پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Sunday, 19 May , 2019
امروز : یکشنبه, ۲۹ اردیبهشت , ۱۳۹۸ - 15 رمضان 1440
شناسه خبر : 4706
  پرینتخانه » پربیننده ها, گیلان تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۹ | ارسال توسط :

بر بلندای شرافت: نیم قرن خدمت بی شائبه ” دکتر فرخ ” به مردم فومنات

* اکبر نوری بر بلندای شرافت: به پاس نیم قرن خدمت بی شائبه ” دکتر فرخ “به مردمان خطه فومنات راه سوم: سر کوچه ماشین را پارک می کنم. از سالها پیش این آرزو را داشتم تا در فرصتی با این مرد شریف و بی ادعا به گفت و گو بنشینم. مردی از جنس انسانیت […]

بر بلندای شرافت: نیم قرن خدمت بی شائبه ” دکتر فرخ ” به مردم فومنات

* اکبر نوری

بر بلندای شرافت: به پاس نیم قرن خدمت بی شائبه ” دکتر فرخ “به مردمان خطه فومنات

راه سوم: سر کوچه ماشین را پارک می کنم. از سالها پیش این آرزو را داشتم تا در فرصتی با این مرد شریف و بی ادعا به گفت و گو بنشینم. مردی از جنس انسانیت خالص، از آنهایی که در هزاره سوم و بالاخص در اکنون این سرزمین از نادره های روزگار هستند. از آنهایی که ” شیخ ما همی با چراغ گرد شهر گشت ، کز دیو و دد ملول شده بود و انسانش ارزو بود “. شهر من، مدیون او بود، باید ادای دین می کردم. روحیه گوشه گیر و تنزه طلبانه دکتر را می شناختم. سلامت نفس داشت. شهرت طلب و اهل در چشم بودن نبود. معنای کلمه استغنا بود، و این ویژگی ها پذیرش گفتگو را سخت می کرد.با این افکار به مقابل درب مطب دکتر فرخ رسیدم. صحنه ای که دیدم ، دور از انتظار نبود. با اصرار داشت به پیرمردی عصاکش کمک می کرد تا او را به اندرونی محوطه برساند. رافت انسانی و رابطه صمیمانه و مهربانانه اش با اقشار فرودست ، نمونه های والایی چون “مادر ترزا” را به خاطر متبادر می ساخت.

همراهی اش کردم و در صندلی داخل راهرو آرام گرفتم، تا نوبتم برسد! بیماران یکی یکی از راه می رسیدند، ویزیت می شدند و می رفتند. استرس گرفته بودم تا اینکه فرصت به دست امد و داخل شدم. بی حوصله و خسته می نمود. وقتی نگاهمان به یکدیگر تلاقی پیدا کرد برای لحظه ای کپ کردم که چه بگویم! با هر کلکی بود به حرف امدم: اقای دکتر من بیمار نیستم و بعد از مکثی آزاردهنده اظافه کردم: آمدم با شما گفتگو کنم!  دکتر چشمانش کمی  گشاد شد و با تعجبی ابهام امیز به من نگریست. می خواستم کبری صغری بچینم اما احساس کردم طفره رفتن فایده ای ندارد. بنابراین ماجرا را برایش شرح دادم. ناگهان با تکانی شدید دستانش را در هوا چرخاند و با لحن خاص خودش عنوان کرد : “پسر جان ! ما را با اینا جنگ نده!! تو می پرسی و من هم حرف می زنم و از فردا همه باید برایم داستان بسازند. من حوصله جار و جنجال را ندارم “. این جملات را چند بار تکرار کرد. احساس کرختی به من دست داد، دست و پاهایم شل شده بود . با صورت رنگ پریده و لبخندی ماسیده سرم را به اطراف چرخاندم . باید کاری می کردم . ناخوداگاه به او که حالا به من زل زده بود ، گفتم : اقای دکتر ! نسل امروز در پاسخ به کلیشه علم یا ثروت با سهل انگاری هرچه تمام تر به ثروت رای می دهند . جامعه مادی گرا شده و علم و اخلاق به حاشیه رفته است. می خواهم بدانم که شما چطور به حرفه پزشکی روی اوردید؟ ایا نگاه اقتصادی داشتید؟ برخلاف انتظار نگاهی به من انداخت و ارام و شمرده گفت  : ” پزشکی ان زمان سرآمد رشته ها بود و بعلاوه اینکه استعداد و علاقه هم داشتم”.   

با این اظهار نظر دکتر به یکباره یخ فضا آب شد . لذا نفسی کشیدم و ادامه پرسشم را دنبال کردم . ” اقای دکتر ! شما  هرگز آدم مادی گرا و تاجرماب نبودید، دوست دارم  انگیزه های شما را بدانم! ” دکتر با طمانینه هرچه تمام تر پاسخ داد: «کسب دانش و رضایت خداوند وکمک به مردم . پزشکی با شهرت یا تجارت تفاوت دارد، آزادی عمل است که باعث ترکتازی شده است. پایگاه الهی مهم است. اعتقادات و حضرت علی همیشه مدنظرم بوده است.اگر نباشد، فایده ای ندارد. واگر باشد ، به پول اهمیت نمی دهی! مگر حضرت علی با نان و خرما زندگی نمی کرد؟». بی درنگ سوگند پزشکی به ذهنم خطور کرد ، وقتی مطرح کردم پوزخندی زد و بدون اینکه تغییری در تن صدایش ایجاد شود با پاسخی که داد مرا به حیرت فرو برد. «کسی که نیهیلیست باشد را نمی توان کاری کرد، پایگاه آموزش ندارد. قسم پزشکی که اعتقاد نمی آورد!!!»

