پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Monday, 17 December , 2018
امروز : دوشنبه, ۲۶ آذر , ۱۳۹۷ - 9 ربيع ثاني 1440
شناسه خبر : 8344
  پرینتخانه » پربیننده ها, یادداشت تاریخ انتشار : ۱۲ دی ۱۳۹۵ - ۸:۵۹ | ارسال توسط :
هادی نوری

سزارین خاورمیانه جدید: نوبت ایران فرا رسیده است

راه سوم: سقوط برج های تجارت جهانی ما را مبهوت کرد، حمله امریکا به افغانستان ما را متعجب ساخت، سقوط صدام حسین ما را به تعمق واداشت، بهار عربی ما را دو شقه کرد، یورش داعش ما را ترساند و اینک دونالد ترامپ! اگر یک فیلسوف تاریخ باشید یا چونان او به زمانه بنگرید، با […]

سزارین خاورمیانه جدید: نوبت ایران فرا رسیده است

راه سوم: سقوط برج های تجارت جهانی ما را مبهوت کرد، حمله امریکا به افغانستان ما را متعجب ساخت، سقوط صدام حسین ما را به تعمق واداشت، بهار عربی ما را دو شقه کرد، یورش داعش ما را ترساند و اینک دونالد ترامپ!

اگر یک فیلسوف تاریخ باشید یا چونان او به زمانه بنگرید، با نگاهی کلان به این رویدادها می توانید از یک طرح کلی برای منطقه خاورمیانه پرده بردارید و تحولات زمان حال را از ظهور داعش در عراق گرفته تا جنگ داخلی سوریه، کودتای ترکیه، انتخاب ترامپ در امریکا، ترور سفیر روسیه و سپس اعلام استقلال کردهای سوریه در پرتو این طرح کلان تفسیر نمود. این نوشتار با اتخاذ این نگاه کلان می خواهد موقعیت کنونی و آتی نظام سیاسی ایران را در دل تحولات جاری تحلیل نماید و از امکان های آینده سخن بگوید.

خاورمیانه به منطقه مستطیل شکلی گفته می شود که مرکز آن در ایران و خلیج‌فارس قرار گیرد، دو ضلع ‌شمالی آن آسیای مرکزی و قفقاز و دو ضلع جنوبی آن به ترتیب سودان و عربستان و شمال آفریقا (مصر) را دربرخواهد گرفت. این منطقه‌ ۸۵ ‌درصد جمعیت مسلمانان جهان، بیش از ۶۵ درصد منابع نفت و گاز دنیا به‌غیر از منابع زمینی دیگر را در بر می‌گیرد. از نفت و گاز مهمتر شاید تنوع و تعدد قومی ــ مذهبی، اختلافات مرزی برجای‌مانده از عصر استعمار و دولتهایی با اشکال حکومتی متفاوت است که منطقه خاورمیانه را به یکی از مهمترین کانونهای بحران‌انگیز جهان تبدیل کرده‌اند.

با تثبیت نظام جهانی سرمایه داری در قرن ۱۹ میلادی و رقابت قدرتهای مرکز برای تصرف منابع ثروت دنیا جهت بازتولید موقعیت قدرت خود در نظام جهانی، منطقه خاورمیانه در پرتو شرایط مذکور برای دو قرن اخیر به یکی از کانون های بحران در جهان تبدیل شده است. منطقه ای که هر چه بر اکتشاف منابع انرژی آن افزوده شد بر قابلیت بحران انگیزی آن نیز اضافه گردید. منطقه “خاورمیانه” در تاریخ مدرن خود تاکنون ۵ مرحله را پشت سر گذاشته است:

۱٫ دوره قرن ۱۹ (حمله ناپلئون به مصر تا فروپاشی امپراتوری عثمانی)

 خاورميانه مدرن در اواخر قرن هجدهم متولد شد. از نظر برخی مورخان، نقطه آغازين دوران خاورميانه مدرن ورود نسبتاً آسان و بي دردسر ناپلئون به مصر در سال ۱۷۹۸ است، واقعه اي كه به اروپائيان نشان داد زمان سلطه بر اين منطقه فرا رسيده است. اولين بخش از دوران خاورميانه جديد با جنگ جهاني اول، فروپاشي امپراتوري عثماني، ظهور جمهوري تركيه، و همچنين تقسيم غنايم جنگي ميان كشورهاي پيروز اروپايي پايان يافت.

۲٫ دوره بین دو جنگ جهانی

با فروپاشی امپراتوری عثمانی کشورهای کوچک متعددی سربرآورد. دوران حكومتهاي استعماري که عمدتاً تحت تسلط فرانسه و بريتانيا بود.

۳٫ دوره جنگ سرد (بعد از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی)

پس از جنگ جهانی دوم، شالوده نظام چندقطبی از میان رفت و نظام دوقطبی در جهان حاکم شد. این نظام دوقطبی تحت رهبری لیبرالیسم امریکا و سوسیالیسم شوروی، بر پایه قدرت نظامی مستقر گردید. با دو نیمه‌شدن جهان، قدرتهای میانی و کوچکتر دنیا به‌ناچار باید زیر چتر حمایتی دو قدرت بزرگتر قرار می‌گرفتند.

در خاورمیانه رقابت بر سر تصاحب منابع نفتی، قدرتهای بزرگ را در برابر یکدیگر قرار داد. کشورهای خاورمیانه که یکی وابسته به شرق و دیگری دنباله‌رو غرب بود، بارها تا مرز جنگ تمام‌عیار پیش رفتند. رقابت این دو قدرت، خاورمیانه را با کودتاها و انقلابهای نامشروع بسیاری روبرو کرد؛ چنانکه این منطقه به بحرانی‌ترین نقطه جهان تبدیل شد.

اما برغم نقش مسلط نیروهای خارجی در تحولات خاورمیانه دوران جنگ سرد؛ طبيعت توازن بخش جنگ سرد فضاي قابل توجهي از خودمختاری را براي مانور در اختيار دولتهاي منطقه قرار داد. جنگ جهاني دوم بخش عمده اي از قدرت اروپائيان را تحليل برد و باعث شد ناسيوناليسم عرب در منطقه سر برآورد. انقلاب اسلامي ايران، كه به سرنگوني يكي از اركان سياست ايالات متحده در خاورميانه انجاميد، بخوبي اين نكته را اثبات كرد كه خارجيها نمي توانند رويدادهاي منطقه را كنترل كنند. دولت‌هاي عرب منطقه هم عمدتاً در مقابل تلاشهای امریکا براي تحريك آنها برای پيوستن به طرحهاي ضد اتحاد شوروي مقاومت مي كردند. اشغال لبنان در سال ۱۹۸۲ توسط اسرائيل به ظهور حزب الله انجاميد.

۴٫ دوره چوپانی امریکا (پسا شوروی)

پايان جنگ سرد و فروپاشی شوروي، آغاز دوره چهارم در تاريخ منطقه بود. پس از فروریختن دیوار برلن به‌عنوان سمبل جنگ سرد در سال ۱۹۸۹ و بعد از سرنگونی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۰، جرج بوش پدر، رئیس‌جمهوری وقت امریکا در یک پیام رادیویی خطاب به جهانیان در تعطیلات آخر هفته ماه آوریل ۱۹۹۱، تئوری نظم نوین جهانی را به‌عنوان استراتژی ملی امریکا پس از جنگ سرد اعلام کرد و افزود جهان به این نتیجه رسیده است که نه نظام چندقطبی و نه نظام دوقطبی، بلکه تنها نظام تک‌قطبی است که می‌تواند صلح و امنیت جهان را تضمین کند و اینک ایالات‌متحده امریکا به دلیل قدرت اقتصادی و نظامی بی‌رقیب بیش از هر کشور دیگری استحقاق رهبری نظام تک‌قطبی را دارد. البته این اظهار در حقیقت منشور جناح نومحافظه‌کاران بود که از زمان ریگان وارد نظام تصمیم‌گیری امریکا شدند.

در راستای نقطه‌نظرات نومحافظه‌کاران به منظور به‌کرسی‌نشاندن سیاست یکجانبه‌گرایی، جرج بوش در انتخابات سال ۲۰۰۰ اعلام کرد کشور مقتدری مثل امریکا نمی‌تواند در نظام آنارشیک بین‌المللی، همچون دیگر کشورها فقط یک بازیگر باشد بلکه امریکا به‌خاطر برخورداری از تسلط نظامی بر جهان، باید رهبری نظام بین‌الملل را برعهده گیرد. با این رویکرد ایده‌آلیستی، درواقع امریکا قصد داشت به واقعیتهای جهانی و تنظیم رفتار دیگران با رویکرد خود بپردازد. در این نگرش، امریکا خود را حق مطلق می‌دانست و مدعی بود هرکه با ما نیست، علیه ما است. از این رو، بوش پس از یازدهم سپتامبر رسما اعلام کرد این اقدام درواقع اعلان جنگ تروریستها به امریکا بوده و ما با تمام قوا تا خشکاندن ریشه تروریسم با عاملان و حامیان آن مبارزه خواهیم کرد. سپس با دست‌زدن به نمایش قدرت و بی‌اعتنایی به سازمان ملل، با وجود مخالفت روسیه، فرانسه و آلمان به عراق حمله کرد. اقدامی که در راستای محور شرارت خواندن سه کشور ایران، کره شمالی و عراق در دوره اول ریاست‌جمهوری خود بود و گفته بود که تا مرز اقدام نظامی علیه این کشورها هم پیش خواهد رفت.

