راه سوم: وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران  این روزها در صدر اخبار داخلی ایران است. علی جنتی از لغو کنسرت سالار عقیلی در خراسان رضوی گله می کند و می گوید تاکنون همه کنسرت‌های سالار عقیلی بدون حاشیه بوده است اما اجازه ندادند کنسرت وی برگزار شود. پیش از این کنسرت علی‌رضا قربانی و شهرام ناظری هم در خراسان رضوی کنسل شده بود. علی جنتی می گوید لغو این کنسرت‌ها به دلایل واهی بوده است. اگر منظور مقدس بودن شهر مشهد است چرا برای برگزاری کنسرت‌ها در شهرهای دیگر استان خراسان دخالت می‌کنند؟ او می گوید نمی‌شود یک استان خارج از قواعد کشور عمل کند. یک استان که جزیره‌ جداگانه نیست.

در واکنشی دیگر به پرسش درستی اشاره می کند که اگر وضع فرهنگ خراب است مگر فقط همین وزارتخانه مسئولیت فعالیت های فرهنگی بوده است پس این همه نهاد فرهنگی در جامعه چه می‌کنند؟ او می گوید: « ما ٥٠ هزار نفر عالم در قم داریم و هزارن عالم دیگر در سراسر کشور هستند که در حوزه‌های علمیه مشغول تحصیل هستند، پس چرا وضعیت این‌گونه است؟ ما که حدود ٨٠٠ امام جمعه در کشور داریم که هر هفته مردم را به تقوا دعوت می‌کنند، یا در همه‌ مساجد کسانی هستند که امام جماعت دارند و وظیفه هدایت مردم را برعهده دارند. پس این‌ها چه کار می‌کنند؟». وزیر می پرسد «امسال هفت‌هزار و ١٠٠ میلیارد تومان بودجه فرهنگی کشور بوده که به نهادهای فرهنگی مختلف اختصاص داده شده است، از صداوسیما تا ده‌ها موسسه فرهنگی دیگر. از این میان، یک‌هزار میلیارد تومان به بودجه وزارت ارشاد اختصاص داده شده است. حال باید پرسید آن شش‌هزار میلیارد تومان بقیه چه می‌شود؟». حتی کار به جایی می رسد که «گاهی امام جمعه‌ای در شهری که اصلا در نقشه با ذره‌بین باید پیدایش کرد، در خطبه‌هایش گفته که عنوان «اسلامی» وزارت ارشاد را باید برداشت».

این بحث و مباحثی از این قبیل حکایت از وجود یک مسأله زیربنایی در حوزه فرهنگ ایران دارد. مساله ای که در طی حداقل دو دهه اخیر وجود داشته و تاکنون حل نشده است. ریشه مساله در ماهیت پدیده فرهنگ است. انسان حیوان ناطق است. عقل دارد و در بستر شرایط متفاوت اجتماعی از قوه عاقله خود به شیوه و درجات متفاوت بهره می گیرد. عقل انسان تحت تاثیر شرایط اجتماعی شکل می گیرد و بعد خود بر شکل دهی آن اثرگذار خواهد بود. لذا نسبت میان عقل و جامعه نسبتی ثابت نیست. مشکل هم از جایی آغاز می شود که بخواهیم آن را ثابت ببینیم. اختلاف نظر موجود میان قوای حاکمیتی ایران بر سر فرهنگ در پرتو این زمینه قابل تفسیر است. کنسرت های موسیقی تنها یک نمونه از این اختلاف دیدگاه است.

چنین اختلاف نظرهایی در عرصه سیاست امری طبیعی است. منظور از طبیعی همان خوب بودن نیست. بلکه منظور رایج بودن است. اما اگر به حال خود رها شود منشأ تنش و در نهایت بحران می شود. لذا ایجاد راهکار لازم جهت مدیریت و رفع آن برای هر نظامی از مهمترین وظایف است. نتیجه این که همه نظام های سیاسی برای حل مسایل حوزه فرهنگ خود بدنبال اتخاذ «سیاست فرهنگی» مشخص خواهند بود.

