پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Friday, 13 December , 2019
امروز : جمعه, ۲۲ آذر , ۱۳۹۸ - 16 ربيع ثاني 1441
شناسه خبر : 8027
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : ۰۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۱ | ارسال توسط :

روایت کربلای ۴

راه سوم: امشب شب عملیات کربلای ۴ است. شب عشق بازی غواصان اروند است. امشب در نهر عرایض و خین خبرهایست. امشب درهای بهشت از سمت جزیره ام الرصاص و بلجانيه باز می شود.امشب قایق ها مسافران بهشت را به اروند می برند. امشب تا لحظاتی دیگر آسمان خرمشهر و شلمچه نورانی می شود. امشب […]

روایت کربلای ۴

راه سوم: امشب شب عملیات کربلای ۴ است. شب عشق بازی غواصان اروند است. امشب در نهر عرایض و خین خبرهایست. امشب درهای بهشت از سمت جزیره ام الرصاص و بلجانيه باز می شود.امشب قایق ها مسافران بهشت را به اروند می برند. امشب تا لحظاتی دیگر آسمان خرمشهر و شلمچه نورانی می شود. امشب آخرین لحظات سوم دی ماه سال ۶۵ است .کاروان عاشقان کربلامی رود و من می مانم و یک دنیا آه و حسرت . هدیه به روح مطهر شهدای مظلوم کربلای ۴ و همه شهداي وطن...

***

هوا کم کم رو به سرما میرفت ولی چاره ای نبود چون بزودی قرار بود عملیات کربلای ۴ با هدف تهدید شهر بصره از سمت جنوب و تصرف جزیره ام الرصاص و ابوالخطیب در نزدیکی شلمچه وخرمشهر انجام بشه، از طرفی چون منطقه آبی ـ خاکی بود، بنابراین بچه های واحد عاشورا میبایست آموزش فشرده غواصی رو میگذروندند.
این بود که قرار شد بطور محرمانه حدود ۳۰ نفر از بچه های اطلاعات و عملیات برگردند گیلان و ظرف مدت ۴۵ روز آموزش غواصی ببینند.
این شد که من و آقا سیف اله طهماسبی و هادی رمضانی و شهید مهرداد پورغلامی و بهمن کریمی و اصغر نوذری و شهید مجید نارنگلی شهید هاشمی و مرحوم ناصر شکوری و جمال محمدی و رجب حق بیان و علی دستان و مهدی پیراسته وخیلی از بچه های دیگه ،با اتوبوس شبانه از پادگان تیپ ۱۶ قدس سنندج به سمت گیلان حرکت کردیم و حوالی ظهر به پادگان سیدالشهدا ع س واقع در حسن رود رسیدیم.
بلافاصله از صبح فردا مختصری آموزش شنا و بعد از آن برخی آموزشهای آبی ـ خاکی و تخریب و بالاخره غواصی رو تو اون هوای سرد در رودخانه های اطراف و مرداب حسن رود تجربه کردیم.
جالب توجه اینکه بعدازظهر هر پنجشنبه تا غروب جمعه مرخصی داشتیم ولی چون میخواستیم برنامه ی آموزشی و خلا وجود بچه ها در جبهه ها توسط گروهک های منافقین و… لو نره یا مرخصی نمیرفتیم ، یا هم اگه کسی میرفت باید کاملا بی سر و صدا رفت و آمد میکرد.

بعلت سرما تعدادی از بچه ها نتونستن آموزش رو به پایان برسونند. برا همین ترک دوره کردند.

تو همین ۴۵ روز با مهرداد پورغلامی خیلی صمیمی شدم علتش هم بیشتر این بود که مهرداد از دوستان باصطلاح گرمابه گلستون محمد رضا پسر عموم، بود. تو اوغات فراغتی که در طول دوره ی آموزش پیش می اومد،مدام از محمدرضا تعریف می کرد و از صمیمیت شون میگفت. …

یادمه تو آخرین پنجشنبه دوره بودکه با هم تصمیم گرفتیم به مرخصی بریم ، همینکه رسیدیم رشت و از مهرداد خداحافظی کردم، مستقیم سمت منزل رفتم ، با کمال بهت زدگی دیدم رو در خونه مون ، اعلامیه شهادت محمدرضا ” پسرعمو”
رو چسبوندن… پاهام سست شد ، یه لحظه از زنده بودنم شرم کردم ، آخه محمدرضا حدود ۳ سال از من کوچکتر بود.