در طول اين دوران، امریکا نفوذ و آزادي عمل بي سابقه اي در منطقه داشت. در دوران جنگ سرد، نفوذ و دخالت امریکا در خاورمیانه به دلیل حضور و حمایت شوروی از برخی کشورهای منطقه، عمدتا موردی، پراکنده و درنهایت در چارچوب محدودیتهای ناشی از نظام دوقطبی بود. در دوره پس از جنگ سرد شرایط کاملا به نفع امریکا تغییر کرد. طرحهاي غالب در اين دوران سراسر آمريكايي عبارت بودند از عملياتهاي آزادسازي تحت رهبري ايالات متحده، استقرار بلند مدت نيروهاي زميني و هوايي ايالات متحده در شبه جزيره عرب، يك عراق متجاوز اما خنثي شده، يك ايران راديكال و خطرناك براي منافع آمريكا اما نسبتاً تضعيف شده- به دليل جنگ با عراق، اسرائيل بعنوان قويترين دولت و تنها قدرت هسته اي منطقه، رژيمهاي عرب وابسته به درآمدهاي نفتي كه مردمشان را سركوب مي كردند، همزيستي دشوار و حتي غيرممكن ميان اسرائيل و فلسطين و ساير كشورهاي عربي از سوي ديگر، و البته برتري ايالات متحده، می توان اين دوران را تعريف کرد.

اما آنچه اين دوره را كمتر از دو دهه به پايان رساند، مجموعه اي از عوامل ساختاري و عمل بازيگران بود. مهمترين عامل، تصميم دولت بوش براي حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ و البته اشغال اين كشور بود. يكي از مهمترين نتایج اين جنگ، زوال عراق تحت تسلط اهل تسنن بود، عراقي كه توانايي و انگيزه داشت تا در مقابل ايران شيعي، ايجاد موازنه كند. در اثر این جنگ، تنشها و درگيرهاي شيعه- سني كه مدتها ساكت شده بود، در عراق و سراسر منطقه دوباره به سطح آمد. تروريستها پايگاه مناسبي در عراق بدست آوردند و در اين كشور دست به توسعه مجموعه جديدي از فنون تروريستي زدند و البته اين فنون از همين نقطه به ديگر كشورها نيز صادر شد. در بيشتر منطقه خاورميانه دموكراسي با فقدان نظم عمومي و پايان برتري اهل تسنن گره خورد. يكي از طعنه هاي تاريخ اين است كه اولين جنگ با عراق- يك جنگ ضروري و فوري- نشان دهنده آغاز دوران آمريكايي خاورميانه بود و جنگ دوم عراق- يك جنگ انتخابي و البته غيرضروري- نيز پايان اين دوران را تسريع كرده است.

همچنین فرآيند جهاني سازي نیزكليت منطقه را دستخوش تغييركرد. بدست آوردن پول، سلاح، ايده هاي جديد، و البته طرفدار و نيروي انساني مورد نياز براي افراطيون اسلامي، به كاري آسان تبديل شد. رشد قارچ گونه رسانه ها و مطبوعات جديد، و بخصوص شبكه هاي تلويزيوني ماهواره اي، جهان عرب را به يك «دهكده منطقه اي» كاملاً سياسي تبديل كرد. در واقع نمايش بيشتر فيلمها و گزارشهاي خبري از اين شبكه ها صحنه هايي از خشونت و تخريب و كشتار در عراق؛ تصاوير بد رفتاري با زندانيان عراقي و مسلمان؛ رنج و محنت مردم در غزه، كرانه باختري، و لبنان و … هم بر جو نفرت در منطقه افزود و هم مردم خاورميانه را از ايالات متحده متنفر و دور ساخت. نتيجه افول دوران چهارم خاورمیانه بود.

۵٫ دوره اوباما

ریچارد هاس رئيس شوراي روابط خارجي ايالات متحده در دسامبر ۲۰۰۶ گفته بود که «دوران تسلط امریکا بر خاورميانه پايان يافته و دوران جديد ظهور بازيگران جديد فرا رسیده كه براي نفوذ بيشتر بر منطقه با هم در حال رقابت هستند. لذا واشنگتن براي تسلط مجدد بر اين منطقه مجبور است بجاي تكيه بر قوه قهريه و نيروي نظامي، بيشتر روي ديپلماسي تكيه و سرمايه گذاري كند». این رویکرد به بنیاد سیاست خاورمیانه ای امریکا در دوره اوباما تبدیل شد. سیاستی که با توجه به وضعیت موجود خاورمیانه قابل توجیح بود.

قدرت و نفود امریکا در منطقه کمتر و ضعیف تر شده بود. ايالات متحده به شكلي فزاينده در چالش با سياست خارجي ديگر كشورهاي خارجي حاضر در منطقه قرار گرفت. اتحاديه اروپايي در قضيه عراق وارد شد.  روسیه و چين در مقابل اعمال فشار به ايران مقاومت كردند و در پي تضمين دسترسي خود به ذخاير انرژي منطقه بودند. در خاورميانه دو كشور از همه قويتر بودند كه يكي از آنها ايران بود. تمام كساني كه ايران را بعنوان كشوري در حال تغيير نگاه می كردند در اشتباه بودند. ايران از سرماية اقتصادي و انساني کافی بهره مي برد و قويترين نفوذ را در عراق داشت، و البته از نفوذ قابل توجهي هم بر حماس و حزب الله لبنان برخوردار بود.

اسرائيل ديگر كشور قدرتمند منطقه و كشوري با يك اقتصاد مدرن قابل رقابت از نظر جهاني و بعنوان تنها كشور داراي زرادخانه هسته اي در خاورميانه، مستعدترين نيروي نظامي متعارف منطقه را در اختيار داشت. اما با وجود همه اين ظرفيتها، هنوز مجبور بود هزينه هاي سنگين اشغال كرانه باختري رود اردن را تحمل كرده و با يك چالش امنيتي چند وجهي روبرو شود. طبیعی بود که با هسته ای شدن ايران ظرفیتهای اسرائیل بيشتر رو به زوال می گذاشت.

عراق، بعنوان يك مركز سنتي قدرت در جهان عرب، بواسطه يك دولت مركزي ضعيف، يك جامعه چند پاره و متفرق، و همچنين خشونت هاي فرقه اي عادي، همچنان آشفته و بي سر و سامان باقی مانده بود. این احتمال قوی بود که عراق طي سالهاي آينده به يك دولت شكست خورده و ويران شده از يك جنگ دخلي فراگير تبديل شود كه همسايگان خود را نيز تحت تأثير قرار دهد. امری که رنگ واقعیت به خود گرفت.

در نتيجه تقاضاي فزاينده و شديد نفت از سوي چين و هند، موفقيت اندك ايالات متحده در كنترل و كاهش مصرف سوخت و انرژي، و احتمال تداوم كاهش ذخاير نفتي، انتظار می رفت که قيمت نفت همچنان در سطحي بالا باقي بماند و تحلیلگران استراتژیک امریکا احتمال می دادند که در سالهاي آينده بهاي يك بشكه نفت به بيش از يكصد دلار برسد، و ايران، عربستان، و ديگر توليدكنندگان عمده نفت از اين شرايط به شكلي بي تناسب سود برند.  

فرايند ايجاد تشكيلات «شبه نظامي» با شدت در حال تداوم بود. ارتش هاي خصوصي و گروهاي شبه نظامي در عراق، لبنان، و فلسطين- البته با قدرتي بيشتر از قبل- در حال رشد بودند.

تروريسم بعنوان يكي از خصوصيات منطقه روندی رو به رشد داشت و احتمال داده می شد که اين پديده در آينده هم در جوامع متشتت و چند پاره مثل عراق، و هم در جوامعي كه گروههاي افراطي بدنبال تضعيف و بي اعتبار ساختن دولت هستند- مثل عربستان سعودي و مصر- رخ دهد.

اسلام بطور فزاينده خلاء سياسي و روشنفكري موجود در جهان عرب را پر كرده بود و بنياني براي تفكرات سياسي و اجتماعي اكثريت ساكنان منطقه فراهم می كرد. این تحلیل وجود داشت که ناسيوناليسم عربي و سوسياليسم عربي هر دو پديده هايي مربوط به دورانهاي گذشته هستند، و دموكراسي نيز در بهترين حالت، در آينده اي دور ريشه خواهد گرفت. اتحاد اعراب نيز تنها يك شعار ساده است. نفوذ ايران و گروههاي طرفدار آن در منطقه تقويت شده بود؛ تنش هاي موجود ميان شيعيان و اهل تسنن در سراسر منطقه خاورميانه رو به افزايش بود و احتمال می رفت تا مشكلات متعددي را در جوامع چند پاره (مثل بحرين، لبنان، و عربستان سعودي) ايجاد كند.  

