۱٫ حسین کیست؟

دلم می خواست بنویسم: «علی مظهر اعتدال». نتوانستم! تمام عمر شیفته مرام علی بوده ام. تمام آنچه را که از یک انسان انتظار داشتم در وجود علی موجود می دیدم. عقل و احساس، محبت و قاطعیت، خانواده و جامعه، شمشیر و استدلال و هر آنچه می خواستم. علی آنقدر بزرگ بود که درخشش پرتوهایش اجازه دیده شدن به دیگران نمی داد. اما به حسین بن علی که می رسم ناگهان قلم بازمی ایستد، نفس به شماره می رود و اندیشه به تعمق فرو می رود. آنچه را که حسین داشت علی به تمامی برخوردار بود. حسین پسر علی است. در شجاعت مانند علی خود لشکری تنهاست. در آزادگی همانند او که فریاد «فزت به رب الکعبه» سر داد، فریاد می زند «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید» و مطالبه آزادگی می کند از همعصران ناآزاده اش. او حسین است. در نجابتش، مهرش، علمش، صبرش، حلمش و چه بگویم….

نتوانستم بگویم: «علی مظهر اعتدال». علی اسطوره ایست بی همتا که شاید تنها از خاندانش بتوان برای او همتایی یافت. از علی و تبار علی البته چنین نیز می رود. اما می خواهم حسین را «مظهر اعتدال» بخوانم. حسین بن علی در موقعیتی قرار گرفت و تصمیمی گرفت که در خاندان علی بی همتاست. همه ما در زندگی روزمره خود با آزمون هایی مواجه می شویم. واکنشهای ما به این چالشها نشانگر عمق وجودمان است. هر قدر آزمون ها بزرگتر باشد مسئولیت ما دشوارتر خواهد بود. آزمون حسین بن علی برای اثبات موجودیتش عظیم تر از آنچیزی است که در توان هر کسی باشد. در میان پیامبران و امامان بودند افرادی که کشته شدند. کشته شدن حسین از کشته شدن پیامبران بالاتر نیست. سر یحیی بعنوان مهریه و پیشکش زن زناکاری تقدیم شد، زکریا و عیسی را کشتند، و خواستند موسی را هم به قتل برسانند، پیامبرانی دیگر نیز کشته شده‌اند. خلفای اسلامی عمر و عثمان کشته شده اند. امیر مومنان علی ع نیز کشته شد. اما کشته شدن حسین چیز دیگری است. جنس دیگری است. حسین می خواهد درسی ماندگار برای بشریت به ارمغان بگذارد. برای چنین درسی باید بهایی بزرگ بپردازد. هر آنچه که برای یک مرد شریف در این دنیا ارزشمند است می بایست قربانی شود. ابراهیم تنها می بایست اسماعیلش را قربانی می کرد. پدرش علی می بایست خودش را بر بستر پیامبر بگذارد. اما حسین چه؟ حسین می بایست زير آفتاب سوزان سرزمين خشک و روي ريگهاي تفتيده کربلا، تا پاي جان، هر آنچه دارد را قربانی کند. چنانکه توماس مان (متفکر آلماني) می گوید: «اگر بين فداکاري مسيح و حسين مقايسه شود، حتماً فداکاري حسين پرمغزتر و باارزش تر جلوه خواهد نمود».

شهادت در راه عقیده رمز جاودانگی است و حسین در این راه کاری می کند کارستان. حسین از مرزهای ایثار فراتر می رود و مرزهایی تازه می آفریند تا فرزند علی همچون خودش «حقیقتی بر گونه اساطیر» باشد… فرزندان حسن، مسلم، عباس و خودش پیش چشمانش مظلومانه فدا می شوند و خاندانش به اسارت می روند بی آنکه مقصر به قصوری باشند. چرا؟ دستگاه ستم تنها حسین را می خواهد. نه حسین بلکه اصل شرافت را و میراث جدش را. در واقع، آنها از حسین همه چیزش را می خواهند. واکنش حسین جالب است! از همه یارانش می خواهد تاوان او را نپردازند و بروند تا او این بار تاریخی را به تنهایی بر دوش بکشد! ظلمت شب را حجاب قرار دهند تا او بماند و رسالتش! حسین بن علی از خاندان علی می خواهد او را در چنین مسلخی تنها بازگذارند! هرگز! گذشتن از خود، فرزندان و خاندان و قربانی کردن آنها در راه عقیده برای فرزندان علی حلاوت است. خاندان علی با حماسه زیست کرده اند. اما این یک فرق می کند. حسین حاضر است شمع آجین شود تا برای بشریت کاری ماندگار انجام دهد. حسین در صحرای کربلا تراژدی می آفریند تا یک پیام در قلب تاریخ ماندگار شود: “مرگ با عزت برتر از زندگی توام با ذلت است”. حسین می خواهد بگوید نباید به هر قیمتی زندگی کرد. پس چنان از “حق” دفاع می کند که پس از او افتادن در دامان اراده یزیدی به رذیلتی ابدی تبدیل می شود. با این کار «روح حسین فناناپذیر می شود». این چنین است که در مورد حسین بن علی شاید باید به جمله آنتوان بارا (دانشمند مسيحي سوري) رجوع کرد که حسین را نه چراغ اسلام  و نه زره اسلام که برای او کوچک است بلکه «وجدان تمام اديان در تمام تاريخ» می داند؛ یا آن چنانکه تندن (انديشمند هندي) می گوید: «قيام کربلا معدل بشريت را بالا برد».

می خواهم بگویم چنین شخصیتی مظهر اعتدال است! آری، حسینی را باید از دریچه اعتدال نگریست که با ستم نمی سازد و شرافت نمی فروشد تا به هر قیمتی زنده بماند. می خواهم در اوج فریاد حق طلبی حسین از اوج مصلحتش سخن بگویم، در اوج احساسش از اوج عقلانیتش بگویم، در اوج اصرارش بر اصلاح امت جدش از جامعیت برخوردش با واقعیت بگویم، در اوج قیام انقلابیش از روش تدریجی تغییرش بگویم و در اوج آرمان خواهی حسین از اوج واقع بینی اش سخن بگویم. بله! «حسین مظهر اعتدال» است.