… بلافاصله خاطرات گذشته ،کنار چهره ی روحانی و فرشته خصال محمد رضا از سرم مثل سرعت باد گذشت، بغض گلومو
گرفت و اشکم سرازیر شد… جالبه تو اون حال و هوا یهو ذهنم پر کشید پیش مهرداد، با خودم گفتم وای یعنی خبر رو شنیده، الآن داره چیکار میکنه…

ساعت حدود ۷ غروب بود، با عجله لباس هامو عوض کردم و رفتم خونه ی شهید… صدای گریه و ناله اهل خونه تا چند قدمی خونه میومد. پدر شهید آروم و بی صدا تو حیاط. وایستاده بود و به میهمونا خوش آمدگویی میکرد و راه رو نشون میداد و کفشها رو جمع و جور میکرد… با تعجب چند لحظه طوری که خشکم زده بود همینجور موندم و سیر نگاهش کردم. با دیدن من صلوات فرستاد و اومد سمت من و منو تو آغوش گرفت ، خیلی شمرده و با همون بزرگواری که همیشه نسبت به من داشت، گفت خسته نباشی رزمنده.

photo_2016-12-25_04-20-08

منم که هنوز گیج و گنگ بودم و تو خیال خودم میگفتم اینهمه صبر ، تا این حد ایمان به خدا، آخه محمد رضا تنها پسر این
خانوادست …

تو همون حال و هوا چشمم به مهرداد خورد که یه گوشه ای بی سر و صدا ولی با چشمای پر اشک و صورت گل گرفته مثل آدمایی که همه ی دارو ندارشونو از دست دادن نشسته بود. با دیدن من به زحمت از جای خودش بلند شد و رو پاهاش ایستاد…

هر طوری بود شب توی خونه ی شهید با تلاوت قرآن و دعا و توسل به صبح رسید.

صبح زود رفتیم دنبال کار تحویل شهید و تشییع و تدفین ، و تا موقع اذان ظهر پیکر درخون خفته ی محمدرضا رو توی فریاد های یا حسین ع س و یا زهرا س ع جماعت کثیری که برای تشییع اومده بودن کنار مزار میرزای جنگلی ع ر به خاک سپردیم… نماز رو که خوندیم، اومدیم رو پله های مسجد ، کمی توقف کردیم ، اینجا مطلبی رو مهرداد بهم گفت که هیچوقت تا حالا که بیش از ۲۸ سال از اون روز میگذره ، یادم نرفته…

همینجور که وایستاده بودیم و مزار شهید رو با حسرت نگاه میکردیم، مهرداد سکوت رو شکست و گفت: حمید آقا کنار محمدرضا اون قبر خالی رو میبینی، گفتم : آره. گفت: من اونو برا خودم در نظر گرفتم، تو هم اگه دوست داری بیا همینجا کنارش یه جای خالی دیگه هم هست… ضربان قلبم تند شد ، انگاری داره از دهنم بیرون میاد، یاد موقع تشییع افتادم که پای تابوت محمدرضا، گریه میکرد و مدام میگفت: تنهات نمیزارم، تنهات نمیزارم… تا چهلمت خودمو بهت میرسونم…

از حیاط مسجد بیرون اومدیم و پیاده سمت خونه ی شهید میرفتیم که مهرداد گفت راستی کمی گرسنه مه از وقتی خبردار شدم هیچی جز آب نخوردم بریم به چیزی بخوریم…

یه قنادی همون اطراف بود رفتیم و مقداری شیرینی خریدیم و دوتایی خوردیم و قرار گذاشتیم غروب یه سر بریم خونه ی شهید مجید مژدهی…

….غروب هشتم آذر سال ۱۳۶۵ بود که مهرداد با یه موتور تریل ۲۵۰ اومد خونه ی ما تا با هم بریم پیش شهید مجید مژدهی. مهرداد توی کل راه ساکت بود و هیچی نمیگفت ، منم که حال و روز خوبی نداشتم ، ترجیحا ساکت بودم… تا اینکه بالاخره تو لابه لای کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک محله ی ساغریسازان که البته برق هم اون زمان رفته بود، رسیدیم در خونه ی مجید ، چون برق نبود، در کوچک و آهنی خونه رو با کف دست چند بار کوبیدیم.

