پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Friday, 20 September , 2019
امروز : جمعه, ۲۹ شهریور , ۱۳۹۸ - 21 محرم 1441
شناسه خبر : 4265
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : ۰۹ مهر ۱۳۹۵ - ۲۳:۰۹ | ارسال توسط :

شیون فومنی: نامش هست اما نشانش نیست

  اختصاصی راه سوم امسال هم برايش يادبود گرفتند. شيون هم آنجا در کنجي ايستاده بود با آن موها و سبيل پر پشت جذاب و چشماني که ريز مي خنديد تا همچنان رنج و عسرت مردمان ديارش را در سينه پنهان سازد. در ميان انبوه جمعيت اما شيون چه غريب مي نمود! همه بودند، هم […]

شیون فومنی: نامش هست اما نشانش نیست

 

اختصاصی راه سوم

امسال هم برايش يادبود گرفتند. شيون هم آنجا در کنجي ايستاده بود با آن موها و سبيل پر پشت جذاب و چشماني که ريز مي خنديد تا همچنان رنج و عسرت مردمان ديارش را در سينه پنهان سازد. در ميان انبوه جمعيت اما شيون چه غريب مي نمود! همه بودند، هم از طايفه هنري که شعر نطق مي کنند با آن پر نسيب هاي شسته و رفته و آلامد و هم از اهالي قدرت، طلايه داران منصب و مقام و شوکت! اجتماع نقيضين. همه و همه زير يک سقف گرد آمده بودند، دولتمند و هنرمند! محتشم در مقام متولي هنر و کليشه به جاي متن!

چه رقت بار است شنيدن صداي هنر آنگاه که پژواک آن از درون سازه بي روح قدرت بر مي خيزد، از جايگاهي که در طول زمان به هنر جز به چشم ابزار انديشيده و پرداخته نشده است. دستگاهي که هيچگاه به هنر و هنرمند التفات نداشته است.         مير احمد سيد فخري نژاد، شيون و ناله و صداي فرو خورده يک قوم بود، قومي با مردماني مهربان و صلح دوست، مردماني ساده و دست يافتني که او برايشان نوشت و سرود. اينک اما آنها از يکديگر جدا افتاده بودند، او از انظار مردم کوچه و محله غايب بود و ملال و تنگ خلقي از دو تيله نگاهش مي باريد.  شيون را چه نسبتي با اين جمعيت گرد آمده و بناهاي سرد و يادبودهاي کليشه اي است! شيون متعلق به مردمان بي آلايش کوي و برزن هاست. آنها بودند که همه عمر با او زيسته اند، شاعر مردمي را با ديوارهاي بسته و تنگ، نماهاي تميز و زبان رسمي و فرمايشي و ستايش هاي سرشار از تهي چکاري است!             چه خوب مي گفت طاهره صفارزاده که:” ما مردمان همايش ها هستيم.” شيون را مي يابم در حالي که چمباتمه زده بي هيچ ادا و اطوار تصنعي، ساده و بي آلايش بر روي خاک کنار آن زن روستايي نشسته و يا بر روي نيمکت چوبي رنگ و رفته قهوه خانه اي پهلوي پيرمردي لم داده و گوش به آوا و آهنگ و معناي مستور در تن صدا و گويش آنها سپرده است و در فولکور زيست بوم توده ها غرق گشته است. شيون به تم ها و گويش ها و لهجه ها و ترانه ها نه تنها گوش مي کرد بلکه آنها را مي نوشيد و در اتمسفر فضاي شان تنفس مي کرد. لهجه ها و گويش ها در او ته نشين مي شدند و اين رمز” اين هماني” او با مردم بود و بدينسان بود که زبان گيلکي شد شيون و شيون شد زبان گيلکي. اين رمز همدلي و هم آوايي و حلاوت و عطري بود که از شعر و ترانه هاي او مي تراويد و در آهنگ صدايش هويدا مي گشت و روح و عصاره زبان يک قوم اساطيري را با صدايش به بيرون بازتاب مي داد و در جان مردمان کوچه و باغ ها متجلي و حلول مي يافت. ترانه ها و اشعار شيون به تمامي بازتاب تجارب تلخ و شيرين و رنج و شادي ارواح بي تاب سرزمين هاي شمالي بوده است.

حاصل سي سال رنج بردن فردوسي و ميراث او، زنده کردن و رهانيدن زبان فارسي از يوغ زبان بيگانه و بسط آن در گستره پهناور يک کشور بوده است اما ميراث فردوسي گيلان کجاست؟ ميراث سالها رنج و خانه به دوشي واژگان و تعابير و اصطلاحات گيلکي در کجاست؟  شيون در ميان ما حاضر و غايب است!

