصول گرايي هم به سمتي خواهد رفت كه بجاي مشروعيت مردمي به مكانيسم هاي ديگر كسب قدرت خواهد بيانديشيد.

در مجموع، شكل گيري نيروي اجتماعي سومي بنام «اعتدال گرايان» در كوتاه مدت به ضرر دو جناح سياسي اصول گرايي و اصلاح طلبي خواهد بود و از قدرت سياسي و پايگاه اجتماعي آنان خواهد كاست، اما در درازمدت به نفع هر دوي آنها خواهد بود چون از يك طرف، با تحكيم فضاي تكثر سياسي باعث تضمين حضور هر كدام از نيروهاي سياسي در فضاي قدرت خواهد بود و از طرف ديگر، با ايفاي نقش ميانجي مي تواند باعث ايجاد تعادل و ثبات در نظام سياسي ايران گردد.

 

منبع:

اعتدال به مثابه ضرورت زمانه