۲٫ دو دیدگاه مطرح

ابتدا باید بگویم که دو دیدگاه در ارتباط با قیام امام حسین ع وجود دارد. دیدگاه اول همان اندیشه سنتی تشیع از قیام حسینی است که اکثر عالمان شیعی از قدیم تا جدید از آن هواداری می کنند. مطابق دیدگاه فوق امام حسین ع از آغاز با اطلاع کامل از سرانجام کار، به قصد انجام مأموریت شخصی و شهادت روانه‌ی کربلا می‌شود. امام حسین حرکت کرد که خود و یارانش کشته شوند و زن و فرزندش به اسارت بروند. علم امام غیرمتناهی است. برنامه کار و دستور العمل دوران امامت هر یک از امامان قبلا تعیین شده، و توسط پیغمبر(ص) به آنها سپرده شده، و هر کدام در عصر خود مکلف به وظایفی بودند، و تعهداتی داشتند که طبق آن رفتار کردند و امروز هم حضرت ولی عصر (عج) بر حسب همان وظیفه در پشت پرده غیبت غائب می‎باشد و تکلیف این بزرگواران علی التحقیق غیر از روش و تکلیف مردم عادی است. بر اساس روایت کافی، امامی که نداند چه بر سرش میآید و سرنوشتش چیست حجت خدا نخواهد بود. بر اساس نقل «ان الله شاء ان یراک قتیلا» تعبد به شهادت و کشته شدن است. بنابراین، امام حسین بنابر علم تفصیلی از چگونگی و زمان و مکان شهادت خود با خبر بود و برای شهید شدن و البته امر به معروف و نهی از منکر رهسپار کربلا شد. بنابراین، شهادت امام در تقدیرش بود و امام برای تحقق تقدیرش قیام نمود.

در نقطه مقابل، دیدگاه دوم متعلق به نعمت الله صالحی نجف آبادی در کتاب شهید جاوید (۱۳۴۹) است که اعتقاد دارد امام بنابر علم اجمالی از شهادت خود با خبر بود اما از جزئیات آن اطلاع نداشت و برای تشکیل حکومت اسلامی بسوی کوفه هجرت نمود. صالحی نجف آبادی می نویسد: حسین بن علی از مدینه بسوی مکه و از آنجا بسوی کوفه حرکت کرد نه برای شهید شدن و آگاهی از شهادت خود در کربلا و نه برای زنده نگهداشتن اسلام بلکه برای تشکیل حکومت اسلامی هجرت نمود. شهید جاوید می گوید امام از این که پایان زندگی وی شهادت در راه خداست مطلع بوده اما زمان و مکان شهادت را نمی دانسته و به قصد شهادت از مکه خارج نشده است. به قصد عدم بیعت با حاکم جائر از مدینه به مکه رفته است و بعد از تایید وضعیت مناسب برای قیام در کوفه از جانب مسلم از مکه به سوی کوفه حرکت می کند اما با اطلاع از شهادت مسلم به حالت دفاعی می رود و پس از مواجهه با سپاه کوفه به فرماندهی حر می کوشد به سرزمینی که تحت سلطه‌ی امویان نیست برود، لشکر کوفه ممانعت می‌کند. در مقابل لشکر عمر سعد نیز مذاکره می کند و تنها زمانی که او را بین بیعت و جنگ مخیر می کنند جنگ و مرگ باعزت را می پذیرد. لذا اینکه «ایشان مطلع بود، اما این علم غیب برایش ایجاد وظیفه نمی کرد» پذیرفته نیست. علم غیب ائمه محدود بوده است. از همین روست که «امام دانسته برای کشته شدن حرکت کند» را رد می کند.

از نظر من، قیام امام حسین از منظر سومی هم قابل تفسیر است. معتقدم که حسین نه برای صرف حصول به شهادت قیام کرد و نه برای صرف حکومت کردن. این دو دیدگاه قادر به روشن ساختن همه زوایای قیام حسینی نیستند. از یک طرف، اگر امام می خواست صرفا به قصد حکومت کردن قیام کند می توانست بعد شهادت برادرش قیام کند. معاویه از همان آغاز عهدنامه صلح را زیرپا گذاشته بود. پس قیام امام همان زمان مشروعیت داشت. اما امام در زمان حضور معاویه بر عهدنامه صلح برادرش پایبند باقی ماند و به درخواست طرفدارانش برای قیام پاسخ منفی داد. مطابق عهدنامه معاویه نمی بایست جانشینی برای خود تعیین می کرد و می بایست انتخاب خلیفه آتی به شورای مسلمین واگذار گردد. معاویه خلف وعده کرد و عهد شکست. پس باز هم قیام حسین برای حکومت در این زمان مشروعیت داشت. اما او قیام نکرد. حسین اگر می خواست می توانست مقدمات جنگ را از همان مدینه مهیا کند نه آنکه منتظر بماند تا مردم کوفه برای او دعوت نامه بفرستند. اما منتظر ماند تا مانند رویه پدرش علی با خواست مردم و بر اساس اراده مردم حکومت بکند.

از طرف دیگر، کل قیام حسین را ماموریت شخصی برای شهادت تلقی کردن نوعی ساده سازی این حرکت بزرگ تاریخی است. اگر امام برای شهادت رفته بود چرا بارها با سپاه دشمن مذاکره می کند و بارها به آنها یادآور می شود که به خواست مردم کوفه آمده است و اکنون که آنها از نظرشان برگشته اند او می خواهد به مدینه یا هر شهری در مرزهای اسلام بازگردد؟ حتی امام با افتخار از شروع جنگ پرهیز می کند! (مانند پدرش علی در جنگ جمل و صفین). اگر هدف ماموریت شهادت است چرا دستور می دهد دور خیمه هایش خندق بکنند و از هیزم و کاه پر کنند تا در روز عاشورا برای دفاع از خود مقابل سپاه دشمن به آتش بکشند؟ موارد مذاکره و تقاضای بازگشت امام آنقدر مکرر است که اندیشه شهادت بعنوان هدف قیام را بلاموضوع می کند.

۳٫ اعتدال چیست؟

در مقابل این دو دیدگاه از قیام امام حسین می خواهم از روایت سومی سخن بگویم که مبتنی بر اندیشه اعتدال است چون «حسین مظهر اعتدال» است. ابتدا باید ببینیم منظور از اعتدال چیست؟ من اعتدال را «آرمانخواهی واقع بینانه» تعریف می کنم. جریان فکری که در مقابل افراط گرایی تعریف می شود (رجوع شود به یادداشت «اعتدال چیست؟ اعتدال گرا کیست؟»). دال مرکزی اعتدال مفهوم «تعادل» است و مهمترین کانون تعادل در گفتمان اعتدال، توازن بین واقع بینی و آرمان خواهی است. «آرمان خواهی واقع بینانه» بدین معناست که «ما هم آرمانگرایی را تأیید می کنیم و هم دیدن واقعیات را». هر جامعه ای «دارای منظومه ای از آرمانها است که باید برای رسیدن به همه آنها تلاش شود اما این آرمانها دارای رتبه بندی و درجات مختلف هستند». در طرف دیگر هم «واقعیت‌ها نباید ما را از آرمان‌ها دور کند، بلکه باید مثل پلکان ما را به آرمان‌ها نزدیک کند». لذا «آرمانگرایی بدون دیدن واقعیات، به خیالپردازی و توهم منجر خواهد شد… آرمانخواهی که واقعیات را هم می بیند، در هیچ شرایطی، چه هنگام پیروزیهای شیرین و چه هنگام هزیمت های تلخ، دچار احساس انفعال و یأس و بن بست نمی شود زیرا در آرمانخواهی صحیح و واقع بینانه، بن بست وجود ندارد… همواره و در هر شرایطی، با نگاه واقع بینانه به دنبال آرمانها باشند». آرمانها در میان جوامع متفاوت است. اما برای درک واقع بینی شش اصل (عقلانیت، واقعیت، مصلحت، تدریجیت، جامعیت و تعادل) وجود دارد که آن را «اضلاع اعتدال» نامیده ام.