سیاست فرهنگی (Cultural policy) در معنای عام به ارزشها و اصول راهنمایی اطلاق می شود‌ که‌ انسانها را در مسائل‌ فرهنگی‌ هدایت‌ و راهنمایی‌ می‌کند. در طول تاریخ، انسانها و جوامع دارای ایده ها و راهبردهای الگومند و نهادهای مشخصی درباره چگونگی هدایت رفتارهای فردی و جمعی بوده اند و نوعی سازماندهی فرهنگی بر جامعه انسانی مستولی بوده است. دادگاهها، مراکز مذهبی،‌ قانونگذاران‌ و پاسبانان‌ طی‌قرنهای‌ متمادی‌ تصمیمات‌ مربوط به‌ این‌ که‌ چرا و چگونه‌ از کار در زمینه‌های‌ هنر و تسهیلات‌ فرهنگی‌ حمایت‌ شود و یا تصمیمات‌ مربوط به‌ زبان‌ و مذهب یک‌ جامعه‌ یا پوشش‌ و رفتار مناسب را اتخاذ کرده اند. در معنایی بسیار محدود، «سیاست فرهنگی» به اقدامات و فعالیتهای عامدانه و از پیش طراحی شده ای گفته می شود که نهادهای مختلف از قبیل دولت، بازار یا جامعه مدنی در جهت تولید، توزیع و اشاعه محصولات فرهنگی انجام می دهند. “مک گوییگان” درکتاب «بازاندیشی در سیاست فرهنگی» (MacGuigan, 2004, p: 10) از سه گفتمان دولتی، بازار و مدنی در حوزه سیاست فرهنگی سخن می گوید و با این تمایز، به چگونگی مداخله گفتمانی دولت مدرن در ساحت فرهنگ اشاره می کند.

گفتمان دولتی حول این ایده شکل گرفته که دولت، باید کل جامعه را اداره کند، اقتصاد را تنظیم و افراد مناسب را پرورش دهد. مهمترین ویژگی آن مداخله روشنگرانه دولت است. این گفتمان هم در جوامع کمونیستی حاکم بوده و هم در برخی جوامع سرمایه داری پیشرفته. سیاست فرهنگی نازی ها بر پایه سلطه گفتمان دولتی استوار بود. منتقدان فرهنگی بریتانیایی مانند ماتیو آرنولد معتقد بودند که دولت باید از طریق آموزش، طبقه متسوط جامعه را به فرهنگ بالاتری ارتقا دهد تا اعضای این طبقه شایسته حکومت کردن بر جامعه شوند. در ایران هم بحث «مهندسی فرهنگی» به نوعی در داخل گفتمان دولتی جای می گیرد. مهندسی فرهنگی از یک طرف بدنبال ایجاد تغییرات گسترده در نظامهای فرهنگ ساز موجود در جامعه است و در طرف دیگر به طراحی و بازسازی نظام فرهنگی اشاره دارد. در هر حال، به نقش برجسته دخالت دولت در این فرایند اشاره می کند. نکته مهم بکارگیری این سیاست فرهنگی در گستره متفاوت نظامهای سیاسی تاکید بر پروژه انسان آرماني مورد نظر از طريق نهادهاي هنري و فرهنگي بوده‏است.

گفتمان بازار بر این تصور است که فرهنگ با نظارت ها و کمکهای دولتی رشد نمی کند. در این دیدگاه، دخالت دولت و نهاد‌های وابسته به آن باید به کمترین میزان ممکن برسد. حوزه فرهنگی و ارزشی باید از دخالت دولت مصون باشد و امور اعتقادی و دینی نیز به عنوان حریم خصوصی اشخاص از قلمرو دخل و تصرف حکومت معزول است. بجای دولت، منطق عرضه و تقاضا تعیین­کننده خط مشی­های فرهنگی خواهد بود. از این منظر، شاهد غلبه خرده­سیستم اقتصاد بر فرهنگ خواهیم بود. رواج صنعت فرهنگ و صنایع فرهنگی نیز زاییده همین گفتمان است که موجب بسط هژمونی فرهنگ مدرن در قالب صادرات محصولات فرهنگی حوزه مدرن خواهد شد.