…بعد از چند لحظه مجید در رو به روی ما باز کرد و خیلی خوشحال و خندان تعارف کرد و رفتیم تو ، یه اتاق حدود ۹ متری که تاقچه های جالبی داشت و توی تاقچه ها به سبک قدیما با کاشی های رنگی طرحی زده بودند که شبیه حاشیه کتاب حافظ بود، که البته تو تاریکی اتاق، که یه چراغ گردسوز نفتی روشن بود،به زحمت دیده میشد. بامزه این بود که چشمای سبز و درشت مجید بر عکس اشیای داخل اتاق طوری برق میزد که توجه آدم رو به خودش جلب می کرد.

…مجید همینطور که از ما پذیرایی میکرد گفت: راستی مهرداد یاد گذشته ها بخیر، من و تو و سید جواد… بعد دو تاشون با هم زدن زیر خنده

وضو گرفتیم و نماز رو که خوندیم، مهرداد آهی کشید و گفت: سید جواد که وضعش عالیه ،الان حورهای بهشتی دارن ازش پذیرایی میکنن…

مجید گفت: راستی مهرداد، سیدجوادعادلی رو تو خواب دیدم ، میخندید و بهم میگفت شما هم بیاین اینجا خیلی خوبه…
(پاورقی: سیدجواد عادلی از بچه های اطلاعات و عملیات بود که تو شناسایی منطقه ی عملیاتی کربلای ۲ حاج عمران به شهادت رسیده بود)

خلاصه بعد کلی خوش و بش از مجید خداحافظی کردیم و مهرداد منو رسوند خونه. چون طبق هماهنگی باید آماده میشدم برای صبح روز بعد تا به اتفاق سایر بچه ها که آموزش غواصی شون تمام شده بود خودمون رو برسونیم محل اسکان جدید تیپ، توی شوشتر، اینم بگم که برای من و مهرداد که بدلیل شهادت محمد رضا نتونستیم تو مانور آموزش غواصی شرکت کنیم، لطف کردند و ترک دوره زدند…

…بعد از چند روز تاخیر، بالاخره روز سه شنبه مورخ ۱۳۶۵/۹/۱۲ ساعت حدود ۹ صبح با اتوبوسی که جلوی اعزام نیرو تو خیابان رسالت منتظر ما بود ، به اتفاق همه ی بچه ها، به سمت جنوب کشور، به مقصد قرارگاه جدید تیپ۱۶ قدس واقع در شوشتر حرکت کردیم…

…توی انتهای اتوبوس روی دوتا صندلی کنار هم نشستیم و تمام راه هر چی من و مهرداد ساکت بودیم ، بچه ها میگفتن و می خندیدن …

…ساعت حدود ۸ شب رسیدیم شهر خرم آباد و اتوبوس برای اقامه ی نماز و صرف شام کنار یه رستوران توقف کرد…

…بعد نماز و شام و قدری استراحت ، چشمم به یه کتابفروشی که در چند قدمی رستوران بود خورد. چون خیلی علاقه به مطالعه ی کتابهای مذهبی و اشعار داشتم ، بی اختیار رفتم داخل مغازه و بعد کمی وارسی کتابها ، یه جلد از دیوان شمس تبریزی رو خریدم . داشتم می اومدم بیرون که یه قاب عکس فلزی به رنگ طلایی با حاشیه ی دورش که بنظر خیلی زیبا بود نگاه منو به خودش جلب کرد…

بالاخره نزدیک اذان صبح بود که رسیدیم به نزدیکی شهر شوشتر و اتوبوس راهشو به سمت یه جاده خاکی نسبتا طولانی کج کرد…