«عقلاني بودن» جوهر و قلب اعتدال است. منظور از عقلانيت محاسبه شرايط و وسايل مناسب براي رسيدن به اهداف مطلوب است. استفاده از گفتگو و مذاكره مبتنی بر استدلال بجای رفتارهاي هيجاني، واكنشي و یهویی. لذا تصميمات سرپايي و نسنجيده جای خود را به برنامه و اتاق های فکر در مدیریت زندگی روزمره بدهد.

«واقعیت محوری» یعنی شناخت مقدم بر تصميم و انديشه مقدم بر عمل باشد. مديريت واقع بينانه به معناي ارزيابي درست از جايگاه خود نه اغراق و طرح رمانتسیسم سیاسی به معنای مدیریت جهان. آمارهای غلط و تحلیل غیر واقعی از وضعیت موجود تنها به کار تبلیغات می خورد.

«مصلحت انديشي» در سیاست به اندازه مبارزه اهميت دارد. مساله مهم تعیین عنصر مكان و زمان است. تنها باید دانست كه در چه زماني بايد مصالحه نمود و در چه زماني مبارزه. در غير اين صورت، مبارزه دايمي و مصالحه دايمي تنها به دور مداوم نخبگان قدرت بدون پیشرفت جامعه منتهی می شود.

«تدریجی عمل کردن » می گوید نحوه انجام تغییر به اندازه محتوا و هدف آن داراي اهميت است. پس از تعیین آرمانها باید دورانديشي در اتخاذ تصميمات و نحوه اجراي آنها را پیشه نمود. كيفيت تغييرات بر سرعت تغييرات تقدم دارد. باید با پرهیز از شتابزدگی در انجام کارها با صبر و حوصله عمل كرد و آهسته و پيوسته حرکت نمود. لذا ابتدا بايد زيرساختهاي لازم را براي تغيير فراهم نمود.

«جامع نگري» بر ضرورت توجه به همه جنبه هاي يك موضوع و همه ابعاد جامعه تأكيد مي كند. بايد خودمحوري و نگرش تك بعدي كنار گذاشته شود تا از همه ظرفيتها برای پیشبرد اهداف تغییر استفاده گردد.

«تعادل گرايي» به معناي توازن ميان امكانات (محدودیت ها) و اهداف مطلوب باعث مي شود تا از امكانات موجود نهايت بهره برداري صورت گيرد. البته اعتدال بدنبال نوعی ” تعادل پویا ” است که در آن اصل را بر تعادل می نهد و بعد با حفظ تعادل بدنبال پویایی آن است.

۴٫ روایت سوم

روایت سوم از قیام حسین با بازگشت حکومت به خاندان پیامبر بر اساس رأی و خواست مردم آغاز می شود. سنتی که علی پایه گذاری نمود سنتی بود بدیع تا مسیر آینده را بازگشاید. پس از او، فرزندش حسن نیز با «بیعت گروه گروه مردم کوفه» عهده دار حکومت مسلمانان گردید تا آنکه ملاحظه سست عنصری مردم در جهاد با معاویه و حتی شورش علیه خودش که به خیمه او ریختند و زیرانداز را از پای او کشیدند و ران او را با کلنگی شکافتند، او را منصرف نمود و مقاومت را بی فایده دانست. آری فرزند علی می دانست که این کوفیان ” نه سلامت دارند و نه پایداری. امروز دنیایشان بر دین شان مقدم است”. اما حسن بن علی حتی در زمان صلح نیز سیره پدر نگاه داشت و در پیمان نامه صلح ” انتخاب خلیفه آتی را به شورای مسلمین” سپرد تا هم انتخابی باشد و هم شورایی. بگذریم که معاویه به هیچ کدام از قول هایش وفا نکرد تا آنکه نوبت به حسین بن علی رسید؛ مرد همیشه جاوید!

حسین بن علی از همان آغاز صلح معاویه اهل پذیرش نبود اما اهل التزام بود. با واگذاری خلافت به معاویه مخالف بود و حتی پس از صلح برادرش، خود با معاویه بیعت نکرد، اما نسبت به این مصالحه ملتزم ماند. حتی پس از وفات برادرش هم با آنکه مشروعیت حکومت معاویه را رد می کرد، به درخواست برخی شیعیان برای شکستن پیمان و قیام علیه معاویه پاسخ منفی داد و خواست تا زمان مرگ معاویه منتظر بمانند. او پایبندیش به عهدنامه صلح را به معاویه نیز یادآور شد. وقتی برادرش حسن را خواست نزد جدش دفن کند و با مخالفت عایشه و اهل امیه روبرو شد، مقاومت کرد اما با وساطت (ابن عباس) رضایت داد تا از درگیری بنی هاشم و بنی امیه جلوگیری کند. حتی پس از وفات برادر در لشکر معاویه برای محاصره‌ قسطنطنیه پایتخت بیزانس شرکت کرد و جنگید. اما زمانی که معاویه از او بیعت با یزید را خواست نپذیرفت و او را شایسته حکومت ندانست. پس معاویه هم که خوب می دانست حسین همچون پدرش علی اهل حیله نیست و از این حسین نمی توان بیعت گرفت، یزید را به مدارا با حسین فراخواند. تا آنکه خبر عدم بیعت حسین به مردم عراق رسید.

حسین در موسم حج راهی مکه شد. او حج را نیمه رها می کند. کوفیان بیش از ۵۰۰ نامه به حسین نوشتند که خواهان بیعت با او هستند و او را به سوی خود فرا ‌خواندند. مسلم پسر عم حسین راهی کوفه شد تا صحت خواست مردم را جویا شود. آنچه مسلم در خانه هانی دید، بیعت گروه گروه مردم با او به نمایندگی از حسین بود. تا آنجا که کوفیان عبیدالله نقاب زده را با فرزند علی بازنشناختند! پس حسین به خواست مردم راهی کوفه کرد. شد آنچه نمی بایست می شد: هنوز خورشید غروب نکرده بود که از لشکر ۴ هزار نفری مسلم در کوفه تنها خود مسلم باقی ماند! آنچه را که برادرش حسن تصور می کرد حقیقت داشت: «این مردم دنیایشان بر دین شان تقدم جسته بود!»