از منظر گفتمان بازار، فرهنگ بخشی از بازار اقتصادی تصور می شود. گفته می شود که مقررات زدایی و خصوصی سازی منابع فرهنگی اجتناب ناپذیر است و چون گریزی از این فرایندها نیست پس این فرایندها مطلوب هم هستند. در این گفتمان تصور می شود که رقابت بخش خصوصی در عرصه فرهنگ و حمایت های تجاری از بخش فرهنگ باعث رونق این عرصه می شود. این گفتمان سه سوژه آرمانی دارد: «مالیات دهنده»، «سهام دار» و «مصرف کننده». ماليات‏دهنده نمي‏خواهد پولش بوسيله دولت هدر رود. سهام‏دار خواهان برگشت حاصل از سرمايه‏گذاري است. مصرف‏كننده خواهان انتخاب و سرويس‏دهي خوب است. در این گفتمان باید از اسطوره مصرف کننده تبعیت شود چراکه سودآوری در گرو خرید و مصرف است لذا نه تنها باید نیازهای مصرف کننده را پاسخ داد بلکه باید نیازها را نیز ساخت.

گفتمان بازار زمانی مطرح شدکه دکترین بازار آزاد به کشورهای سرمایه داری بازگشت بود. در این دوره حمایت دولتها از هنر و محصولات فرهنگی بطور چشمگیری کاسته شد و همه امور فرهنگی به دست آزاد نیروهای بازار سپرده شد. در اين‏جا فرض اصلي اين بود كه كارگزاران عمومي بايد همچون واحدهاي اقتصادي خصوصي عمل نمايند. شرکتهای تجاری با منطق اقتصادی و فرصت طلبانه مبادرت به شناخت و شکل دهی ذایقه های فرهنگی توده ها می کردند. اسپانسرهای تجاری و مالی اقدام به حمایت از هنرها و ایجاد شبکه های رسانه ای می نمودند که اهداف آنان در درجه اول اقتصادی و کسب سود است تا فرهنگی. لذا در گفتمان بازار، گرایش زیادی به سمت کسب درآمد از قبل فعالیت‌هایی مانند برگزاری جشنواره‌ها، راه­اندازی موزه‌ها و جذب توریست وجود دارد.

این درحالی است که منتقدان می گویند حمایت های مالی از فرهنگ هرگز بی غرضانه و بی هدف نیست و به منظور اهداف تبلیغاتی و کسب وجهه عمومی انجام می شود. منتقدان می گویند سپردن فرهنگ به بازار موجب تنزل این عرصه می شود.

گفتمان بازار در حال حاضر گفتمان مسلط در اغلب کشورهای دنیا است. ظهور این گفتمان در سایه سیاست سوسیال دموکراسی حزب کارگر و مبارزه «بهترین‌ها» و «تفاله‌ها» یا نبرد «هنر نخبگانی» و «عامه پسند» بوقوع پیوست. این گفتمان را نیز در اجازه دولت بریتانیا به رابرت مورداک برای خرید بخش وسیعی از رسانه ملی و کنترل پخش ماهواره‌ای به خوبی می توان دید. سیاست دولت زدایی یا خصوصی سازی فرهنگی که شورای اروپا در سال ۱۹۹۷ تصویب کرد با این منطق قابل فهم است. اما مهمترین مدافع آن راست جدید در اروپا یا عصر طلایی سیاست‌های «تاچریسم» و «ریگانیزم» در اروپا و آمریکا بود.