توی تاریکی شب ،روبروی نور چراغ اتوبوس ،چند تا چادر به چشم میخورد. پیاده شدیم و با تعدادی از بچه ها یکی از چادرها که نزدیک منبع آب بود رو انتخاب کردیم و وسایل خودمون رو بردیم داخل، هر کسی یکی دوتا پتو برداشت و جایی برای استراحت درست کرد. بعدش هم نماز خوندیم و از بس خسته بودیم خوابیدیم …

حدود ساعت ۱۱صبح ،از خواب بیدار شدم و رفتم بیرون چادر یه نگاهی به اطراف انداختم، تا چشم کار میکرد بیابان بود و شیار های نسبتا عمیق …

چون مقر ما قدری مرتفع تر از سطوح زمینهای اطراف بود بنابراین در دور و نزدیک چادر گردانهای تیپ دیده میشد که معلوم بود همه شون خالی از نیرو هستند. در واقع ما جزو اولین نیروهایی بودیم که وارد مکان استقرار جدید تیپ شده بودیم…

بعد از نماز و صرف نهار ، از بخش پرسنلی برادر جازمی و همکار نوجوونش جوادی برای آمار و سرشماری اومدن و یه سری فرمها رو تکمیل کردند و پلاک هامون رو عوض کردند. بعدش هم رفتیم از برادرای بخش تسلیحات واحد عاشورا سلاح و مهمات رو تحویل گرفتیم و منتظر دستور آقا حسین املاکی مسوول واحد عاشورا شدیم، تا راننده بفرسته ما رو منتقل کنه به خرمشهر که در نزدیکی منطقه ی عملیاتی کربلای چهار بود…

کم کم هوا تاریک شد و خبری از راننده نشد ، تا ساعت حدود ۱۱شب که پلک چشمام سنگین شد و خوابم برد.

…تو عالم خواب و بیخبری بودم که احساس کردم یکی به آرامی منو صدا میزنه، نیم خیز سرمو از روی پتویی که جای بالشت استفاده میکردیم ، بلند کردم و چهره ی برافروخته ی مهرداد رو که چشمای آبیش خیس اشک بود و زیر نور ماه از لای درز ورودی چادر که باز بود دیدم …

با صدای گرفته توام با بغض به آرامی بهم گفت: حمید آقا ، ببخش بیدارت کردم…

یه نگاه به ساعت مچیم انداختم ، ساعت حدود یک بعد نیمه شب بود. با چشمای خواب آلود گفتم: جانم آقا مهرداد چی شده ؟چرا ناراحتی؟ با همون صدای گرفته گفت: من خوابم نمیبره، شاید بعدا وقت نشه تا بهت بگم ، میخواستم ازت حلالیت بگیرم ،ممکنه این آخرین دیدار ما باشه …

با شنیدن حرفهاش ، ذهنم پر کشید کنار پله های همون مسجدی که از اونجا به مزار محمدرضا با حسرت نگاه میکردیم و مهرداد میگفت که جای من کنار محمدرضاست …

با اینکه از دلشوره داشتم میمردم ولی خودمو زدم به اون راه و با خنده گفتم: مهرداد جان ، من و تو حالا حالا ها باید تو جبهه ها بجنگیم و یاور رزمندگان اسلام باشیم…

مهرداد لبخند سردی رو لب هاش بود و ته دل منم ،برا خودش کربلایی بود.

تو همین حال مهرداد گفت: یه خواهشی ازت داشتم. گفتم :بفرما آقا مهرداد. گفت: یه قاب عکس خریده بودی تو خرم آباد،اگه ممکنه اونو به من بده و پولش رو هم باید بگیری.

با خنده گفتم :باشه ولی این وقت شب ، فی بالاست ، ادامه دادم، سه برابرش باید بدی…

خندید و گفت تو رو خدا پولش رو بگیر…

با خنده گفتم: آقا، اصلا فروشی نیست…

بعدش همدیگر رو تو آغوش گرفتیم و بغض مون ترکید و بی صدا گریه کردیم…

قاب عکس رو بهش دادم و بعدش هم خوابید…

صدای اذان صبح که بلند شد ، نماز و خوندیم و دیگه خوابم نبرد.