امام اما یک روز پیش از کشته شدن مسلم و با اتکای به نامه های مردم کوفه راهی سفر شد. «عبدالله بن عمر»، «عبدالله بن عباس»، «عبدالله بن عمرو بن عاص»، «ابو سعید خدری»، «عبدالله بن زبیر» و برادر حسین، «محمدحنفیه»، همگی او را از رفتن به کوفه بازداشتند. اما نگاه حسین به خواست مردم بود. او امام و مقتدا است. برای خود نمی زید که الان به خود فکر بکند. پس راهی شد تا آنکه قاصد مسلم خبر آورد. حسین که دانست چه شده است در تردید افتاد چون خواست مردم منتفی شده بود. همان که محرک قیامش بود. اما فرزندان مسلم خون پدرشان را پایمان نمی خواستند. پس حسین راهی کوفه شد. وقتی حر بن یزید ریاحی راه بر او سد کرد، امام فرمود: «حال كه بر خلاف نوشته ها و فرستاده هايتان نظر داريد، من از آن جا كه آمده ام بدان جا بازمى گردم». اما حر او را از بازگشت به مدینه و حرکت به کوفه بازداشت تا دستور عبیدالله فرا رسد. پاسخ ابن زیاد هم این بود که «بر حسین(ع) سخت گیر، و او را فرود نیاور مگر در بیابان بی‌حصار و بدون آب». تا آنکه کاروان حسین به کربلا رسید. در آنجا پیشنهاد امام به عمر سعد این بود که «مرا بگذاری تا برگردم، یا به مرزی از مرزهای اسلام بروم، و یا اینکه به شام پیش یزید بروم و دستم را در دست او بگذارم». اما هیچ کدام از این پیشنهادات عملی نشد. نه حسین خواهان بیعت با یزید بود و نه عبیدالله خواهان بازگشت حسین. آنها تنها خواهان تسلیم حسین بودند. تسلیم شدن مردی تسلیم ناپذیر! مردی که صلح برادر را تنها به جهت احترام پذیرفته بود حال گردن به طاعت عبید الله بنهد!

عصر تاسوعا وقتی فرستاده عمر سعد نزد حسین آمد و دلیل آمدنش را خواست این چنین پاسخ شنید: «اهالی شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده‌اند، و اگر از آمدن من ناخشنودند باز خواهم گشت». تقاضای حسین بن علی برای بازگشت در تواریخ معتبر طبری، ارشاد شیخ مفید و بحار الانوار آمده است. عبیدالله نپذیرفت. حسین که می داند نه راه بازگشت دارد و نه زندگی با عزت، شب عاشورا بیعت از گردن یارانش برمی دارد و آنها را به ظلمت شب عالم می سپارد تا خود به تنهایی بار سنگین مسئولیت مرگ با عزت را بر دوش بکشد. اما اینان از تبار علی هستند: «دست از ياري تو برداريم که بعد از تو زنده باشيم، خدا هرگز نخواهد که بعد از تو زنده باشيم، زندگي دنيا بي تو به کار نمي آيد». آری! به دستور سالار کربلا خیمه های حرم را با طناب بهم گره زدند و بر دور آنها خندقی حفر نمودند تا از هیزم پر کنند. شواهد نشان از استراتژی دفاعی امام دارد نه تهاجم.

صبح عاشورا امام لشکر ۳۲ سواره و ۴۰ نفر پیاده خود را به صف کرد. دو سمت چپ و راست لشکرش را به سردارانش سپرد، پرچم به دست برادرش عباس داد و خیمه را در پشت سر قرار داد. اطراف آن را که پیش از آن خندق کنده بودند و پر از هیزم و چوب کرده بودند آتش زد تا دشمن نتواند از پشت سر آنان را غافلگیر کند. همان زمان شمر ذی الجوشن شروع به ناسزا کرد. مسلم بن عوسجه خواست هدفش قرار دهد که امام فرمود: «او را نزن زیرا من خوش ندارم آغازگر جنگ با آنان باشم».

آنگاه برای این که حجت بر این کوفیان تمام کند، سوار بر شتر شد و شروع به معرفی خود به لشکر یزید کرد تا آنان دست از نبرد بردارند:«ای مردم عراق! ایها الناس! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا به آن چه حق شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم. پس اگر انصاف دهید، سعادتمند خواهید شد …. نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من کیستم سپس به خود آیید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و هتک حرمت من، برای شما سزاوار است؟ … آیا من پسر دختر پیامبر(ص) شما و فرزند وصی او نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفربن ابی طالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند، عموی من نیست؟ آیا نشنیده اید که رسول خدا(ص) درباره من و برادرم فرمود: حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند؟ … آیا این گفتار رسول خدا(ص) از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟ …. وای بر شما آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی از شما را برده ام؟ یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟». سپس فریاد زد و چند نفر از سران سپاه کوفه را مخاطب قرار داد که مگر مرا دعوت نکردید و ننوشتید که «میوه ها رسیده و باغ ها سرسبز شده و تو بر لشکری آماده یاری وارد خواهی شد؟!». وقتی انکار کردند نامه هایشان را سمت شان پرتاب کرد و خدا را شکر نمود که حجت بر آنها تمام کرده است. وقتی هم که از اول خواستند گردن بر حکم ابن زیاد بنهد، بدانها یادآوری نمود: «فرد پستی که پسر فرد پست دیگری است، من را بین کشته شدن و پذیرش ذلت ناگزیر ساخته، ذلت از ما دور است». آری! فرزند علی «نه دست خواری می دهد و نه مانند بندگان فرار خواهد کرد». فرزند علی مصیبت می بیند اما ذلت نمی پذیرد.