رژيمهاي عرب اقتدارگرا باقي مانده و از نظر مذهبي متعصب تر نيز می شدند. تصور می شد که رهبران اين حركت مصر و عربستان سعودي باشند. مصر برخي اصلاحات اقتصادي سازنده را انجام داده بود، اما در عرصه تحولات مثبت سياسي شكست خورده بود، و تصور می شد که اين موضوع در آینده مردم مصر را مجبور به انتخاب ميان اقتدارگرايان سنتي و اخوان المسلمين خواهد کرد (امری که تحقق یافت). استراتژیست های امریکا خطر را هنگامي جدي مي دانستند كه مصري ها روزي اخوان المسلمين را انتخاب خود قرار دهند؛ تحلیل شان این بود که وقتی شهروندان مصر از گروه اول خسته و ناراضي شوند، به گروه دوم روي خواهند آورد.

از منظر ایالات متحده، ويژگيهاي اساسي دوران پنجم خاورميانه مدرن به شدت غير جذاب و حتي نگران كننده بودند. در این دوران امریکا درگیر دو طرح بود: ميان يك خاورميانه فاقد ترتيبات رسمي براي صلح و يك خاورميانه تعريف شده توسط تروريسم، منازعه ميان كشورها، و جنگ داخلي؛ ميان خاورميانه اي كه يك ايران قدرتمند را در درون خود جاي دهد و خاورميانه اي تحت تسلط براي تضمين اين شرايط مطلوب. طرحهای تصمیم گیری پنجمين دوره از تاريخ جديد خاورميانه از همین زمان در حال شكل گيري و نمایان شدن بودند و قرار بود كه اين طرحهای تازه از اين پس به رويدادهای روزانه در اين منطقه شكل بدهند. ریچارد هاس در سال ۲۰۰۶ زمانی که هنوز بوش محافظه کار روی کار بود، به ۲ تغییر تاکتیک اساسی در سیاست خاورمیانه ای آینده امریکا اشاره می کند که بعدها در دولت دموکرات اوباما جنبه عملیاتی به خود گرفت.

در دوره اوباما، اعتماد بيش از حد و غير منطقي به “نيروي نظامي” یک اشتباه تلقی گردید. ايالات متحده بواسطه هزينه هاي سرسام آور جنگ در عراق و اسرائيل از جنگ در لبنان فرا گرفت که نيروي نظامي و قوه قهريه را هرگز و در هيچ شرايطي نميتوان بعنوان يك نوشدارو و اكسير براي حل معضلات در نظر گرفت. در واقع در مقابل شبه نظامياني كه به شكلي خارج از قواعد موجود سازمان يافته اند، يا تروريستهايي كه خوب آموزش ديده و مسلح شده اند، يا جنگجوياني كه از متن جوامع بر آمده و متعلق به آنها هستند و در ضمن انگيزه اي قوي و آمادگي وصف ناپذير براي مرگ دارند، استفاده از نيروي نظامي اصلاً كارآمد و مفيد نيست.

به همين دليل بود که در دوران اوباما احتمال موفقيت يك حمله بازدارنده و پيشگيرانه به تأسيسات هسته اي ايران، بسيار اندك تلقی شد. آنها معتقد بودند که چنين حمله اي نه تنها ممكن است در زمينه تخريب تمام تأسيسات هسته اي ايران شكست بخورد، بلكه ممكن است تهران را به سمت پيگيري جدي تر برنامه هسته اي اش هدايت كرده و باعث شود كه ايرانيها همگي با هم متحد شوند. همچنين ايران براي تلافي چنين حملاتي، عليه منافع امریکا در افغانستان و عراق وارد عمل شده و حتي بطور مستقيم عليه ايالات متحده اقدام كند. نگرانی استراتژیست های امریکا این بود که چنين سياستها و اقداماتي باعث راديكاليزه كردن بيشتر جهان اسلام و فعاليتهاي ضد آمريكايي شود. اقدام نظامي عليه ايران همچنين ممکن بود قيمت نفت را به سطحي جديد برساند، كه اين نيز به نوبه خود احتمال ظهور يك بحران اقتصادي و ركودها را به شدت افزايش مي داد. به دلايل فوق الذكر، سیاستگذاران امریکا در دوره اوباما نيروي نظامي را بعنوان آخرين ابزار خود مورد نظر قرار دادند.

مورد دومی که در دوره اوباما برای منطقه خاورمیانه لحاظ شد کنار گذاشتن تصور اشتباه ایجاد آرامش در منطقه با ظهور “دموكراسي” بود.  هاس اذعان می کند كه دموكراسي هاي بالغ تمايلي به استفاده از ابزار جنگ و قوه قهريه براي حل مسائل خود با ديگران ندارند. اما نكته اينجا است كه ايجاد دموكراسي هاي بالغ و كامل به هيچ وجه كار آساني نيست و در حالت خوش بینانه، چنين كاري حداقل چندين دهه زمان نياز دارد. دولت آمريكا بايد بصورت موقتي به تعامل با بسياري از دولتهاي غير دموكراتيك ادامه دهد. این اعتقاد وجود داشت كه دموكراسي پاسخ مناسبي براي مسئله تروريسم نيست. درست است كه احتمال تروريست شدن جوانان و نوجوانان در جوامع داراي فرصتهاي مناسب و برابر كمتر است، اما رويدادهاي چند سال اخير نشان مي دهند كه حتي افراد تربیت شده در دموكراسي هاي بالغ مانند انگلستان هم چندان در مقابل جذب شدن به ورطه افراط گرايي ايمن نيستند. لذا بجاي تأكيد روي موضوع دموكراسي، اقدامات دیگری در دستور کار قرار گرفت عبارتند از طراحي روشهايي براي اصلاح نظام‌هاي آموزشي و تربيتي منطقه گرفته تا ارتقا و تسريع در روند آزادسازي اقتصادي و بازارهاي آزاد، تشويق حكام مسلمان و عرب براي گفتگو و تعامل و نظایر آن.

بر اساس دلایل گفته شده، دولت اوباما بدنبال مداخله بيشتر در امور خاورميانه با ابزارهاي غير نظامي برآمد. در مورد عراق، علاوه بر خروج نيروهاي آمريكايي و آموزش ارتش و پليس اين كشور، ايالات متحده درصدد برآمد تا يك فضاي منطقه اي براي همسايگان عراق (بويژه تركيه و عربستان سعودي) و نيز ديگر کشورهای علاقمند به كمك به اين كشور ايجاد كند، تجربه اي كه در مديريت رويدادهاي افغانستان پس از جنگ سال ۲۰۰۱  جواب داده بود. انجام چنين كاري مستلزم اين بود كه هم ايران و هم سوريه به بازي گرفته شوند.

سوريه مي توانست روي تحركات شورشيان در عراق و ورود آنها به اين كشور و همچنين ورود سلاح به لبنان تأثير جدي داشته باشد. لذا تصور می شد که سوریه بايد با دادن تعهدات اقتصادي از سوي دولتهاي عربي، اروپا و ايالات متحده و همچنين تعهد به آغاز مجدد مذاكرات در مورد وضعيت «بلنديهاي جولان»، به مسدود كردن مرزهايش ترغيب نمود. آنها می دانستند كه دمشق در جريان جنگ خليج فارس به ائتلاف تحت هدايت ايالات متحده پيوست و البته با كنفرانس صلح مادريد در سال ۱۹۹۱ نيز همراهي كرد، و اين دو حركت نشان مي داد كه اين كشور ممكن است با ايالات متحده همكاري كند.

اما ايران يك مورد دشوارتر بود. ریچارد هاس دو سال قبل از دولت اوباما گفته بود که با توجه به منتفي بودن تغيير نظام در ايران و خطرناك بودن حمله نظامي عليه تأسيسات هسته اي اين كشور، بهترين گزينه پيش روي واشنگتن، ديپلماسي و مذاكره باشد. او می گفت دولت ايالات متحده بايد بدون فوت وقت و بي هيچ پيش شرطي باب مذاكرات جامع را در مورد تمام مسائل موجود ميان دو كشور و از جمله برنامه هسته اي تهران، باز كند. اینکه ابتدا می بايد مجموعه اي از محرك ها و مشوق هاي اقتصادي، سياسي و امنيتي به ايران پيشنهاد كرد. همچنين به تهران اجازه داد به شرط پذيرش بازرسيهاي سرزده و غير مترقبه، يك برنامه پايلوت و محدود غني‌سازي اورانيوم را پيش ببرد. تصور می شد که چنين پيشنهادي قطعاً با حمايت گسترده بين المللي روبرو خواهد شد؛ و همين حمايتهاي بين المللي پيش شرط اعمال صحيح تحريمها و يا توسل به ديگر گزينه ها درصورت شكست ديپلماسي خواهد بود، چرا كه امریکا بدون اين حمايتها عملاً كاري از پيش نمی برد. مطرح ساختن چنين پيشنهادي اساسا بدین منظور بود که شانس موفقيت ديپلماسي را افزايش دهد. گام مهم ديگر این بود كه دولت آمريكا بجاي تهديد- كه عملاً مردم و دولت ايران را با هم متحد می ساخت ايرانيان را نسبت به هزينه هاي ادامه اين راه آگاه سازد.