همین موقع بود که صدای سید مهدی نقیبی راد(شهید) از بیرون چادر می اومد که میگفت: آقایون آماده شین که وقت رفتنه…

وقتی نیروهای واحد رو تقسیم کردند، متوجه شدم من و آقا سیف اله و تعدادی از بچه ها برای شناسایی و عملیات به خرمشهر و آقا مهرداد و اصغر نوذری و یه عده دیگه ، سمت تنگه چذابه میرن…

ته دلم خوشحال شدم که مهرداد برای عملیات همراه ما نیست … توی خیال خودم گفتم خدا رو شکر مهرداد سالم میمونه ، اونی که احتمالا شهید میشه منم …!!!

…مهرداد و سایر بچه ها همدیگر رو تو آغوش گرفتیم و مثل اونایی که دیگه هرگز همدیگر رو نمیبینند از هم خداحافظی کردیم و هر گروه سوار ماشین های خودشون شدن و تو تاریکی دم صبح رفتیم و رفتیم تا که دیگه ماشینی که مهرداد توش نشسته بود از فضای دیدم محو شد…

…حدود ساعت ۱۰ صبح رسیدیم خرمشهر ، با اینکه کل شهر بعد از فتح تو دست نیروهای خودی بود ولی وضعیت خانه های مردم واقعا ناراحت کننده بود، اصلا یه جور غریبی بود که صاحب خانه ها توی منازلشون نبودن و هر کی از دیوار ویران شده حیاط شون که با گلوله تانک های عراقی فرو ریخته بودند میتونست داخل شه …

…دستور این بود که تا زمان شروع عملیات همه ی نیروها توی اون خانه ها پناه بگیرن و از دید دشمن مخفی بمانند.

حدود سه هفته تو حیاط یکی از این خانه ها سنگر درست کردیم و منتظر موندیم…

…شب عملیات دیگه دل تو دلمون نبود ، خیلی وقت بود انتظار یه عملیات رو می کشیدیم ، با خودم مدام حرف میزدم که انتقام بچه های عملیات کربلای دو رو اینجا از عراقی ها میگیریم ، گه گاهی هم به مهرداد فکر میکردم ، که الان کجاست و چه کار میکنه…

ساعت حدود ۹ شب عملیات شروع شد ما از روی بام خانه های خرمشهر نور انفجار های توی درگیری عملیات رو میدیدیم و با کمال تعجب هر چه موندیم ، خبری از دستور اتاق فرماندهی تیپ ، واسه رفتن ما به عملیات نشد…

بعد از کلی پیگری و پرس و جو بالاخره آقای ایمانی خبر دادند که تیپ ما اصلا امشب قرار نیست وارد عملیات بشه و
فردا ما عملیات رو دنبال میکنیم…

ساعت به کندی می گذشت ، دیگه دل و دماغ نداشتم حال و حوصله ی بچه ها دیگه سر رفته بود بعضی ها هم اعتراض میکردند که چرا تیپ ما تو هماهنگی و شرکت در عملیات ها ضعیف عمل میکنه. و جواب فقط یه جمله تکراری بود که، ”اطاعت از فرماندهی واجبه”…

صبح هم به ظهر رسید ولی کماکان خبری از عملیات نشد که نشد…

خیلی کلافه بودم ، رفتم از تانکر سر کوچه وضو گرفتم و با پوتین به خواب با زحمت و لنگ لنگان راه همان خانه ای که توش سنگر ساخته بودیم در حال حرکت بودم که چند تا هواپیمای عراقی که از بس ارتفاع شون به زمین نزدیک بود حتی رنگ شون هم قابل تشخیص بود ، در موازات مسیر من از روی سقف خانه های سمت چپ خیابان نسبتا عریض رد شدن و راکت هاشون رو رها کردن…

نفهمیدم که چه وقت خیز رفتم و با دستهام محکم پشت سرم رو حایل کردم، صدای انفجار و حجمش اونقدر زیاد بود که موج انفجار رو کاملا حس کردم و صدای زوزه ی تکه های ترکش که توی هوا معلق بودن و محکم میخوردن به دیواری که من کنارش دراز کشیده بودم شنیده میشد…

…از زمین پاشدم و گردو غبار پر حجمی که بر اثر انفجار همه جا رو تیره و تار کرده بود رو نگاه میکردم و گردوخاک لباسامو پاک میکردم و گیج میزدم و حالا فقط صدای سوت تو گوش هام میپیچید…

با هر زحمتی که بود خودمو به سنگر رسوندم. قدری که حالم بهتر شد نمازمو خوندم.