سومین گفتمان در عرصه سیاست فرهنگی گفتمان مدنی ـ ارتباطی است که مدعی است با پشت سرگذاشتن نواقص دو گفتمان قبلی می تواند سیاست فرهنگی جامعتری تدارک ببیند. گفتمانهای دولتی و بازار چون از عقل ابزاری برآمده اند در مواجهه با فرهنگ به شکل ابزاری با آن برخورد می کنند تا از آن ابزاری برای رسیدن به اهداف شان بسازند (مک گوییگان، ۱۳۸۸ : ۸۹-۱۴۳). در مقابل، گفتمان مدنی در مقابل رسانه های تجاری ایجاد شده در اثر تسلط گفتمان بازار بدنبال ارائه مدل اصلاح شده رسانه های عمومی است. گفتمان مدنی در جهت اصلاح منطق ناکارآمد سیاست فرهنگی جوامع سکولار غربی پیشنهاد شده است. دو گفتمان دولتی و بازاری با مسلط کردن عقلانیت ابزاری به استعمار عقلانیت ارتباطی دست می زنند و باعث می شوند تحقق بخشی گفتمان مدنی سخت تر شود. در این شرایط، راه حل بازسازی حوزه عمومی از دست رفته و تقویت پیوند ذهن و عین است. در این حالت بخش عمده سازمانهای فرهنگی نه در داخل دولت و نه در دل بازار بلکه در فضای مدنی قرار می گیرند و سیاستگذاری نیز بر این اساس شکل خواهد گرفت. چون اعتقاد بر این است که دو گفتمان دیگر با نام بازار و دولت عرصه ارتباطات انسانی را تنگ کرده اند. گفتمان مدني درصدد مقاومت فرهنگي است، مقاومت در برابر «سرمایه داری و جهانی شدن» و حمایت از عدالت اجتماعی. گفتمان مدنی با سياست‏هاي فرهنگي دولتي و بازاری مخالف است و خواهان «دموكراسي فرهنگي واقعي» است. این پادگفتمان در جستجوی شهروندی فرهنگی است و موفقیت آن را در گرو مشارکت همدلانه می داند. بنا بر رویکرد مدنی، حقوق شهروندی همگان مبنی بر مشارکت فرهنگی، محترم شمرده شده و سیاست فرهنگی در تمامی مراحل از طریق بسط گفتمان‌های اجتماعی مبتنی بر عقلانیت ارتباطاتی و بر اساس افکار عمومی صورت­بندی، اجراء و ارزیابی می­شود.

در مجموع، سه گفتمان سیاستگذاری فرهنگی هر کدام بر یک بنیاد استوار هستند:

گفتمان دولتی ←  دولت

گفتمان بازار  ←  منطق عرضه و تقاضا

گفتمان مدنی ←  مردم و نهادهای مدنی

**************

حال برگردیم به وضعیت سیاست فرهنگی ایران. بر همگان مشخص است که دو دیدگاه اصلی درباره رابطه میان فرهنگ و دولت در نزد جناحهای سیاسی ایران وجود دارد. دیدگاه اول متعلق به جریان اصولگرا است که طرفدار سختگیری دینی در جامعه هستند (مثلا در بحث امر به معروف و نهی از منکر). دیدگاه دوم متعلق به جریان اصلاح طلبی است که طرفدار سهل گیری دینی در جامعه هستند و اعتقاد بیشتر به آزاد گذاشتن مردم دارند. اصولگرایان معتقدند در صورت نقص شعایر مذهبی باید تذکر زبانی و کنشی انجام داد. برای مثال در قالب گشت ارشاد یا ستادهای امر به معروف در جامعه حضور داشت و به مردم در خیابان تذکر داد. اما اصلاح طلبان معتقدند امر به معروف و نهی از منکر اولا فقط مختص رفتارهای اجتماعی نیست و آن را در نقد قدرت و صاحبان قدرت تعریف می کنند و ثانیا از امر به معروف مستقیم (کلامی و عملی) پرهیز می کنند.