يک کنکاش سطحي ميداني در ميان نسل هاي متأخر که بافت اصلي جمعيتي را شکل مي دهند، در باب ميزان آشنايي و فهم شيون و ميراث بر جاي مانده اش هويدا خواهد ساخت که چه اندازه در متن زندگي مردمان گيل حضور و عينيت دارد! چند درصد از آدم هاي اطراف محيط زيست مان توانايي فهم و قرائت زبان شيون را دارا هستند!    بي تعارف بايد گفت که شواهد گوياي حقيقت تلخ مرگ زبان و گويش اساطيري گيلکي است اگر اين قالب و لهجه به جاي مانده و نشسته بر تن واژگان فارسي را در غياب و ستروني واژگان بومي، زبان گيلکي نخوانيم!!! حال اگر هر علت و دليلي بر آن مترتب باشد از جمله عدم التفات و توجه دولت مرکزي به فرهنگ هاي بومي، هژموني زبان فارسي و سيطره آن بر زبان هاي محلي و قومي، فقدان زبان و ادبيات نوشتاري، عدم انعکاس و بهره جستن از زبان گيلکي در نظام آموزشي و سازمان صدا و سيما، اقتدار و رسوخ فرهنگ جهاني در سطوح ملي و منطقه اي و…هر چه که هست  در هر صورت نمي توان ضعف و فترت زبان گيلکي را ناديده و کتمان کرد. دغدغه و غرض از تمامي تکاپوها و جستجوها و گردش هاي ديار به ديار و بومي گرايانه شيون، احياي زبان قوم گيل بوده است. زنده کردن زبان و زنده کردن فرهنگ زيست بوم تاريخي اش با همه انگاره ها و تجربيات انباشته و محفوظ در متن فولکلور، اشعار، ترانه ها و تمثيل ها.   زبان جان مايه فرهنگ است. فرهنگ در همين زبان عمومي و روزمره اي که از آن سود مي بريم، متجلي و جاري است. مرزهاي زبان، حد و حدودات فرهنگ است. از سويي زبان آينه واقعيت است و جهان اطراف مان را باز مي تاباند. زبان تصوير جهان عيني است و رابط تنگاتنگي با جهان زيست بوم واقعي ما دارد. با فهم زبان، ما به فهم جهاني که در آن زندگي مي کنيم، نائل مي آييم. با توجه به گفته هاي فوق بايد پرسيد که زبان موجود گيلکي دلالت بر کدام فرهنگ و واقعيت مي کند؟ زبان فعلي چه نسبتي با زباني که شيون استخراج و ترسيم نمود، پيدا مي کند و اشارت به کدام جهان دارد؟ آدم هاي کنوني اين منطقه و نسل هاي جديد آيا زبان و واژگان و نشانگان زبان ترسيم شده شيون را فهم و با آن رابطه برقرار مي نمايند؟ آيا زبان مورد نظر او با واقعيت هاي دنياي امروز سرزمين هاي شمالي سنخيت و همراستايي دارد و در زمان جاري و تداوم يافته است؟ بنظر مي رسد زبان تاريخي و اجدادي قوم گيلک که با مختصات منطقه اش همانندي داشت و توسط شيون بازيابي و بازتوليد و به روز گشت، ديگر به تاريخ پيوسته است. آن گزاره ها و آن نشانگان ديگر محلي از اعراب ندارند و اينک تنها شکل نمادين و اسطوره اي آن باقي مانده است. همچون بسياري از خرده فرهنگ هاي بومي که در گذر زمان و جبر مدرنيسم و اقبال جهان وطني موفق به سازگاري با جهان مدرن نشدند و در سراشيب فترت غلطيدند.

از اين منظر شيون ديگر در متن زندگي و زمانه مردم اش حضور و جريان ندارد و غايب در صحنه است و او را صرفأ مي بايد همچون تنديسي اسطوره اي در کنج موزه ها و کتابخوانه جستجو نمود. هنر و هنرمند و اصولأ هر گونه منش و بينشي آنگاه که رشته ارتباط مفهومي و حسي اش با متن جامعه و توده ها گسسته شود، خواهد مرد و بسان کالايي لوکس و تجملي و مطالعاتي تزيين بخش همايش هاي روشنفکرانه و اشراف مآبانه مي گردد. پاره شدن رشته علقه زباني شيون با مردمان امروز ديار گيل نشانه اضمحلال و سپري شدن دوره اي خاص مي باشد.

 اين واقعيت تلخ زمانه ما است که جذابيت و کاريزماي شيون و خلاقيت و غناي نبوغ آميز و تکنيک بديع و عشق و صداقت ناب او نتوانسته بر محدوديت و اقتضائات زمانه چيره گردد. مخاطبان زبان شيون در ديروز جا مانده اند و هنر او پاي به زيست بوم جهان امروزمان ننهاده است و تنها چون خاطره اي شيرين و فصلي ، گاه و بيگاه، کليش وار لقلقه زبان ما در بطن کريدورهاي دلمرده  همايش ها شده است! همايش هايي پيچيده در زرورق نوستالژي، کليشه و ديگر هيچ، و خاطره اي که به محض پايان هر مراسم در ميانه ازدحام خيابان و بوق ماشين ها و شتاب براي رفتن گم مي گردد!  با اين وجود بايد اذعان کرد که؛ ” شيون نامش هست اما نشانش نيست.”

|
کلید واژه ها
,
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.