یکی دو روزی گذشت ، تا خبر دادند که باید برگردیم شوشتر… سلاح و وسایل مون رو برداشتیم آماده شدیم تا برگردیم…

با بی حوصلگی رفتم سمت ماشینی که اومده بود ما رو برسونه شوشتر،سلاح و سینه خشاب بدست ، رسیدم پیش ماشین ، همین موقع آقا سیف اله رو روبروم دیدم که رنگش پریده و به سمت من میاد، قدری نزدیکتر اومد و با تبسمی روی لب هاش بهم گفت : حمید آقا ، رفیقت شهید شد…

منم تو حال خودم بودم و نمیدونم شنیدم یا نشنیدم ، پرسیدم، بله آقا سیف اله؟

دوباره گفت: رفیقت شهید شده

یه لحظه گیج شدم و مکسی کردم اصلا نمیفهمیدم …

بی معطلی ، گفتم رفیق ، شهید ،کدوم رفیق؟

گفت: رفیقت مهرداد شهید شده

احساس کردم قلبم وایستاد ،خیلی عصبانی شدم ، انگار یکی با آدم شوخی ی بی مزه ای بکنه گفتم: مهرداد که چذابه ست ، شوخی داری میکنی؟…

آقا سیف اله قسم خورد و گفت والله راست میگم ، مهرداد تو شناسایی دیشب شهید شد.

یهو خشکم زد ،دیگه لجم در اومد و اسلحه و وسایل تو دستمو پرت کردم پایین و همونجا کنار ماشین نشستم رو زمین و زدم زیر گریه ، تو همون حال ، حرف هاش توی گوشم پیچید که میگفت: شاید دیگه وقت نشه همدیگر رو ببینیم!!!

***

…آسمون صاف و پر ستاره بود و نور ماه همه جا رو روشن کرده بود ، یه نگاه به ساعتم انداختم که عقربه هاش حدود ۱۱/۰۰ رو نشون میداد…

…یواش یواش چادرهای واحد عاشورا تو سایه روشن نور ماه از دور دیده می شد.

تو محوطه ی نسبتا بزرگی که محل اسکان بچه های اطلاعات و عملیات بود ماشین توقف کرد و من و همراهان مثل لشکر شکست خورده ها پیاده شدیم.

…هنوز تو خیالم با مهرداد بگومگو داشتم میکردم که رسیدم جلوی چادری که اولین شب ورودمون به شوشتر،همراه مهرداد اونجا مستقر شده بودیم،جعبه ی چوبی حمل مهمات که مهرداد وسایل شخصی اش رو توش گذاشته بود،نظرمو به خودش جلب کرد ، انگار اون جعبه چوبی هم بامن ،هم ناله بود ،حال عجیبی داشتم. بغض سنگینی به شدت گلوم رو فشار می داد، اشک هام گویا تمامی نداشت. تو بین لباس های تا خوردش،قاب عکس طلایی که بهش هدیه کرده بودم بلندوبی تکلف نوحه سرایی میکرد…

حالا از مهرداد فقط همین امانتی پیشم مونده بود. که باید دست برادر بزرگترش که از برادرهای پاسدار بخش تبلیغات تیپ بود،میرسوندم…

…تو این فکر بودم که باید خودم رو هر طور شده برا شرکت در مراسم مهرداد به رشت برسونم. از طرفی رده ی فرماندهی
واحد عاشورا بصورت محرمانه اعلام کرده بود که بزودی عملیات کربلای ۵ تو منطقه ی شلمچه در حجمی بسیار وسیع ، باید انجام بشه،که گویا تو مدتی که ما در دوره ی آموزش غواصی بودیم تعدادی از بچه های قدیمی تر واحد مشغول شناسایی منطقه بودند…

یک آن تصمیم گرفتم ، تا شروع عملیات مرخصی نرم و همونجا تو شوشتر بمونم.