اصولگرایان می گویند ماهواره منشا فساد است و قدرتهای جهانی آگاهانه و با قصد فروپاشی نظام سیاسی ایران از آن بعنوان اهرمی برای جدایی و شکاف میان ملت و حکومت ایران استفاده می کنند. برای مثال، یکی از آنها می گوید: «اين ماهواره‌ها كه به خيلي از خانه‌ها راه پيدا كرده غير از بدآموزي‌هاي سياسي و آن مسائلي كه جاسوسان و دشمنان بيان مي‌كنند بدترين چيزها را يعني مساله ترويج فساد را به عهده دارند.  ناهنجاري‌هاي فرهنگي از ماهواره‌ها و مقداري از آن هم از اين فيلمهای سينمايي سرچشمه مي‌گيرد». اصلاح طلبان می گویند این توهم توطئه است. ماهواره یک ابزار تکنولوژیک است که می تواند در خدمت همه انسانهای کره خاکی قرار بگیرد. باید به استقبال آن رفت و از ماهواره بهره مناسب برد.

اصولگرایان به اصول و فروع دین بر اساس برداشت سنتی وفادارتر هستند در حالی که اصلاح طلبان نوعی رفتار تجدید نظر طلبانه نسبت به اصول و فروع دینی دارند. این وفاداری و تجدید نظرطلبی درباره مسایلی مانند عزاداری سنتی، حجاب، حضور زن در جامعه و یا بسیاری از امور مشابه قابل رویت است. اصولگرایان خواهان حفظ شکل سنتی عزاداری های مذهبی هستند اما اصلاح طلبان از شکل های نوظهور عزاداری مانند دسته های عزاداری زنان استقبال می کنند و بیشتر به ماهیت پیام عزاداری ها توجه می کنند تا شکل بروز آنها (حسین را با آزادگی اش باید شناخت نه بی آبی اش).  پوشیدن لباس سیاه در زمان ختم و عزاداری برای اصولگرایان الزامی است اما برای اصلاح طلبان یک رسم اجتماعی است بدون الزام. از دید آنها، تنها اصول دین ثابت است و تمامی فروع دین متناسب شرایط متغیر محیطی قابل تفسیر و تغییر هستند.

اصول گرایان در بحث از فرهنگ به نظرات تخصصی علما و فقها توجه می کنند و آن را الزام می دانند که باید مو به مو اجرا شود اما اصلاح طلبان می گویند فرهنگ یک پدیده اجتماعی است و محصولات فرهنگی به عموم مردم عرضه می شود. پس باید نظر و ذائقه مردم در تولید کالای فرهنگی مبنا باشد. از نظر آنان در موارد متضاد میان نظر علما و مردم این علما هستند که باید خود را با تغییرات اجتماعی منطبق نمایند.

اصولگرایان بنابر ماهیت نظام فکری شان محافظه کار و سنتگرا هستند. بنابراین، چه در سیاست و چه فرهنگ تمایلی به تغییر ندارند و تعامل متقابل فرهنگ و محیط را برنمی تابند. برای آنان این نکته مورد پذیرش نیست که با تغییر محیط باید سیاستهای فرهنگی هم متناسب با آن تغییر کند. مهم اصول است و باید سعی کرد تا محیط مبتنی بر آن اصول تغییر کند نه برعکس. در حالت خوش بینانه با روش و مقیاسی بسیار کند در فضای تغییر حرکت می کنند اما اصلاح طلبان که خاستگاه و ریشه فکری چپ دارند از تغییر استقبال می کنند و به تحولات متغیر محیطی روی خوش نشان می دهند. این دیدگاه که ماهیتی اومانیستی دارد معتقد است که دین برای خدمت به انسان آمده، پس لازم باشد دین هم باید برای تحقق مطالبات متغیر انسان دستخوش تغییر گردد (البته فروع دین).

و نکته آخر این که اصولگرایان در مقابل تحولات جهانی فرهنگ بدبین هستند و آن را پروژه تهاجم فرهنگی می دانند که بدنبال نقوذ فرهنگی است و باید با مبارزه سرسختانه از داخل مواجه شود اما اصلاح طلبان جهانی شدن فرهنگ را یک پروسه می دانند نه یک پروژه. یعنی تحولات جهانی حوزه فرهنگ برنامه ریزی شده نیست. امکان مقابله با آن نیز وجود ندارد مگر آنکه از داخل وارد گفتگو با شبکه جهانی شویم. اصولگرایان به این نگاه اصلاح طلبان به دیده تسلیم و وادادگی می نگرند. اصول‏گرايان تقابل آشکاري با ارزشهاي فرهنگي بیرونی دارند و به شدت با ادغام و پذيرش ارزش‏هاي فرهنگي جهاني مقابله مي‏نمايند. دلیلش هم این نکته ذکر می شود که خاستگاه فکري اين فرهنگ با اصول تفکر ديني و جهان‏بيني حاکم بر آن در تضاد است. لذا خطر نفوذ فرهنگ سلطه با گسترش وسايل ارتباط جمعي، دائم در حال وقوع است.