نهیب حسین و فریاد معروف «هل من ناصر» او در دل چند نفر تردید افکند. سی تن از جمله حر به سپاه حسین پیوستند. خطابه حر نزد کوفیان هم افاقه نکرد. حسین آغازگر جنگ نشد پس عمر سعد نخستین تیر را به سمت لشکر امام پرتاب کرد و شاهد گرفت که او نخستین کسی بوده که تیر را رها کرده است. باز حسین خود را «برای مرگی آماده ساخت که پاره ای جز پذیرش آن نبود». هشام بن کلبی روایت می کند که وقتی اصرار سپاه کوفه در ریختن خونش را دید، قرآن بر سر نهاد و گفت: «بین من و شما کتاب خدا و جدّم محمد (ص) – رسول خدا- قضاوت کند، ای قوم! برای چه خون مرا حلال می شمارید؟». وقتی عبدالله پسر برادرش حسن کشته شد نفرین شان کرد که «ایشان را به سختی پراکنده ساز و گروه هایی پراکنده دل ساز و هیچ فرمانروایی را هرگز از ایشان خوشنود منما، زیرا که اینان ما را خواندند که یاری مان کنند سپس به دشمنی ما برخاسته ما را کشتند؟» یا وقتی علی اصغرش ناجوانمردانه کشته شد، آن را روی دست گرفت و گفت: «پروردگارا! تو خود میان ما و این مردم داوری فرما که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند؛ اما ما را کشتند». آخر امر اینکه، فرزندش امام سجاد در خطبه کوفه خود عنوان کرد: «ای مردم! شما را به خدا سوگند؛ آیا می دانید که برای پدر من نامه ها نوشتید و چون به سوی شما آمد، با او حیله و مکر کردید و او را کشتید؟»

۵٫ تبیین اعتدالی قیام امام حسین

تبیین اعتدالی قیام امام حسین مبتنی بر دو اصل اساسی است. اصل اول اتکای بر «خواست مردم» و بنیان نهادن حکومت بر پایه اراده مردم است. دوم، ماهیت «آرمانخواهی واقع بینانه» قیام حسین است.

اصل اول “خواست مردم” در بخش های مختلف روایتم از قیام حسین ذکر گردید. سنت سیاسی که علی پایه گذاری کرد حکومت بر مبنای خواست و اراده مردم بود. هیچ کس نزدیکتر از علی به پیامبر نیست. مردان بزرگی هم در کنار علی هستند اما فاتح خیبر ۲۵ سال سکوت می کند. به کشاورزی مشغول می شود و شب ها سر در حلقوم چاه می کند تا آنگاه که مردم فوج فوج بر خانه اش سرازیر می شوند و او را متعهد به حکومت می کنند. علی حکومت را می پذیرد وگرنه قدرت برای او از عطسه بزی هم بی ارزشتر است. این سنت علی است. فرزندش حسن هم با «بیعت گروه گروه مردم کوفه» عهده دار حکومت مسلمانان می گردد و وقتی سست عنصری و حتی شورش همان مردم را علیه خودش می بیند از قدرت کنار می کشد. اما حسین بن علی.

حسین فرزند علی و برادر کوچکتر حسن است. در این سنت پرورش یافته است. با تخطی معاویه از مفاد عهده نامه صلح دست به قیام نمی زند چه در زمان معاویه و چه در زمان یزید. تا زمانی که مردم عراق او را فرامی خوانند. حسین حج را نیمه کاره رها می کند و برای آرمان بزرگش خیز برمی دارد. ۵۰۰ نامه از مردم کوفه برای او ارسال شده تا او به فساد حکومت فرزند فاسد پایان دهد. مسلم را به کوفه می فرستد و می گوید: «اگر مسلم بن عقیل به من بنویسد که بزرگان و خردمندان شما متفق گشته اند چنانچه نامه های شما گویای آن بود، به زودی به کوفه خواهم آمد». با تایید اولیه مسلم راهی کوفه می شود. وقتی هم پیک دوم مسلم می آید و خواست مردم کوفه را منتفی اعلام می کند قصد بازگشت دارد چون خواست مردم منتفی شده است. در اولین برخورد با سپاه حر می گوید: «حال كه بر خلاف نوشته ها و فرستاده هايتان نظر داريد، من از آن جا كه آمده ام بدان جا بازمى گردم». اما حر او را از بازگشت به مدینه و حرکت به کوفه بازداشت. عصر تاسوعا وقتی فرستاده عمر سعد نزد حسین آمد و دلیل آمدنش را خواست، این چنین پاسخ شنید: «اهالی شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده‌اند. اگر من را همچنان می خوانید که بسوی شما می آیم و اگر آماده پذیرش من نیستید بر می گردم». صبح عاشورا خطاب به چند نفر از سران سپاه کوفه می گوید مگر مرا دعوت نکردید و ننوشتید که «میوه ها رسیده و باغ ها سرسبز شده و تو بر لشکری آماده یاری وارد خواهی شد؟!». وقتی انکار کردند نامه هایشان را سمت شان پرتاب کرد. وقتی عبدالله بن حسن کشته شد نفرین شان کرد که «اینان ما را خواندند که یاری مان کنند سپس به دشمنی ما برخاسته ما را کشتند؟» یا وقتی علی اصغرش ناجوانمردانه کشته شد، آن را روی دست گرفت و گفت: «پروردگارا! تو خود میان ما و این مردم داوری فرما که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند؛ اما ما را کشتند». فرزندش زین العابدین هم در خطبه کوفه خود عنوان می کند: «ای مردم! شما را به خدا سوگند؛ آیا می دانید که برای پدر من نامه ها نوشتید و چون به سوی شما آمد، با او حیله و مکر کردید و او را کشتید؟». آنچه می بینیم این است که حسین با خواست و دعوت مردم برای حکومت حرکت می کند و وقتی اراده مردم را منتفی می بیند چندین بار می خواهد برگردد. اما راه برگشت بسته شده مگر آنکه تن به ذلت بدهد که آنهم از آل علی متصور نیست.

اصل دوم تبیین اعتدالی قیام حسینی «آرمانخواهی واقع بینانه» است. باید با نگاهی واقع بینانه به سمت تحقق آرمانها قدم برداشت. حسین آرمان دارد و آرمانش براندازی حکومت جور و اصلاح امت جدش است. پس از مرگ معاویه، بستری برای تشکیل اصلاحات اجتماعی فراهم شده بود و در این هنگام اما حسین احساس مسئولیت بیشتری کرد و بر خود لازم می دانست که برای زنده کردن اسلام اقدام کند و با تشکیل حکومتی نیرومند، وضع موجود را تغییر دهد. چنانکه در وصیتنامه‌ای که پیش قضیه کوفه برای محمد حنیفه فرستاده بود می گوید: «مردم دنیا بدانند که من یک آدم جاه طلب، مقام طلب، اخلالگر، مفسد و ظالم نیستم، من چنین هدفهایی ندارم. قیام من قیام اصلاح طلبی است. قیام و خروج کردم برای اینکه می‌خواهم امت جد خودم را اصلاح کنم. من می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر بکنم». امر به معروف امام همان پیاده کردن احکام واقعی اسلام و نهی از منکرش مبارزه با مصادره احکام اسلام به نفع قدرت حاکم بود. اینجاست که حسین می بیند امت جدش به بیراهه رفته و آرمانش را «اصلاح امت جدش» تعریف می کند. اما راه تحقق این آرمان چیست؟