این روند در دولت اوباما رنگ واقعیت به خود گرفت. امریکا ابتدا به ایران بسته های مشوق اقتصادی پیشنهاد کرد که مورد پذیرش ایران قرار نگرفت. پس از آن، امریکا به سمت تحریم رفت و حمایت های بین المللی را بدست آورد. تحریم پشت تحریم تا جایی که بانک مرکزی و فروش نفت هدف قرار گرفت تا اقتصاد ایران را فلج کند.

در سمت دیگر، بهار عربی یا بیداری اسلامی از شمال افریقا شروع شد و دامنه اش به لیبی و مصر و سوریه و بحرین نیز رسید. در تمام این مدت، سیاست امریکا پرهیز از مداخله نظامی و حمایت ضمنی پنهان از گروههای خودی علیه رژیمهای سنتی مخالف بود. مخالفت های شیعیان در بحرین با لشکرکشی عربستان همراه شد و امریکا چشم هایش را بست. در لیبی با نیروهای داخلی همراهی کرد تا بتواند دولتی دست نشانده روی کار بیاورد.  روی کار آمدن اخوان المسلمین در مصر گزینه مطلوب امریکا نبود. اما چاره ای جز پذیرش انقلاب مخالفان حسنی مبارک نداشت. پس منتظر ماند تا نارضایتی علیه محمد مرسی رئیس جمهور مصر زیاد شود آن وقت پشت دست از ارتش مصر حمایت نمود تا دوباره دولتی موافق خود در مصر داشته باشد. سوریه اما وضعیتی متفاوت داشت. جنگ داخلی سوریه فرصت مناسبی برای کنار زدن بشار اسد بود. پس امریکا با همراهی کشورهای منطقه مانند عربستان و قطر از مخالفان اسد حمایت مالی و لجستیکی انجام داد تا زمینه ای برای سرنگونی اسد باشد. اما ایران و عراق شیعی به اسد کمک مالی و اطلاعاتی می رساندند و همین امر سرنگونی اسد را مشکل و زمانبر ساخت. در همین دوران، ایران نیز بر حکومت عراق تسلط یافته بود و غیر از بخش سنی نشین عراق در شمال و جنوب از نفوذ قابل توجهی برخوردار بود. در نتیجه امریکا برای خنثی ساختن موانع موجود پدیده ای بنام داعش در عراق پدید آورد که کارکردی چندگانه داشت. اول کنار زدن ایران از عراق، دوم در اختیار گرفتن دوباره دولت عراق و سوم بستن راههای ارتباطی با سوریه برای تمام کردن کار بشار اسد. این گونه بود که داعش در حکم مجری سیاستهای خاورمیانه ای امریکا ظاهر گردید.

در این زمان، عراق دیگر کشور سابق نبود، نیروهای تروریست از همه جنسی در آن جولان می دادند. هسته های اصلی داعش در دوران حضور القاعده به رهبری ابومصعب زرقاوی شکل گرفت. با شروع بهار عربی در خاورمیانه و شمال آفریقا، قدرت مانور گروه های تروریستی نیز به تبع آن افزایش یافت. کنترل ها و محدودیت ها به طور مشکوکی از روی تروریست ها برداشته شد و به عنوان ابزاری برای مقابله با دیگر دولت ها به کار گرفته  شدند. از این جهت، باید افزایش قدرت گروه های تروریستی در دوران اوباما را یک اشتباه سهوی ندانست بلکه در راستای ایجاد آشوب در خاورمیانه نه با قدرت نظامی بلکه با نیروهای گریز از مرکز قرار داشت. کاهش هزینه سیاست های خاورمیانه دولت آمریکا که در دوران بوش با مداخله مستقیم به تریلیون ها دلار رسید بود، اینک باید پیگیری می شد و این هزینه ها می بایست از جیب خود کشورهای خاورمیانه خرج می شد.

استراتژیست های آمریکایی نقشه خود را برای تسریع در برهم زدن نقشه خاورمیانه پس از عراق در سوریه دنبال کردند. با تضعیف قدرت مرکزی سوریه، سوریه به بهشت تروریست ها تبدیل شد. با افزایش تنش در سوریه، ابوبکرابغدادی از القاعده جدا شد بود و دولت اسلامی عراق و شام را تاسیس کرد.

داعش هر روز بر قدرت خود می افزود و نیروهای جهادگر خارجی نیز از مرزهای اردن و ترکیه روانه رقه (در سوریه) مرکز این خلافت خود خوانده می شدند. نقشه به خوبی پیش می رفت، قسمت های اعظم سوریه در اشغال داعش قرار گرفت. شعارهای قومیت گرایانه داعش در عراق نیز جواب داد و این گروه وارد خاک عراق شد و در عرض چند ساعت با ۸۰۰ نیرو، دومین شهر بزرگ عراق را به تصرف خود درآورد. درحالیکه کل دنیا از این حرکت برق آسای داعش، انگشت به دهان مانده بودند، آمریکا و غرب تنها نظاره گر تحرکات بودند. آنها که طالبان و القاعده را در عرض ۲۴ ساعت از مراکز شهری افغانستان به کوهستان های تورابورا عقب رانده بودند، این بار اما افسار داعش را در خاورمیانه و شمال آفریقا رها کرده اند تا به یاغی گری اش ادامه دهد.

آمریکا در زمان اشغال شهرها و استان های عراق مانند صلاح الدین، الانبار، سامرا و تکریت توسط داعش، هیچ اقدامی پیش از هجوم تروریست ها انجام نداد درحالی که داعیه رهبری ائتلاف علیه داعش را یدک می کشید و در صورتی که کمک های به موقع تهران نبود، بغداد به اشغال داعش در می آمد. الرمادی مرکز الانبار به اشغال داعش درآمد بدون اینکه این گروه تروریستی با مقاومت قابل ملاحظه ای روبه رو شود. مطابق گزارشهای موجود، به رغم درخواست های بسیار مقامات ارتش عراق از آمریکا برای حمایت هوایی سریع از مدافعان رمادی، واشنگتن خیلی دیر اقدام کرد. این مسئله البته چندان تعجب آور نبود و در حقیقت، با الگوی رفتاری آمریکا که پیشتر در دیگر مناطقی همچون موصل، کوبانی و تکریت مشاهده شده بود، همخوانی داشت.

برخی رسانه ها و سیاستمداران از «راهبرد شکست خورده» اوباما در مقابله با تهدید داعش انتقاد کردند؛ اما در واقعیت کاستی های آشکار این راهبرد، عمدی و خود خواسته هستند و با سیاست کلی آمریکا در خاورمیانه مبنی بر فراهم کردن زمینه برای تکه تکه شدن کشورهای منطقه همچون عراق و سوریه و حفظ سلطه پیشین آمریکا، ارتباط داشتند. اینکه شاید راهبرد آمریکا در باز گذاشتن مسیر تروریست ها برای ایجاد هرج و مرج در منطقه در راستای نقشه جدید خاورمیانه باشد. از این رو، اختلاف چشمگیری میان سیاست های اعلام شده آمریکا در مقابله با داعش و سیاست هایی که این کشور به اجرا در می آورد، وجود داشت.

این ابهام در سیاست های اعلام شده و اجرا شده امریکا با چه منطقی قابل توضیح می باشد؟ چرا امریکا باید از ظهور و پیش روی موجودیت تروریستی داعش در منطقه استقبال یا حمایت بکند؟ نفع امریکا از پدیده داعش چیست؟ و آیا میان سیاست های خاورمیانه ای نومحافظه کاران در مرحله چهارم و سیاست های دموکرات های مرحله پنجم تداوم دیده می شود؟ برای پاسخ به این پرسش باید کمی به عقب برگشت، زمانی که نومحافظه کاران در دولت بوش پسر سودای یکجانبه گرایی جهانی امریکا را عملیاتی می کردند.

سایت کانادایی global research  در سال ۲۰۰۶  مقاله‌ای تحت عنوان « برنامه تعیین مرزهای جدید برای خاورمیانه: پروژه پیاده‌کردن خاورمیانه جدید» به قلم «مهدی داریوش نظام الرعایا» کارشناس حوزه خاورمیانه و پژوهشگر مرکز تحقیقات پیرامون جهانی سازی (CRG) منتشر کرد. این مقاله به تشریح برنامه امریکایی ـ انگلیسی ایجاد آشوب در منطقه و «تجزیه کشورهای خاورمیانه» برای رسیدن به هدف اصلی «خاورمیانه جدید» پرداخته است.

این مقاله می گوید اصطلاح “خاورمیانه جدید” در ماه جون سال ۲۰۰۶ توسط وزیر خارجه وقت امریکا خانم کاندولیزا رایس در تل‌آویو به دنیا معرفی شد. هدف از این کار جایگزین کردن این طرح به جای طرح “خاورمیانه بزرگ‌تر” بود.  مفهوم “خاورمیانه جدید” بعداً توسط وزیر خارجه امریکا و نخست‌وزیر اسرائیل در اوج محاصره لبنان که تحت حمایت امریکا و انگلیس انجام شد، در دنیا جار زده شد. اولمرت و رایس به اطلاع رسانه‌های بین‌المللی رساندند که پروژه پیاده کردن “خاورمیانه جدید” از لبنان آغاز شده است. کاندولیزا رایس در کنفرانس مطبوعاتی گفت «آنچه که ما در این‌جا [حمله اسرائیل به لبنان] شاهد آن هستیم، افزایش “درد زایمان” یک «خاورمیانه جدید» است و آنچه که ما انجام می‌دهیم (امریکا) این است که ما باید اطمینان حاصل کنیم به سوی ایجاد خاورمیانه جدید می‌رویم». ‌ نطق خانم رایس در مورد «خاورمیانه جدید» صحنه را آماده کرده بود و حمله اسرائیل به لبنان ـ با تایید واشنگتن و لندن ـ وجود اهداف ژئواستراتژیک امریکا، انگلیس و اسرائیل را در ابعاد بزرگ‌تری افشاء می کرد.