در مجموع، اصلاح طلبان معتقدند که نباید در مقوله فرهنگ برای مردم قیم مآبی نمود. باید به مردم اعتماد کرد و امورات فرهنگی را به خود مردم سپرد. فرهنگ دست مردم و مال مردم است و نباید در آن دخالت کرد. ما خادم مردم هستیم. فرهنگ باید آزاد باشد. مردم کتابی را که می‌خواهند، باید بخوانند آنگاه خود درست یا نادرست بودن آن را تشخیص دهند. اما اصولگرایان اعتقاد دارند «فرهنگ مثل هواست و هر هوایی برای تنفس کردن مناسب نیست و همان طور که هوا گاهی مسموم است و می‌کشد، فرهنگ نیز گاهی مسوم است و ضرر دارد. وقتی کسی از فرهنگ تعریف می‌کند، منظور وی فرهنگ سالم است… کسانی که مسئولیت تامین آب و غذا و هوای سالم را دارند، باید مسئولیت تامین فرهنگ سالم را هم به عهده بگیرند… همان طور که شکم مردم باید از غذای سالم پر شود، روحشان هم باید از فرهنگ سالم سیراب شود و گرنه مانند مانند انعام می‌مانند و با چهارپایان فرقی ندارند… انسانیت انسان به فرهنگ است و اگر این‌ها را از انسان بگیرند، با حیوانات دیگر فرقی ندارد و حال اگر یک مسئول کشوری بگوید که ما اصلا به فرهنگ کشور کاری نداریم، در این صورت باید هر آبی را گذاشت هر طور که می‌خواهند مسموم کنند و مردم باید خودشان شعور داشته باشند و آب مسموم نخورند». این گونه نیست که بگوییم «دولت بودجه‌هايي براي فرهنگ اختصاص داده و مجلس هم تصويب كرده است، اين بدين معني است كه به يك آدمي غذاي زيادي بدهيم و سفره‌اش از چرب و شيرين كنيم، آن وقت يك مار گزنده به جانش بيندازيم يا جلوي آن را نگيريم. بايد جلوي آن مار گزنده فساد را گرفت».

این دو دیدگاه اصلی درباره فرهنگ اغلب در دو سوی یک پیوستار قرار می گیرند. از مداخله حداکثری حاکمیت در امور فرهنگی جامعه گرفته تا بی‌تفاوتی نسبت به فرهنگ. روشن است که در کشوری مانند ایران با تنوع قومی و زبانی و برخورداری از پیشینه تاریخی طولانی امکان موفقیت و تداوم سیاست فرهنگی یکسونگرانه بسیار کم است. تسلط هر کدام از آن سیاست های یکجانبه گرایانه با خود تنش ها و در صورت ادامه تنشها با خود بحرانهای فرهنگی به همراه خواهد آورد.  از این رو، اعتدال بعنوان سویه سوم سپهر سیاسی ایران می تواند این خلاء را پر نماید و به دور از افراط و تفریط به ترسیم نقشه فرهنگی برای جامعه کنونی ایران اقدام ورزد. تاکید می کنم که برای ترسیم نقشه سیاست فرهنگی ایران حتما باید به جغرافیای و زمان و مکان توجه ویژه داشت.