اصل «عقلانیت» اعتدال می گوید که برای رسیدن به آرمانها و اهداف مطلوب خود باید از تصمیمات هیجانی و نسنجیده پرهیز کرد و شرایط و وسایل مناسب برای رسیدن به آن اهداف را محاسبه نمود. پس از شهادت برادرش به درخواست قیام علیه معاویه پاسخ منفی می دهد و از هوادارانش می خواهد تا زمان مرگ معاویه منتظر بمانند. حسین از وضعیت موجود و قدرت دستگاه حکومتی معاویه آگاه است. قیام نسنجیده مساوی است با مرگ بی فایده. وقتی برادرش حسن را خواست نزد جدش دفن کند و با مخالفت عایشه و اهل امیه روبرو شد، عاقلانه رضایت داد تا از درگیری بنی هاشم و بنی امیه جلوگیری کند. او هیجانی و واکنشی تصمیم نمی گیرد. دوراندیشی پیشه می کند تا اهداف بلندتر در دسترس قرار گیردند. بیعت با یزید را نپذیرفت و او را شایسته حکومت ندانست اما دست به قیام هم نزد تا زمانی که مردم عراق او را فراخواندند. قیام بدون پشتوانه مردمی مانند کف روی آب است. زیرساختی برای تغییر دیده نمی شود. پس منتظر می ماند اما تسلیم نمی شود.

هدف امام اصلاح امت جدش است. او روش مبارزاتی خود را برای رسیدن به این هدف از همان ابتدا به شیوه ای عاقلانه و مدبرانه‌ انتخاب می کند. ابتدا کوشید تا اول با رفتن از مدینه به مکه از دست حکومت فاسد شهر مدینه امنیت داشته باشد و سپس در صورت امکان یک حرکت عمومی را علیه یزید شکل دهد. سپس مسلم را روانه کوفه می کند تا صحت و سقم دعوت مردم را تایید کند لذا تا وقتی که مطمئن به صحت خبر آمادگی کوفه نشد، به راه نیفتاد. وقتی از شهادت مسلم خبردار می شود تردید می کند. در مواجهه با حر می گوید: «حال كه به نامه هایتان وفادار نیستید من از آن جا كه آمده ام بدان جا بازمى گردم» یا در جواب عمر سعد می گوید: «مرا بگذاری تا برگردم، یا به مرزی از مرزهای اسلام بروم». او به عمر سعد یادآوری می کند که دلیل آمدنش نامه ها و دعوت مردم کوفه بوده «و اگر از آمدن من ناخشنودند باز خواهم گشت». حسین می داند زیرساخت لازم برای تغییر وجود ندارد. پس می کوشد خود را از معرکه نجات دهد و بی‌جهت خود را در معرض شمشیر افراد جاهل و جانی مانند عبیدالله قرار ندهد. متاسفانه پیشنهادهای امام برای خلاصی از این وضعیت به خاطر خباثت ابن زیاد ره به جایی نبرد و امام در کربلا در محاصره دشمن قرار گرفت. پس از آن هم حداقل پنج بار با عمر سعد مذاکره می کند تا جنگ و خونریزی اتفاق نیفتد. شب تاسوعا از یارانش می خواهد تا در تاریکی شب از مهلکه جان سالم به در برند و تلفات کمتری داشته باشند. اما یارانش نمی پذیرند تا تنهایش بگذارند. بعد دستور می دهد تا خیمه های حرم را با طناب بهم گره زدند، بر دور آنها خندقی حفر نمایند و از هیزم پر کنند تا آتش بزنند و دشمن نتواند از پشت سر آنان را غافلگیر کند. کسی که برای شهادت از پیش تعیین شده آمده است نیازی به این کارها ندارد. او حتی صبح عاشورا قبل از جنگ سپاه کوفه را نصیحت و دعوت به پیروی از حق می‌کند. باز روشنگری را اصل قرار می دهد. مرتب سخنرانی می کند تا شاید از جنگ برگردند. سوار بر شتر می شود و شروع به معرفی خود می کند تا شاید لشکر یزید دست از نبرد بردارند. از آنها می خواهد که شتاب نکنند و نسب و نژاد او را بسنجند و ببینند که با چه کسی جنگ می کنند: «به خود آیید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و هتک حرمت من، برای شما سزاوار است؟ … آیا من پسر دختر پیامبر(ص) شما و فرزند وصی او نیستم؟ …. آیا نشنیده اید که رسول خدا(ص) درباره من و برادرم فرمود: حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند؟ … آیا این گفتار رسول خدا(ص) از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟ …. وای بر شما آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی از شما را برده ام؟ یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟». سپس نامه هایشان را به رخ آنها می کشد و یادآوری می کند که: «فرد پستی که پسر فرد پست دیگری است، من را بین کشته شدن و پذیرش ذلت ناگزیر ساخته، ذلت از ما دور است». یزید و ابن زیاد چاره دیگری برای او باقی نگذاشته اند.

فرزند علی همانند پدرش آغاز کننده جنگ نیست. پس از مسلم بن عوسجه می خواهد تا شمر ذی الجوشن را هدف قرار ندهد که «او خوش ندارد آغازگر جنگ با آنان باشد». وقتی که عمر سعد نخستین تیر را به سمت لشکر امام پرتاب کرد خطاب به یارانش می گوید «برای مرگی که چاره ای جز پذیرش آن نیست آماده شوید». هشام بن کلبی روایت می کند که وقتی اصرار سپاه کوفه در ریختن خونش را دید، قرآن بر سر نهاد و گفت: «بین من و شما کتاب خدا و جدّم محمد (ص) – رسول خدا- قضاوت کند، ای قوم! برای چه خون مرا حلال می شمارید؟» یا وقتی فرزندش علی اصغر کشته شد، آن را روی دست گرفت و گفت: «پروردگارا! تو خود میان ما و این مردم داوری فرما که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند؛ اما ما را کشتند». و خطبه امام سجاد در کوفه با سوز و گداز از کسی سخن می گوید که «حرمت او را شکستند، نعمتش را گرفتند، اموالش را به غارت و یغما بردند و اهل بیتش را اسیر کردند». او خود را پسر کسی معرفی می کند «که او را کنار رود فرات، بی آنکه کسی را کشته باشد، به قتل رساندند… کسی که با زجر کشته شد».