 پروژه «خاورمیانه جدید»که سال‌ها توسط امریکایی ها در مرحله طراحی قرار داشت، عبارت بود از ایجاد هلالی از بی‌ثباتی، هرج و مرج و خشونت که از لبنان، فلسطین و سوریه آغاز شده و تا عراق، خلیج‌فارس، ایران و مرزهای افغانستان یا ساخلو نظامی ناتو ادامه خواهد داشت. آن زمان لبنان به نقطه فشار برای تنظیم و سازماندهی مجدد خاورمیانه تبدیل شده بود تا بدین ترتیب نیروهای لازم برای ایجاد “هرج و مرج سازنده” آزاد شوند. این هرج و مرج سازنده ـ که شرایط لازم برای ایجاد خشونت و جنگ در سراسر این منطقه را فراهم خواهد کرد ـ مورد استفاده قرار می گرفت تا امریکا و غرب بتوانند نقشه خاورمیانه را مطابق نیازها و اهداف ژئوـ استراتژیک خود مجدداً طراحی و اجرا کنند. نومحافظه‌کاران طرفدار جهانی‌سازی، و دولت بوش به این برنامه هرج و مرج سازنده روی آوردند با این ذهنیت که بتوانند بواسطه آن نظم جدید جهانی خود را پیاده کنند.

اشغال عراق، به‌ویژه کردستان عراق، توسط انگلیس ـ امریکا، به نظر می‌آمد آماده کردن زمینه برای بالکانیزه کردن (تقسیم کردن) و نیز فنلاندیزه کردن (ارعاب و به انفعال کشاندن) خاورمیانه باشد. چارچوب قانونی لازم، توسط مجلس عراق و تحت عنوان فدرالیزاسیون (فدرالی کردن) عراق، با اهداف تقسیم عراق به سه قسمت مجزا انجام شد.

از سال ۲۰۰۶ به بعد در محافل استراتژیک، دولتی، و نظامی، یک نقشه نسبتاً نامعروفی از خاورمیانه، افغانستان یا ساخلو نظامی ناتو، و پاکستان به نحوی غیررسمی در معرض دید عموم قرار گرفت که احتمالاً می خواستند اجماعی در مورد آن برپا کنند و کم‌کم عموم مردم را برای تغییرات احتمالی و حتی ناگهانی و فاجعه‌بار آماده کنند. این نقشه سازماندهی جدید خاورمیانه به‌نام “خاورمیانه جدید” است.

* نقشه خاورمیانه جدید:

farhangnews_127798-361672-1432464541_0

طراح این نقشه سرهنگ یکم رالف پیترز، سرهنگ بازنشسته آکادمی ملی جنگ امریکا، بود. سرهنگ پیترز، به‌عنوان آخرین وظیفه‌اش، عهده‌دار سمت معاون رئیس ستاد اداره اطلاعات در وزارت دفاع امریکا بود و یکی از بهترین مؤلفان پنتاگون است که مقالات متعددی در موضوع استراتژی برای مجله ارتش و سیاست خارجی امریکا نگاشته است. این نقشه خاورمیانه جدید عنصر کلیدی کتاب این سرهنگ یکم بازنشسته تحت عنوان «هرگز دست از جنگ برندار» بود که در تاریخ ۱۰ جولای ۲۰۰۶ برای مطالعه عموم مردم انتشار یافت. این نقشه همچنین تحت عنوان «مرزهای خونین: خاورمیانه جدید چه شکلی خواهد بود» در مجله نیروهای مسلح ارتش امریکا، همراه توضیحات رالف پیترز منتشر شد. با وجودی‌که این نقشه منعکس‌کننده رسمی دکترین پنتاگون نبود،‌ ولی در برنامه آموزشی کالج دفاع ناتو برای افسران ارشد ارتش مورد استفاده قرار گرفت. البته با وجود اینکه گفته می شود «چهار کتاب قبلی رالف پیترز در مورد استراتژی در محافل دولتی و نظامی بسیار بانفوذ بوده است»، این احتمال جدی را هم می توان مطرح نمود که سرهنگ یکم پیترز چیزهایی را مطرح کرده است که واشنگتن دی‌.سی. و برنامه‌ریزان استراتژیک آن برای خاورمیانه پیش‌بینی کرده‌اند!

پیترز معتقد است مرزهایی که در این نقشه مجدداً طراحی و ترسیم شده اند مسائل خاورمیانه معاصر را بطور اساسی حل خواهد کرد. او موضوع طراحی جدید خاورمیانه را به‌عنوان موضوعی “بشردوستانه” و ترتیبی “عادلانه” مطرح کرده که به نفع مردم خاورمیانه و مناطق اطراف آن باشد. به نظر پیترز: «مرزهای بین‌المللی هیچ‌وقت کاملاً عادلانه نبوده‌اند. ولی خودسرانه‌ترین و تحریف‌شده‌ترین مرزها در جهان مرزهای آفریقا و خاورمیانه می‌باشند.  مرزهای آفریقا توسط اروپائیان مغرض و خودپرستی ترسیم شده که برای تعریف مرزهای خود به قدر کافی در زحمت بوده‌اند و این مرزها هنوز باعث درگیری و مرگ و میر میلیون‌ها مردم بومی این قارّه می‌شود. ولی مرزهای ناعادلانه در خاورمیانه ــ به قول چرچیل ــ بسیار بیش‌تر از آنچه که کشورها و مردم بومی بتوانند تحمل کنند باعث زحمت می‌باشد.  با این‌که خاورمیانه، در مقایسه با مرزهای ناکارآمد، مسائل بسیار مهم‌تری دارد (از رکود فرهنگی گرفته تا نابرابری رسواکننده و گرایشات مذهبی به شدت افراطی) مهم‌ترین تابو (مانع) برای فهمیدن علل جامع مسائل این منطقه مذهب اسلام نیست، بلکه مرزهای نادرستی است که دیپلمات‌های ما آن را تقدیس می‌کنند». 

او در ادامه می گوید: «البته، هیچ‌گونه تصحیح مرزها ــ حتی مرزهای به شدت ظالمانه ــ نمی‌تواند همه اقلیت‌ها را در خاورمیانه راضی کند. در برخی موارد، اقوام و گروه‌های مذهبی به نحوی درهم‌آمیخته در حال زندگی با هم هستند. در جاهای دیگر، درهم آمیختن قومی و نژادی و یا اعتقادی ممکن است چندان باعث رضایت آن‌ها نشود. و مسئله‌ای که هرگز نمی‌توان با تصحیح مسائل مرزی و منطقه‌ای اصلاح و حل کرد قتل عامی است که توسط امپراطوری در حال انقراض عثمانی در مورد ارامنه انجام شد [لازم است به این نکته توجه کنیم که موضوع قتل عام ارامنه به منظور حمله و تحقیر ترکیه در اروپا تبلیغ و تهییج می‌شود]. … باید گفت که بدون اصلاح اساسی مرزها هرگز به خاورمیانه‌ای صلح‌آمیزتر دست نخواهیم یافت».

پیترز می گوید آن‌هایی که با دیدن موضوع اصلاح مرزها به وحشت می‌افتند باید بدانند که فن دیپلماسی جهانی هنوز ابزار مؤثری ـ جز جنگ ـ برای اصلاح مرزهای نادرست ابداع نکرده است. ما با نواقص مهمی بعنوان محصول کار بشر مواجه هستیم و تا وقتی‌که این نواقص رفع نشوند خشونت و نفرت نیز متوقف نخواهد شد. البته او به این نکته توجه دارد که پیشنهادیش برای اصلاح مرزها طبیعتاً “دردناک” است. ولی اصرار دارد که چنین اقدام دردناکی برای مردم خاورمیانه ضروری است. این نظریه درد ضروری با اعتقاد خانم رایس هماهنگ بود که می گفت حمله ارتش اسرائیل به لبنان “درد زایمان” برای تولد «خاورمیانه جدیدی» است.

از دید پیترز، انحلال، باز کردن اجزاء و ایالت‌های مختلف دولت ملت‌های خاورمیانه و ترکیب مجدد و مونتاژ کردن آن‌ها به‌عنوان راه حل پایان خصومت‌های خاورمیانه مطرح شده است. البته طبیعی است که طرفداران «خاورمیانه جدید» از مطرح کردن آشکار ریشه مناقشات موجود در خاورمیانه معاصر طفره می‌روند؛ اینکه مناقشات حاصل تشدید عمدی تنش‌ها در این منطقه است. تنش‌های قومی و خشونت‌های داخلی کشورها در گوشه کنار دنیا منجمله، آفریقا، آمریکای لاتین، بالکان و خاورمیانه سنتاً توسط امریکا و انگلیس تحریک شده است. عراق فقط یکی از مواردی است که استراتژی “اختلاف بیانداز و حکومت کن” امریکا ـ انگلیس در آن به‌کار رفته است. موارد دیگر عبارتند از رواندا، یوگسلاوی (سابق)، قفقاز و افغانستان.