با توجه به آنچه گفته شد، از میان سه گفتمان سیاست فرهنگی مطرح شده کدام یک برای برون رفت از این جهتگیری های یکسویه کفایت می کند. گفتمان دولتی که می خواهد همه امور فرهنگی را از بالا مدیریت کند، گفتمان بازاری که اختیاری به دولت نمی دهد و و منطق عرضه و تقاضا را مبنای سیاستگذاری فرهنگی می داند یا گفتمان مدنی که بر نقش مردم در قالب نهادهای مدنی تاکید می کند. طبیعی است که گفتمان اعتدال باید از تصمیمات یکسویه حذر کند و مطابق با ایده «آرمانخواهی واقع بینانه» در جستجوی طرح سیاست فرهنگی خودش باشد.

سیاست فرهنگی اعتدال نه باید سختگیری مذهبی اعمال کند و نه سهل گیری مذهبی. جامعه ای که مبنای مذهبی دارد و حکومتش هم مذهبی است نمی تواند در بحث فرهنگ به مذهب بی توجه باشد. نمی شود اکثریت مطلق جامعه ایران مسلمان باشند بعد فردی وسط خیابان روزه خواری کند و حکومت هم چیزی نگوید! بنابراین، نهی از منکر در چنین مواردی ضرورت می یابد. مساله بر سر نحوه و چگونگی اعمال اصل امر به معروف و نهی از منکر می شود. هم چنین نهی از منکری ضرورت دارد و هم نهی از منکر صاحبان قدرت. در چنین حالتی است که این اصل مترقی می شود و برای شرایط متغیر محیطی دارای جواب. آزادی به معنای انجام هر کار نیست. حتی در تعریف کلاسیک ایمانوئل کانت هم آزادی حدودی دارد که همان نقض آزادی دیگران است. در این حالت آزادی نافی نظم نخواهد بود.

ماهواره فی نفسه یک ابزار تکنولوژیک است. ابزاری با شمشیر دو لبه. اگر فکر کنیم که دولتهای قدرتمند جهانی هیچ طرحی برای تغییر رژیم یا تغییر رفتار سیاسی نظام ایران ندارند راه خطا رفته ایم. دنیای امروز هم دنیای ارتباطات و اطلاعات است. در دنیای امروز واقعیت بازنمایی می شود. این حرف خود متفکران غربی است. هیچ عکسی عین واقعیت نیست. پس انتقال آزاد اطلاعات هم می تواند یک واقعیت باشد و هم یک پروژه برای انتقال اطلاعاتی که البته سمت و سوی مشخصی دارند و بدنبال واقعیت سازی هستند. در عصر ارتباطات هر کس قدرت رسانه ای قویتری داشته باشد واقعی تر بنظر می رسد. اینکه برخی شبکه های خاص با تولید برخی فیلمها و سریالهای خانوادگی خاص که تنها فروپاشی خانواده را ترویج می کنند یک توهم نیست. پروژه ای است که بدنبال واقعیت سازی آینده است.

حجاب در جامعه ایرانی سابقه ای دیرینه تر از خود دوره اسلامی دارد. پوشش زنان ایرانی در عصر هخامنشی و اشکانی و ساسانی با پوشیدگی کامل است. حتی بر مردان ایرانی هم واجب می بود تا لباسی فاخر و گشاد داشته باشند. اصل برهنگی پس از استیلای اسکندر بر ایران ترویج داده شد که هدفش قلب ماهیت جامعه ایرانی و دلایل استحکامش بود. در زمان حال هم با مثالهای روشن قابل لمس است. لباس ورزشکاران زن و مرد را در رشته های والیبال و دوومیدانی و غیره با هم مقایسه کنید متوجه می شوید که چگونه از زن بعنوان یک ابزار جنسی استفاده می شود. در بسیاری از رشته های ورزشی بی جهت لباس زن برهنگی دارد. این دیگر یک توهم نیست یک واقعیت سازی است. پوشیدن لباس سیاه به نشانه عزا فقط مختص دین اصلام نیست. مردم زمان حال در کشورهای مختلف چنین می کنند. هر چیزی جایگاه خاص خودش را دارد. همانطور که از لباس سفید برای عروسی و شادی استفاده می کنیم. عزاداری های مذهبی ما هم همین گونه است. پس نه آنقدر تنگ بگیریم که فقط چادر را حجاب بدانیم و نه آنقدر شل که ساپورت پوشی باب شود.