آری! حسین از تمام شیوه های معمول و عقلانی استفاده می کند تا از جنگ بپرهیزد. اما به دليل انسداد سياسي، جنگ بر او تحميل می شود. بنابراين، «جنگ» عاشورا برای حسین یک امر سلبی بود نه ایجابی. جنگی تحمیل شده بود که برایش هیچ گزینه دیگری برای رفع انسداد سیاسی وجود نداشت. لذا قیام حسین نه جنگی برای انقلاب بلکه حرکت برای زدودن انسداد سیاسی بود. امام با تحلیل دقیق اوضاع همانند یک انسان عاقل در شرایط خاص زمانی و مکانی تصمیم گرفته است. او تنها زمانی که مثلث شمر، عبیدالله و عمر سعد راه بر او بستند و بین بیعت و جنگ مخیر کردند، با شهامت مرگ با عزت را بر بیعت ذلیلانه برمی گزیند. تسلیم نشد تا شهید شد. غیر از این هرچه می‌کرد ذلت بود. بنابراین، حرکت حسین بن علی ماهیتی اعتدالی داشت. حسین اهل مدارا و گفتگو و مذاکره بود و دشمنانش غیر مدارا. او این رویه را از پدرش علی به ارث برده بود که در جمل و صفین هم جنگ را آغاز نکرد و آن‌قدر صبر کرد تا دشمن جنگ را آغاز کرد.

اصل «واقعیت محوری» اعتدال به ما می گوید که باید قبل از اتخاذ تصمیم و انجام کنش نسبت به وضعیت موجود شناخت درستی داشت و بدون اغراق ارزيابي درستی از جايگاه خود پیدا کرد. حسین مبنای تصمیم گیری خود را بر شناخت می گذارد. او و برادرش حسن در تمام دوران صلح با معاویه بر مبنای همین شناخت عمل می کنند. او شرایط جامعه اسلامی آن زمان را می داند. جامعه اسلامی که به پدرش علی داماد پیامبر رحم نکردند. حسین می داند که این جماعت با علی چه کردند. نگاه می کند می بیند جز یاران اندکش از آن هزاران نامه خبری نیست. با پدرش، آن علی بزرگ، هم چنین کرده بودند. از آن زمان، سالها هم گذشته و دست آل علی از این دیار بی وفا کوتاه بوده. آنها حتی نمی دانند این مرد به پا خواسته کیست! حسین هم از آن جنس آدمهایی نیست که به هر وسیله برای هدف ولو حقیقتش رضایت دهد. نه! او پسر علی است. مرد مرد است. بماند مردانه می ماند و بمیرد هم مردانه خواهد مرد.

اصل «مصلحت اندیشی» اعتدال به ما می گوید که مصالحه در سیاست به اندازه مبارزه جویی اهميت دارد. مساله مهم تعیین عنصر مكان و زمان هر کدام است. علی تجربه ۲۵ سال سکوت را به خاطر مصلحت جامعه اسلامی در کارنامه داشت. وقتی هم که در جنگ صفین با جهالت برخی از لشکریانش مواجه شد چاره ای جز پذیرش حکمیت ندید. حسن بن علی هم وقتی دید که لشکریان سست عنصرش به خیمه او ریخته اند و زیرانداز از پایش می کشند مقاومت را بی فایده دانست. او می دانست که این کوفیان «نه سلامت دارند و نه پایداری. امروز دنیایشان بر دین شان مقدم است». هر دو نفر درک درستی از شرایط موجود خودشان داشتند و می دانستند که در آن زمان فاقد ابزارهای لازم برای نیل به هدف مطلوب خود هستند. پس تا زمان تدارک شرایط لازم برای تغییر مصلحت پیشه کردند.

حسین هم مرد جهاد است و هم مرد صلح. پس از وفات برادرش خود را متعهد به عهدنامه صلح می داند اما به وقتش یک تنه مقابل سپاه ستم می ایستد. حسین را فرا می خوانند تا راه انحراف امت محمد ص را سد کند. پس به خواست مردم می آید. مگر می شود آنگاه که مردم او را فراخوانند شمشیر از نیام نکشد! چنانکه مولایش علی نیز چنین کرد. او پسر علی است. نه خود را بر مردم تحمیل می کند و نه دعوت مردم را بی پاسخ می گذارد. حسین نیز مانند علی تنها زمانی پا به عرصه می گذارد که مردمش او را بخوانند و آنگاه است که نه تنها خود که خاندانش را نیز فدای حقیقتش می کند. اما وقتی زمانه مصلحت فرا می رسد همان حسین مصالحه را بر جنگ ترجیح می دهد. مردمی که برای او نامه ها نگاشته بودند از رایشان برگشته اند. او به خواست مردم آمده است و بدون مردم حقیقتی در کار نخواهد بود. حقیقت برای مردم است و مردم برای حقیقت. پس حسین نیک می داند که زمانه مصلحت است. او می داند که این جماعت به علی که مظهر عدالت بود رحم نکردند و شدند مظهر بی عدالتی. این جماعت بر علی شمشیر کشیده بوند که خود شمشیر حق بود. حال از آن روزگار مگر چه گذشته است که بر خاندان او نیز شمشیر نکشند؟

حسین می خواهد حقیقت بماند، باقی بماند. او می داند که اکنون زمانه حقیقت نیست. آن حقیقتی که زودتر از زمان رسیدنش آورده شود در دام ذبح گرفتار می آید و می شود آنچه نباید بشود (مگر با یک از خودگذشتگی تمام عیار. او آماده این ایثار است اما دیگران چه؟). لذا دستور توقف می دهد. صبر کنید! فریاد «هل من ناصر ینصرنی» مرا کسی نیست تا پاسخ گوید. بایستید! حقیقت در بستر زمان معنا پیدا می کند و زمان حقیقت فرا نرسیده است. پس قصد بازگشت دارد. اما شمشیر ظلم و جور این بار حقیقت او را نشانه می گیرد و حقیقت نباید قربانی شود. حقیقت را می توان در پستو نهانش کرد. می توان از کنارش گذشت. می توان دید و به ندیدن زد. اما قربانی کردن آنهم برای رذالت؟ هرگز! و حسین فرزند علی کسی نیست که حقیقت را به مسلخ رذالت گرفتار کند. اینجاست و تنها اینجاست که فریاد حقیقت او سراسر تاریخ را نشانه می رود تا بر صحنه روزگار این نگاره نقش بندد که «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید!».