جهت دیگر این نقشه راه نظامی انگلیس ـ امریکا وارد شدن به آسیای مرکزی از طریق خاورمیانه است. خاورمیانه، افغانستان و پاکستان سکوی ورود و باب نفوذ امریکا در جمهوری‌های شوروی سابق در آسیای مرکزی است. خاورمیانه، پلکان و ضلع جنوبی آسیای مرکزی است. آسیای مرکزی نیز به نوبه خود “پلکان و ضلع جنوبی روسیه” روسیه است. بسیاری از برنامه‌ریزان نظامی، استراتژیست‌ها، و سیاستمداران آسیای مرکزی “پلکان و ضلع جنوبی روسیه” را مرز آسیب‌پذیر و “زیر شکم نرم” فدراسیون روسیه می‌دانند. زیبنگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی سابق امریکا، در کتاب خود به‌نام «صفحه بزرگ شطرنج: برتری امریکا و ضروریات ژئوـ استراتژیک امریکا» تلویحا به خاورمیانه به‌عنوان اهرم فشار و کنترل بر منطقه‌ای اشاره می‌کند که آن را بالکان اورآسیا می‌نامند. بالکان اورآسیا عبارتست از: منطقه قفقاز (گرجستان، آذربایجان و ارمنستان) و آسیای مرکزی (کازاخستان، ازبکستان، قرقیزستان، تاجیکستان، ترکمنستان و افغانستان) و تا اندازه‌ای ایران و ترکیه. ایران و ترکیه، هر دو، اضلاع و مرزهای شمالی خاورمیانه را شکل می‌دهند.

حال آیا میان “بالکان اورآسیا” زبیگنیو برژینسکی و پروژه “خاورمیانه جدید” ارتباطی وجود دارد؟ برژینسکی در کتاب «صفحه بزرگ شطرنج» خودگفته است که هم ترکیه و هم ایران، دو تا از قدرتمندترین کشورهای “بالکان اورآسیا” هستند که در اضلاع و مرزهای جنوبی این منطقه قرار دارند، «به نحو بالقوه‌ای در معرض مناقشات داخلی قومی [بالکانیزه شدن ـ تکه‌تکه شدن] قرار دارند» و این‌که «اگر هر یک و یا هر دوی آن‌ها بی‌ثبات شوند، مشکلات داخلی این منطقه، غیرقابل کنترل خواهد شد».  به نظر می‌رسید که یک عراق تقسیم و بالکانیزه شده (تکه‌تکه شده) بهترین راه برای رسیدن به این هدف است. بیانیه ای از کاخ سفید موجود است دایر بر این‌که “هرج و مرج خلّاق” در خاورمیانه به نفع تغییر شکل خاورمیانه بوده و باعث ایجاد “خاورمیانه جدید” می‌شود.

در اروپا، واژه “بالکان” تداعی‌کننده مناقشات نژادی و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای است. اورآسیا نیز ’بالکان‘ خود را دارد. ولی بالکان اورآسیا بسیار بزرگ‌تر، پرجمعیت‌تر و حتی دارای تنوع مذهبی و قومی بیش‌تر است. این گروه‌های مذهبی و نژادی در یک منطقه جغرافیایی مستطیلی شکلی قرار دارند که کانون مرکزی بی‌ثباتی جهان می باشد. این کانون بی‌ثباتی بخشی از جنوب شرقی اروپا، آسیای مرکزی و بخشی از جنوب آسیا [پاکستان، کشمیر، غرب هندوستان]، منطقه خلیج‌فارس و خاورمیانه را دربرمی‌گیرد.

بالکان اورآسیا هسته مرکزی آن مستطیل بزرگ را تشکیل می‌دهد و چون اغلب دولت‌های خاورمیانه بی‌ثبات هستند، قدرت امریکا در واقع حکم فصل‌الخطاب در این منطقه است. این ناحیه بی‌ثبات در منطقه بیرونی اورآسیا تحت استیلای قدرت واحدی قرار دارد. کشورهای بالکانی اورآسیا شبیه کشورهای بالکان در جنوب شرقی اروپا هستند. آن‌ها نه‌تنها موجودیت‌های بی‌ثباتی می‌باشند، بلکه همسایگان قدرتمند خود را ـ که هر یک بدنبال مخالفت با سلطه دیگری هستند ـ به دخالت در کشور خود وسوسه و دعوت می‌کنند. این همان ترکیب آشنای خلاء قدرت و مَکِش قدرت است که استفاده از لقب’بالکان اورآسیا‘ را برای این منطقه موجّه می‌سازد.

کشورهای بالکان سنتی یک پاداش بالقوه ژئوپولتیک در مبارزه برای استیلاء بر اروپا بودند. کشورهای بالکان اورآسیا نیز به‌عنوان یک پاداش اقتصادی بالقوه، اهمیت بسیار زیادی دارند. این منطقه محل تمرکز هنگفت گاز طبیعی و ذخائر نفت است، به اضافه مواد معدنی بسیار مهم، منجمله طلا.  کشورهای بالکان اورآسیا، گذشته از این‌که پل ارتباطی و محل عبور ناگزیر شبکه حمل و نقل است که ثروت بی‌کران اورآسیا را به صنعتی‌ترین و کوشاترین زیاده‌خواهان شرق و غرب وصل می‌‌کند، از نقطه‌نظر ژئوپولتیک نیز بسیار اهمیت دارند. این کشورها از لحاظ امنیت و برتری‌جوئی تاریخی دست‌کم برای سه همسایه نیرومند خود اهمیت دارند شامل روسیه، ترکیه و ایران، به اضافه چین که علائمی از علاقه سیاسی افزاینده نسبت به این منطقه از خود بروز می‌دهد.

خاورمیانه، از لحاظ برخی جهات، شباهت تکان‌دهنده به اروپای شرقی و مرکزی دارد ـ به‌خصوص در سال‌هایی که به جنگ جهانی اول ختم شد. با پایان یافتن جنگ جهانی اول مرزهای کشورها در شبه جزیره بالکان و اروپای شرقی ـ مرکزی از نو ترسیم و پیاده شد. این منطقه دورانی از طغیان، خشونت و مناقشه را قبل و بعد از جنگ جهانی تجربه کرد ـ این اتفاقات حاصل مستقیم سرمایه‌ها و منافع خارجی و دخالت آن‌ها در این مناطق بود. از این رو، دلایلی که در بروز جنگ جهانی اول دخالت داشتند شیطانی‌تر از آن است که در کتاب‌های درسی نقل شده ـ یعنی ترور ولیعهد امپراطوری اتریش ـ مجارستان (امپراطوری‌ هابسبورگ) در سارایو. عوامل اقتصادی انگیزه واقعی جنگ بزرگ ۱۹۱۴ را تشکیل می‌دهند.

طرح «خاورمیانه جدید» البته طرحی نبود که فقط به نومحافظه کاران تعلق داشته باشد. بلکه بنظر می رسد اتاق فکر امریکا در مورد آن به جمع بندی رسیده و هر دولتی که روی کار بیاید، جمهوریخواه یا دموکرات، باید ملزم به اجرای آن باشد چرا که در نظام سیاسی امریکا اصل بر تامین منافع ملی امریکا است و احزاب سیاسی درون آن صرفا به نوبت در جهت تحقق آن روی کار می آیند. از این رو، مسیر تداوم طرح «خاورمیانه جدید» را باید در دولت دموکرات اوباما نیز پیگیری نمود.

برای اینکه به طور مشخص به استراتژی دولت اوباما پی ببریم باید به جو بایدن، معاون رئیس جمهور آمریکا رجوع کرد. او طراح دوباره نقشه خاورمیانه جدید است. طراحی دوباره نقشه خاورمیانه، بعد از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر مطرح بود ولی اولین بار جو بایدن بود كه این طرح را در سال ۲۰۰۶ در اوج جنگ عراق پیش كشید. بایدن كه آن زمان رئیس كمیته سیاست خارجی سنای امریكا بود در یادداشتی در نیویورك تایمز نوشت كه راه حل بحران عراق، تقسیم آن به سه منطقه خودمختار كرد نشین، شیعه و سنی است. بعدا كه بایدن معاون اوباما شد، ایده‌های او برای تجزیه عراق با صدای رساتری شنیده ‌شد.

جو بایدن درطرح خود با عنوان «مسیر سوم» مطرح كرد كه برای مهار جنگ در كشور عراق باید مدل بوسنی را پیاده كرد تا امریكا با طراحی صلح دیتون، اقوام نژادی را از یكدیگر جدا كند. بایدن می ‌گفت بخش مهمی از طرح تقسیم عراق، عقب كشیدن بخش عمده نیروهای امریكایی از این كشور تا سال ۲۰۰۸ و باقی گذاشتن تعداد اندكی نیروهای ضربتی است. طرح بایدن در دوره بوش عملی نشد ولی باراك اوباما بعد از ورود به كاخ سفید، بخش مهمی از این طرح را كه مربوط به خروج نیروهای امریكایی از عراق و باقی گذاشتن شماری اندك بود تا پایان دسامبر ۲۰۱۱  عملی كرد.