در جامعه ای که نظام سیاسی اش بر پایه اصل ولایت فقیه استوار است جدای ازاینکه باید دین محور باشد باید فقیه محور هم باشد. فقها مراجع تفسیر و تبیین دین هستند. اما آیا فقها خارج از جامعه خود زندگی می کنند؟ هر جامعه ای در روابط متقابل با محیط متغیر خود قرار دارد. احکام و فتاوی باید بر مردمی اعمال شوند که در متن جوامع متغیر زندگی می کنند. طبیعی است که اگر می خواهیم این احکام بر زندگی روزمره مردم اثرگذار باشد و پیوند علما و مردم جاری شود نیاز به استمرار دائمی رابطه آنان با مردم و تحولات جهانی است. در غیر این صورت، مطالبات متغیر اجتماعی دیواری می شود پیش روی احکام که از قابلیت اثرگذاری آنها می کاهد.

گفتمان دولتی از هر تغییر گریزان است و گفتمان بازار از هر نظارتی. نظم بدون تغییر به رکود و جمود ختم می شود و تغییر بدون قاعده به آشوب و بحران. هر دوی اینها در حوزه فرهنگ فاجعه آفرین هستند چون حوزه فرهنگ نظام ارزشها و باورهاست. سخت شکل می گیرد و وقتی هم از دست رفت سخت باز می گردد. در جامعه شناسی بدان تأخر فرهنگی می گویند. نه آنچنان است که دین در خدمت انسان باشد و نه آنچنان که انسان در خدمت دین. دین اصول راهنمای زیست متعالی انسان است. اما شأن نزول هم دارد، جغرافیای زمان و مکان هم دارد. اینها بدان جهت است که دین و متولیان آن در خود فرو نرود و خلیفه اللهی انسان را از یاد نبرند. دین هم منبع نظم است و هم منبع تغییر. پس نه آنچنان باشد که به رکود جامعه منتهی شود و نه آنچنان که موجب فروپاشی گردد.

سیاست فرهنگی اعتدال هم باید بحث تهاجم فرهنگی خارجی را به رسمیت بشناسد و هم هر مبادله ای را تسلیم نداند. جهانی شدن فرهنگ هم فرصت است و هم تهدید. فرصت است اگر نگاه ما به درون و امکانات گزین جویانه سنت باشد. تهدید است اگر چشم بر سنت ببندیم و خود را تهی از امکان ببینیم. آن وقت است که وادادگی رنگ واقعیت به خود می گیرد. تمدنهای بزرگ زمانی شکل می گیرند که امکانات درون را با فرصت های بیرون درهم آمیزند و معجونی نو بسازند با هویت جدید. بازگشت به خویشتن با اقتباس دستاوردهای روز تمدنهای مترقی راز تشکیل هر تمدنی است. اصلی که در تمدن ایران باستان و تمدن اسلامی و تمدن غربی جاری گردید. پس نه ارزشهای درونی را کامل بدانیم و نه ارزشهای بیرونی را بی اصالت.

وقتی این گونه به فرهنگ بنگریم می بینیم که دولت مسئول به بهشت بردن آدمها نیست اما می تواند موجبات به جهنم رفتن آدمها را نیز فراهم نکند. دولت باید نظارت بکند تا آدمها هوای سالم استنشاق کنند و آب سالم بنوشند. یعنی از فرهنگ سالم سیراب شوند اما همین دولت انسانها را حیوانات ناطق قلمداد کند که از قوه عاقله برخوردارند و توانایی تشخیص خوب از بد را دارند. به چنین حیوانات ناطقی باید فرصت و شرایط تحقق نفس داده شود تا آب و هوای سالم شان را آلوده نکنند. پس هم دولت هوا و آب سالم تحویل مردم بدهد و هم  مردم را به بلوغ برساند تا آب و هوایشان را آلوده نکنند. این موقعیت تنها در پرتو تعامل دو گفتمان دولتی و مدنی بعنوان سیاست فرهنگی اعتدال امکانپذیر خواهد بود.