اصل «جامع نگري» از ما می خواهد تا خودمحوری را کنار بگذاریم و به همه جنبه هاي يك موضوع توجه کنیم. این گونه می توان از همه ظرفيتها برای پیشبرد اهداف تغییر استفاده کرد. حسین درک جامعی از شرایط خود، قیامش و مردمان دعوت کننده اش دارد. حسین اهل تکروی و خودمحوری نیست. این گونه نیست که خاندان و دوستان و یارانش را فدای خواست حتی حقیقت محورش نماید. او می داند که تطابق میان وسیله و هدف رمز موفقیت رسالت است. برخی می گویند حسین در محاسباتش به خطا رفت و قیام او نارس و نسنجیده بود. باید گفت که حسین از ابتدا می دانست چه می کند. سنت علی این بود که با خواست مردم به حکومت بپردازد و مردم عراق نیز از حسین خواستند که بیاید. شاید بگویند ماهیت کوفیان معلوم بود و حسین نمی بایست به آنان اعتماد می کرد. مساله اعتماد نیست. مساله رسالت مردان بزرگ است. شرایط جامعه اسلامی خطرناک است. حکومت فساد و جور دارد امت اسلامی را به بیراهه می کشاند. وقت آن است که از کوچکترین فرصتی برای تغییر وضعیت موجود استفاده کرد و حسین نمی تواند این فرصت را نادیده بگیرد و شاهد اضمحلال میراث جدش باشد. اینجاست که برای آرمانش به صحنه می آید.

حسین مامور به انجام هدف است و هدفش هم اصلاح امت جدش است. دعوت مردم عراق نشانه آماده بودن زیرساخت تغییر است و وقتی این دعوت منتفی می شود و مقدمات تغییر از بین می رود حسین کنار می کشد چون نمی خواهد بیهوده خودش را به کشتن دهد. او مامور به اصلاح امت جدش است نه مامور به شهادت. ماموریت او شخصی نیست. اگر بتواند که ایده آل است و اگر نتواند ترجیح می دهد مرگی داشته باشد که در راستای همان آرمان باشد. در اینجاست که مرگ حسین حماسی می شود. حماسی شهید می شود تا این شور و حماسه یاد حسین و آرمان حسین را زنده نگاه دارد. آری! حسین حتی در لحظات آخر عمرش نیز با آرمانش زیست می کند و حتی مرگش را نیز در راستای تحقق آرمانش قرار می دهد. حسین در اینجا تنها یک انسان نیست او نماینده یک مکتب است. او می داند که باید همه جوانب جامعه انسانی را در نظر بگیرد چون هر تصمیم او به برنامه ای برای نسل‌های آتی تبدیل می شود. آدمهای بزرگ برای آرمان شان زندگی می کنند نه برای خودشان. پس شهادت برای حسین تنها یک وسیله است نه هدف. اینجاست که نباید جای شکل و محتوا را عوض کنیم. حسین هم هم مبارزه می کند و هم با تدبیر به مبارزه می آید. عاشورا بر حسین تحمیل می شود وگرنه او می خواهد زنده بماند تا رسالتش تحقق یابد.

۶٫ آخر

اعتدال به معنای «آرمانخواهی واقع بینانه» به ما می گوید که آرمان هدف است و واقع بینی وسیله رسیدن بدان هدف. پس نباید از وسایل آرمانی برای رسیدن به آرمانها استفاده نمود. «آرمانگرایی بدون دیدن واقعیات، به خیالپردازی و توهم منجر خواهد شد اما واقعیتها مثل پلکان ما را به آرمان‌ها نزدیک می کند». حسین آرمان دارد. بله! مگر می شود فرزند علی آرمان نداشته باشد؟ اهل علی با آرمان زندگی می کنند. اما او درکی واقع بینانه از نحوه تحقق آرمانش دارد. او می داند چه می خواهد و در تحقق آن به واقعیت می نگرد. برای حسین، آرمان هدف است نه وسیله. آرمان را تنها باید در زمانه معنا کرد. اینجاست که باید گفت حسین آرمان دارد اما آرمانی زندگی نمی کند. حسین ما نه یک ماجراجوی جنگ طلب بلکه یک اعتدال گرای تمام عیار است.

ما از حسینی حرف می زنیم که حاضر نیست تسلیم حرف زور شود. تا آخر می‌‌ایستد. خودش و خاندانش کشته می‌شوند. هزینه انتخابش را می‌‌دهد و به چیزی که نمی‌خواهد تن‌ نمی‌‌دهد. از آب می‌گذرد، اما از آبرو نه‌. حسین کسی نیست که بی آبرویی بخرد. برای او سرحرفش ماندن بزرگی نیست. حسین آمده تا برای تاریخ بزرگی خریداری کند نه برای خودش. او مانند عمر سعد نیست تا میان آب و آبرو در تردید بماند. حسین آمده تا برای تاریخ آبرو باشد.

اما همین حسین در طول ۵۷ سال زندگیش چهره نجیب زاده ای را به نمایش می گذارد که در آن خبری از جنگ طلبی نیست. حسین همان کسی است که همراه برادرش حسن و مادرش فاطمه درب تک تک خانه های اهل بدر را زدند تا از حق علی دفاع کنند. اما همین مرد همراه پدر و برادرش در ایام خلافت عمر گوشه گیری پیشه می کند و در ماجرای قتل عثمان به اتفاق برادرش حسن تا آخر برای حفظ جان خلیفه سوم تلاش می کند. در ماجرای صلح امام حسن با معاویه با برادرش همراهی می کند و ده سال بعد از برادرش همچنان به پیمان صلح وفادار می ماند. در ماجرای دفن برادرش به خاطر آن که درگیری شدت نگیرد به دفن برادرش حسن در بقیع رضایت می دهد. در ماجرای فشار یزید برای بیعت برای جلوگیری از جنگ در مکه از این شهر خارج می شود و در آخرین مذاکرات با سپاه یزید به آنها پیشنهاد می دهد که اگر با رفتنش به کوفه و برگشتنش به مدینه مخالفند بگذارند به مکان سومی برود تا جنگ سر نگیرد. آری! حسین نه یک شورشی انقلابی بلکه نجیب زاده ای بود که به حرمت آزادگی تن به بیعت اجباری و ذلت بار نداد. عاشورا روز به خاک وخون کشیدن نجیب زاده ای بود که مرامش آزادگی بود.

حسین کسی است که فریضه حج را نیمه کاره رها می کند تا علیه حکومت ستم و فساد اعلام قیام کند و آن را از مسیر انحراف خارج نماید اما وقتی می بیند مردم از دعوت شان پشیمان شده اند قصد بازگشت می کند. حسین برای شخص خود یا تصفیه حسابهای قومی قیام نکرده است. آمده تا انحراف صورت گرفته در جامعه اسلامی را اصلاح کند. حسین نشان می دهد که اهل قیام است اما یادآوری هم می کند که بر روی زمین سفت پا می گذارد. ما از حسینی حرف می زنیم که هم سکوت می شناسد و هم فریاد. حسین ما هم مرد جهاد است و هم مرد صلح. حسین ما هم مظهر حقیقت است و هم مظهر مصلحت. تنها زمان معین می کند که اکنون زمانه کدام یک است!