…صبح فردا بهمراه بهمن آقای کریمی، وسایل مهرداد رو برداشتیم و پیاده و پرسون،پرسون بعد از طی مسیری نسبتا طولانی توی صحرای گرم و سوزان شوشتر،به یکی از برادرای واحد تبلیغات که دوست و همکار برادر مهرداد بود، تحویل دادیم و وقتی جویای برادر مهرداد شدیم،دوستش گفت که برای تهیه بلیط برگشت به رشت ، رفته اندیمشک،ما هم چون هر آن ممکن بود از عملیات خبری بشه ،با ایشان خداحافظی کردیم و بدون هیچ توضیحی برگشتیم مقر خودمون…

…چند روزی که تا شروع مرحله ی اول عملیات کربلای ۵ مونده بود، اتفاقات جالبی افتاد که به چند تا از اونا اشاره میکنم…

تو محوطه قدم میزدم که شهید هاشمی یکی از بچه ها رو دیدم کنار تانکر آب توی تشت داشت لباس هاش رو می شست، وقتی بهش نزدیک شدم و سلام کردم ، سید خدا رو توحال گریه دیدم،به من نگاهی کرد و سری تکون داد و آروم جواب سلام منو داد و بیصدا گریه می کرد من هم که خودم حال و روزم بهتر از اون بنده خدا نبود،راهمو کشیدم و خلوتش رو بیش از اون به هم نزدم…

…یه روز سر و صورتمو داشتم می شستم که دیدم یکی از بچه های پاسدار با لباس فرم با پای پیاده سمت چادر ما میاد جلوتر که رسید،دیدم شهید مجید مژدهی یه، یهو یاد اون شب که با مهرداد رفته بودیم خونه شون و خوابش رو برا من و مهرداد تعریف کرد و دوتایی میخندیدن…افتادم

… اونقدر تو راه زیر آفتاب ،گریه گرده بود که چشمهاش اشک آلود بود و صورتش کاملا سرخ شده بود،سلام کردم و همینکه جواب سلام رو داد بی وقفه و با بغض پرسید :راسته که مهرداد شهید شد ؟

سرمو پایین انداختم و گفتم آره،درسته…

بغضش ترکید و دست هاش رو گرفت جلوی صورتش و شروع کرد گریه کردن…

هر کاری کردم نتونستم آرومش کنم،بهش گفتم بیا تو چادر کمی استراحت کن،با همون صدای بغض آلود که بسختی حرف
می زد،یه لحظه با چشمهای درشت و آبیش نگاهی بهم کرد و زود سرش رو پایین انداخت و گفت : نه خیلی کار دارم، خداحافظی کرد و رفت…

…یکی از همین چند روزی که تا عملیات کربلای ۵ مونده بود تو چادر نشسته بودم که شهید بهزاد زورمند آمد پیشم ، مدت زیادی بود ندیده بودمش، از ظاهر خسته اش معلوم بود توی اون هوای گرم خیلی گشته و پرسون، پرسون محل اسکان منو
پیدا کرده، اگه اشتباه نکنم آقا بهروز تو گردان میثم بود…

قدری پیشم نشست و من هم تنها داراییم توی چادر یه قوطی کمپوت گیلاس بود که درش رو به سختی با قاشق!!؟ باز کردم و دوتایی خوردیم…

آقا بهروز هم که به رسم رفاقت و دوستی با تحمل گرما و پای پیاده ،اومده بود تا احوالی از من بپرسه،یک ساعتی پیشم نشست و کمی صحبت کردیم و رفت…

…هر سه نفر این عزیزانم توی عملیات کربلای ۵ شهید شدند و دیگه اونها رو ندیدم و خبری هم ازشون نداشتم تا که بعد از مراحل اول ودوم عملیات اومدم رشت و وقتی به مزار شهدای تازه آباد رفتم تو میان گلزار شهدا ناگهانی یکی بعد از دیگری به مزارشون بر میخوردم و قلبم تو شعله های آتش از دست دادن شهدا می سوخت و بناچار می ساخت…

|
کلید واژه ها
,
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.