در شرایطی كه خاورمیانه از عراق تا سوریه، لبنان و یمن درگیر بحرانی كم سابقه شد، زمزمه‌های اجرای غیر مستقیم طرح بایدن بیشتراز هرموقع دیگری به گوش ‌رسید. در لایحه دفاعی سال ۲۰۱۵ ، دولت امریكا می‌توانست به دولت مركزی عراق كمك نظامی كند ولی بند تعدیل شده ۱۲۲۳ در لایحه دفاعی ۲۰۱۶ كه در كنگره امریكا طراحی شد، به دولت امریكا اجازه می‌دهد برای مبارزه با داعش در عراق، به جای كمك به دولت العبادی، كمك‌های خود را به طور مستقیم به پیشمرگ‌های كرد و قبایل سنی ارائه كند. این تقسیم بندی در بودجه دفاعی آمریکا درست بر اساس نقشه خاورمیانه جدید و تبدیل عراق به سه بخش مجزای کرد، سنی و شیعی طراحی شده است.

نتیجه کار خاورمیانه ای جدید با کشورهای کوچک و ضعیف خواهد بود. کشورها براساس قومیت تقسیم می شوند و باید سال ها به دنبال دولت – ملت سازی و تحکیم مرزهای جدید باشند. تغییر مسیر سیاست خارجی امریكا باعث شد تا ثبات مبتنی بر مرزهای سنتی اولویت پایین تری برای سیاست خارجی امریكا داشته باشد، در نتیجه ایالات متحده با دست بازتری از طرح‌های مربوط به تقسیم در خاورمیانه حمایت می کند. بعد از صعود داعش در عراق، شمار كارشناسانی كه معتقدند طرح‌های تقسیم عراق و در سطحی گسترده تر، خاورمیانه در مسیر سیاست خارجی امریكا قرار گرفته، به میزان قابل توجهی افزایش پیدا كرده است.

برای نمونه، جفري گلدبرگ نويسنده و خبرنگار مجله اتلانتيك و خالق كتاب «زندانيان: داستان دوستي و ترور» در مقاله ای با عنوان نقشه جدید خاورمیانه به طور گویایی به راهبرد آمریکا در قبال کشورهای منطقه اشاره می کند: «زمانی که ما برای روی آماده سازی نقشه همراه مقاله کار می کردیم، توهم و اغراق را کنار گذاشتیم. با این حال وقتی که امروز به آن می نگریم اصلا خیالی به نظر نمی رسد. ما تقسیم سودان به دو کشور را پیش بینی کرده بودیم. (اگرچه آنچه را که امروز سودان جنوبی می نامند، «سودان جدید» نام نهادیم). ما «حزب اللهستان» را در بخشی از لبنان ایجاد کردیم که عملا امروز وجود دارد. شمال حزب اللهستان در کنار سواحل مدیترانه در سوریه «جمهوری علوی» قرار دارد. این یکی از نتایج نیمه قابل قبول کوتاه مدت جنگ سوریه به رهبری بشار اسد است. همچنین در نقشه ما، سوریه مناطقی را به «دروزستان» واگذار می کند که در مناطق نزدیک به مرزهای “اردن کبیر” قرار دارد. البته عراق هم به سه کشور تقسیم شده و کشور کردستان کنترل مناطق کردنشین ترکیه را هم به دست گرفته است».

گلدبرگ در ادامه می گوید که پیشتر با تقسیم بندی سایکس-پیکو خاورمیانه توسط بریتانیایی و فرانسوی ها مخالف بوده؛ اما امروز با این اوضاع نظرش عوض شده است. سازندگان خاورمیانه کنونی مردمی از اقوام مختلف و اعتقادات متنوع (و یا جریان ها مختلف از یک مذهب) را در کشورهایی قرار دادند که قرار بود مدرن، چندفرهنگی و چندفرقه ای باشند.  اما این یک حقیقت است که خاورمیانه جایی برای موفقیت چنین آزمایش هایی نیست. او می گوید «فکر نمی کنم ارزش داشته باشد که سرمایه های امریکا و از آن مهمتر حیات امریکایی ها را برای اینکه عراق را یک کشور واحد نگه داریم به خطر بیاندازیم. این که عراق باید کشور واحدی باقی بماند چون باید بماند عاقلانه به نظر نمی رسد».

بدین ترتیب، ملاحظه می شودکه دو دولت جمهوریخواه و دموکرات امریکا از یک سیاست واحد خاورمیانه ای تبعیت کردند. هر دو بدنبال اجرا و تحقق طرح خاورمیانه جدید بودند و هستند اما هر کدام با روش خاص خود. جمهوریخواهان کار را از طریق جنگ و خشونت جلو می برند و دموکرات ها از طریق دیپلماسی و تحریم. در این خصوص، بنظر من، نظام سیاسی امریکا از یک اتاق فکر واحد برخوردار است که طرح های کلان را جدای از دولت های حزبی مورد تصمیم گیری قرار می دهد وسپس دولت های حزبی با دو روش متفاوت درصدد تحقق آن بر می آیند. یعنی امریکا هر هشت سال نفس تازه می کند: جمهوریخواهان از روش جنگ  استفاده می کنندکه با هزینه های نظامی سنگین همراه است و دموکرات ها از طریق دیپلماسی و تحریمهای مبتنی بر آن به اقتصاد امریکا فرصت تنفس مجدد می دهند اما طرح کلان را با شیوه مذاکره و تحریم های مبتنی بر آن به جلو سوق می دهند. بنابراین، هدف یکی است (خاورمیانه جدید) و روشها متفاوت (جنگ و دیپلماسی).

۶٫ دوره ترامپ

اکنون نوبت حزب جمهوریخواه است که با دونالد ترامپ به صحنه آمده است. بطور کلی، نومحافظه‌کاران امریکا مدعی هستند امریکا قبله عالم و مسیح جهان است. مطابق این دیدگاه (که شکل تئوریک آن در نظریه پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما ـ از نومحافظه‌کاران ـ انعکاس یافت) امریکا از طرف خداوند برای رهایی بشر انتخاب شده و هرآنچه در مقابل آن قرار گیرد، شر و باطل است و سرانجام نابود خواهد شد؛ زیرا امریکا مظهر و نمونه خیر است. تنها راه رهایی دیگر کشورها، الگو قراردادن ایالات‌متحده است و این امر اجتناب‌ناپذیر تاریخ است.

دونالد ترامپ برای تحقق این امر اجتناب ناپذیر روی کار آمده است. نظام تک قطبی مد نظر نومحافظه کاران بار دیگر در دستور کار قرار گرفته تا کار ناتمام بوش پسر اتمام شود. دولت ترامپ ادامه استراتژی کلان نظام سیاسی امریکا خواهد بود اما این بار با روش نومحافظه کاران.

سابقه ۲۵ ساله اخیر سیاست خارجی امریکا حاکی از این است که جمهوریخواهان بر مدار جنگ می گردند (بوش پدر جنگ اول عراق را به راه انداخت و بوش پسر دو جنگ افغانستان و عراق دوم) و دموکراتها از مسیر دیپلماسی و سپس تحریم وارد می شوند. با توجه به اوضاع منطقه هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم جنگی دیگری توسط امریکا در خاورمیانه در کار نباشد. نه تنها این، بلکه لیست کابینه پیشنهادی ترامپ مملو از افراد طرفدار راه حل جنگ است که البته نگرش ضد ایرانی دارند.

نگاهی به فهرست گزینه های تایید شده و تایید نشده برای تصدی پست های مختلف در کابینه دولت ترامپ به خوبی نشان میدهد که همگی آنها از جمله سیاستمداران و مقامات داخلی حزب جمهوری خواه بوده و پیشینه نومحافظه کاری دارند. مایکل فلین، ژنرال بازنشسته به سمت مشاور امنیت ملی؛ مایک پومپئو، نماینده مجلس، برای سازمان (سیا) و سناتور جف سشنز برای دادستانی کل از سوی ترامپ انتخاب شده اند. هر سه نامزد یاد شده جزو سیاستمداران تندرو محافظه‌کار هستند. پومپئو (رییس پیشنهادی سازمان سیا) از مدافعان استفاده از شکنجه از جمله ایجاد احساس خفگی مصنوعی است؛ جف سشنز (دادستانی کل پیشنهادی) نیز مدعی شده که آژانس‌های فدرال نباید در استفاده از تکنیک‌های پیشرفته بازجویی هیچ محدودیتی داشته باشند، و فلین (مشاور امنیت ملی) نیز معتقد است قوانینی که برای کاهش قربانیان غیرنظامی در جنگ عراق و افغانستان درنظر گرفته شده دست و پا گیر هستند.

در وهله اول، انتخاب “رینس پریبوس” به عنوان مدیر امور اجرایی کاخ سفید حاکی از این است که دونالد ترامپ به دنبال یک تغییر اساسی در سیاست های کاخ سفید است و بدنبال آن است که دستور کار حزب جمهوری خواه را دنبال کند؛ دستور کاری طولانی شامل جنگ بی انتها علیه به اصطلاح تروریسم.