این درجه از نگاه ایمانی و اعتقاد متافیزیکی از یک عنصر تجربی شگفت اور می نمود و با توجه به روزگار پول محور،حکم کیمیا را داشت. حالا دیگر به عمق ارادتم به او پی می بردم. به نظرم امد دوست ندارد دراین رابطه بیشتر صحبت کند، بنابراین از او راجع به زادگاهش پرسیدم. دکتر فرخ گفت: اصالتا فومنی است و وقتی از محله پدری اش گفت، خیلی خوشحال شدم . زیرا هم محلی من بود. خانه شان کنار مسجد بالامحله بود . درست جایی که بعدا مکان بسیج گشت. میگفت دو خواهر و دو برادر داشته که جملگی فوت کرده بودند .

پرسیدم : با این روحیه عاطفی شما، فقدانشان باید برایتان سخت باشد. سرش را به علامت تایید تکان داد.نگاهش را از پنجره به بیرون انداخت و با لختی مکث ادامه داد: «مخصوصا مرگ پسرم ضربه بسیار سختی بود که فقط با توکل به خدا توانستم با ان کنار بیایم”. با این وجود آرامش وی برایم درس اموز بود.

برای تغییر فضای احساسی به وجود آمده ، از حوزه کاری اش در آن اوایل پرسیدم. به طرفم برگشت و گفت : ” فومن استانداری کل بود و از ماسوله و قلعه رودخان گرفته تا تولم شهر و صومعه صرا تحت پوشش فومن قرار داشت. هر روز یک جا می رفتم و به نوبت در این حوزه ها می چرخیدم”.

وقتی پرسیدم سخت نبود؟ شانه هایش را عقب داد و گفت: ” ان زمان برای رفت و امد یک ماشین از طرف یونیسف (سازمان بهداشت جهانی ) در بهداری در اختیارم بود. هزینه ها و درمان کلا رایگان بود “.

در حین گفت و گو چند بیمار امدند و رفتند ، با این وجود دکتر با دلگرمی به بحث مان ادامه می داد. بی دریغ بودن و وسعت خدمات دهی دکتر حس قدردانی ام را برانگیخته بود. وقتی از قدردانی مردم پرسیدم ، لبخندزنان گفت: مشکلی نیست.خدمت را باید خدا قبول کند. مردم با من خوبند، بعد از ۵۰سال با مردم مشکلی ندارم اما با بعضی ها…”. 

شاکر بود اما مشخص بود که از بعضی حب و بغض ها و نامرادیها رنجیده خاطر است . در این رابطه به ذکر خاطره ای پرداخت . “دکتر صداقت رئیس نظام پزشکی یک روز به من گفت: که از شما ناراضی هستند که چرا زندگی را سخت نمی گیرید؟ البته منظورش حق ویزیتی بود که می گرفتم . من به او گفتم که اعتقاد من اینطور است . وقتی طرف ندارد ، من چکار کنم؟ برود قرض بگیرد؟!! خویش را دشمن نزدیک، همان خویش بود “. با این مثال اضافه کرد: که مشکل از خود ماست.

در همین حین بیماری وارد شد و با شنیدن جمله آخر دکتر ، عنوان کرد خدا به شما دکتر جان عمر طولانی بدهد که همیشه خوب بودید . بدون هیچ سخنی من و دکتر به هم نگریستیم . همه چیز گویا بود !

در ارتباط  با تجویز داروی گیاهی از او پرسیدم ، در جواب با آرامش خاص عنوان کرد: که به خاطر عوارض کم آن است . مخصوصا در پیران ، کودکان و زنان حامله ، داروی شیمیایی عوارض جدی  به همراه دارد. و اینکه خود علمی است به نام بوتانیک و شامل بیست هزار دارو شده و باید یک دوره دو سه ساله را ببینید. 

و حالا پرسشی می خواستم بکنم که تا حدودی پاسخش را حدس می زدم . از او پرسیدم که ایا تاکنون اشتیاقی به فعالیت سیاسی داشته است؟ چشم به من دوخت و با قاطعیت گفت: ” هرگز “. سیاسیون می آمدند ، حرف می زدند و می دیدند که من مشغول به کار هستم ، خودشان می رفتند .

از محل تحصیلش پرسیدم ، گفت: که در دانشگاه شهید بهشتی تهران درس خوانده است .و عادت به کتاب خواندن دارد. 

وقتی از تغذیه و رابطه اش با بیماریهای لاعلاج پرسیدم، با تاکید فراوان گفت: ” اگر اموزش تغذیه باشد دیگر نیازی به پزشک و دارو نیست “. من به الودگی های محیطی و منابع غذایی مانند گوشت ، میوه ، سبزیجات و… اشاره کردم و دکتر هم پاسخ داد، چاره کار فقط در نظارت مسوولان ذیربط است.                                                               

وقت خداحافظی رسیده بود . با رضایت کامل از جایم بلند شدم . قدردانی و سپاسگذاری ، ارزش هایی هستند که جامعه جهت اعتلا مسیر خود بدانها نیاز مبرم دارد. در حالی که بیماری دیگر برای ویزیت شدن بر روی صندلی می نشست ، خطاب به دکتر فرخ عنوان نمودم: که به احترام مهر و ارزشی که به آدمهای این شهر ارزانی داشتید ، بعنوان یک شهروند فومنی و یک انسان در برابرتان خبردار می ایستم و تعظیم می کنم. دکتر با شنیدن حرفهایم ، از جایش بلند شد ، به طرفم آمد ، سرم را خم کرد و پیشانی ام را بوسید و تا بیرون اتاق بدرقه ام نمود.  دکتر در لحظه اخر باز اجازه نداد تا از دین او خارج گردم.

دکتر فرخ برای همیشه مرا مدیون شرافت و انسانیت خود گردانید.

 

|
کلید واژه ها
,
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.