“مایکل فلین” کسی است که اسلام را یک سرطان خوانده و آیین اسلام را علت اصلی تروریسم اسلامگرا می‌داند. در خصوص او، زمانی نیویورک تایمز نوشت: چند روز بعد از حمله به سفارت آمریکا در بنغازی لیبی در سال ۲۰۱۲ ژنرال مایکل فلین به زیرمجموعه اش را در آژانس اطلاعات دفاعی جمع کرد و به آنها گفت: مدارکی دارد که ثابت می کند ایران در این حمله نقش داشته است. حال که قرار است فلین مشاور امنیت ملی ترامپ شود می تواند تحلیل های را درباره نقش پنهان ایران در این حادثه به کاخ سفید بقبولاند حتی اگر مدارکی دال بر این موارد نداشته باشد مانند سال ۲۰۰۳ که دولت بوش بدون هیچ مدرکی به عراق حمله کرد. این شغل جدید برای مایکل فلین ۵۷ ساله به نوعی از زنجیر رها شدن و دسترسی به اتاق بیضی شکل کاخ سفید است. به هر حال او کسی است که آخرین حرف را به درباره نحوه واکنش های آمریکا به ترامپ خواهد زد.

“ژنرال متیس” گزینه پیشنهادی وزارت دفاع کسی است که در سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۳ به عنوان فرمانده ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا در دولت اوباما مشغول فعالیت بود. اما تقاضای بازنشستگی زودهنگام داد که ظاهرا دلیل آن اصرار و توصیه وی بر درگیری نظامی با جمهوری اسلامی ایران بوده است. متیس معتقد است ایران، بالاتر از القاعده و داعش، تهدید کننده اصلی پایداری خاورمیانه است. متیس می‌گوید: «در نظر من داعش چیزی بیش از بهانه‌ای برای این که ایران به سوء رفتار خود ادامه دهد نیست. آنها از ناآرامی در منطقه که داعش می‌آفریند خیلی سود می‌برند». از ژنرال متیس بعنوان سگ هار یاد می کنند.

“جف سشنز” نامزد سمت دادستان کل امریکا سابقه زیادی در اظهارات ضد مهاجرت دارد. حتی او را به نژادپرستی و اظهارات ضد‌سیاه‌پوستان متهم می کنند. این انتخاب حکایت از آن دارد که دولت امریکا در حال تدارک فضای روانی مناسب علیه خارجیان، بویژه مسلمانان است تا در زمان مناسب از آن برای جنگ در منطقه اسلامی خاورمیانه استفاده کنند.

معاون ترامپ یعنی “مایک پنس” کسی است که به تعبیر خود ترامپ باید بتواند با نفوذ خود پیشنهادات ترامپ را به خورد کنگره بدهد. از این جهت، پنس زمینه موافقت کنگره را برای اقدامات جنگی ترامپ هموار خواهد کرد. پنس کسی است که در سخنرانی ایالت کارولینای شمالی گفته بود: «دولت ترامپ توافق با ایران را پاره خواهد کرد.» او در یکی از مناظره ها اعلام کرده بود که لازم است به مواضع ارتش سوریه حملات نظامی انجام گیرد.

انتخاب‌های تندروانه ترامپ صدای جمهوری‌خواهان را نیز درآورده است. برهمین اساس، ترامپ برای آرام کردن محافل میانه‌رو جمهوری‌خواه سراغ دو گزینه میانه می رود. ابتدا میت رامنی، رقیب باراک اوباما در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۱۲ را برای پست وزارت امور خارجه مد نظر قرار می گیرد. رامنی اما یک مشکل دارد و آن روسیه ستیزی رامنی است. او در جریان مبارزه انتخاباتی سال ۲۰۱۲ خود، روسیه را «خطر استراتژیک اصلی» علیه منافع امریکا معرفی کرده و گفته‌ بود اگر رییس‌جمهور شود، به خاطر حمایت مسکو از ایران و سوریه، به‌شدت دولت آن را تحت فشار قرار خواهد داد. اما دولت ترامپ فعلا به روسیه برای حل مشکلات خودش در خاورمیانه نیاز دارد و می خواهد از در دوستی با آن درآید. امری که ترامپ در جریان مبارزه انتخاباتی خود بارها بر آن تاکید نمود. البته این روسیه دوستی نومحافظه کاران تنها جنبه تاکتیکی دارد و مطمئنا پس از حل مسأله سوریه به حالت قبلی استراتژیک باز خواهد گشت.

 از این رو، “رکس تیلرسون” مدیرعامل شرکت نفتی اکسون موبیل به عنوان وزیر امور خارجه از سوی ترامپ معرفی شده است. انتخاب او برای بالاترین منصب دیپلماتیک امریکا انتخابی غیر معمول است چون سابقه کار در دستگاه دیپلماسی امریکا را ندارد. به نظر می رسد که این انتخاب دو دلیل اصلی داشته باشد: اول، امریکا باید به همکاری متحدان خارجی اش خود جهت اجرای طرح هایش فکر کند و تیلرسون تاجر مسلک از قدرت چانه زنی خوبی برخوردار است. او در جایی گفته بود «من معتقدم ما باید مسیر همکاری بیشتر بین‌المللی را برگزینیم». دلیل دوم و مهمتر، به روابط کسب و کار گسترده تیلرسون با روسیه و به‌طور خاص با پوتین برمی گردد. آن دو با یکدیگر در حوزه انرژی و معاملات کلان کار کرده‌اند. تیلرسون حتی بدین‌خاطر جایزه‌ای را از مسکو دریافت کرده است.

انتخاب تیلرسون شاید وصله ناجوری برای تیم جنگی ترامپ باشد اما این وصله هدفمند انتخاب شده و البته زمام امور در اختیار او نخواهد بود. تیلرسون تا جایی پیش خواهد رفت که روسیه را به سمت همکاری یا معامله بر سر طرح خاورمیانه جدید  سوق دهد. این مأموریت تیلرسون است نه بیشتر.

این فرضیه توسط خبرگزاری «اسپوتینک» روسیه نیز تایید شد که گفت «هدف متقاعد‌کردن پوتین به اتخاذ موضع شدیدتر علیه ایران» است. همچنین سایت تحلیلی «دبکا فایل» وابسته به نهادهای امنیتی اسرائیلی نیز، به نقل از منابع اطلاعاتی در نیویورک، با انتشار گزارش مشابهی اشاره کرده که تیلرسون می‌تواند مرد «فروش» نظرات ترامپ به روسیه باشد چرا که پیشتر با پوتین بر سر قراردادهای عظیم در حوزه انرژی به خصوص نفت به توافق رسیده است. لذا انتخاب افرادی چون مایکل فلین به عنوان مشاور امنیت ملی و همچنین ژنرال متیس به عنوان وزیر دفاع که هر دو مخالف ایران هستند در کنار انتخاب تیلرسون دوست صمیمی پوتین به عنوان وزیر امور خارجه نشان می‌دهند که ترامپ سیاست خود علیه ایران مصمم است.

برخی ناظران و رسانه‌ها با اشاره به جمع شدن تندروها در کابینه آینده دولت امریکا از بازگشت تفکر جنگ‌سالاری دولت جورج بوش در فضای پس از ۱۱سپتامبر به کاخ سفید ابراز نگرانی کرده‌اند. فارین پالسی، اکونومیست، ایندیپندنت و پولیتیکو از جمله نشریاتی هستند که در واکنش به اعضای انتخاب شده کابینه دونالد ترامپ از بازگشت روزهای پس از ۱۱سپتامبر یا تشدید ناآرامی‌ها در جهان از جمله آغاز دور جدیدی از جنگ‌ها در خاورمیانه خبر داده‌اند.

اما چرا خاورمیانه برای امریکا و متحدانش این همه ارزشمند است که چنین برنامه ریزی های کلانی به شکل های مختلف جنگ و صلح، خشونت و دیپلماسی انجام می دهد؟ سرهنگ یکم پیترز در توجیه طرح خاورمیانه جدید البته دلایل نوع دوستانه و عادلانه می آورد و ذکر می کند که طراحی مرزهای کنونی کشورهای منطقه عادلانه نبوده و علت کشمکش ها همین مرزهای نامناسب است. اصلاح حتی دردناک این مرزها ضامن صلح پایدار آینده در خاورمیانه خواهد بود.

اما چه کسی است که نداند اینها حرف ها، به قول ویلفردو پارتو جامعه شناس ایتالیایی، مشتقات (یعنی توجیهاتی) هستند برای ته نشست ها یعنی انگیزه های زیربنایی و پنهانی کنش های بازیگران جهانی. (پارتو می گوید منبع اصلی کنش های ما انگیزه های غیر عقلانی زیرین ما است اما برای توجیه آنها استدلال های عقلاین روبنایی می آوریم). باید این توجیهات منطقی را کنار زد و سراغ انگیزه های اصلی رفت.

 واقعیت یا انگیزه اصلی این است که آنچه بیش از هر عامل دیگری خاورمیانه را به بحرانی‌ترین مناطق جهان تبدیل کرده، وجود منابع سرشار نفت و گاز به‌عنوان ارزان‌ترین و کم‌خطرترین منابع انرژی برای کشورهای صنعتی جهان است. ایران، عراق و شش کشور عضو شورای همکاری خلیج‌فارس حدود دوسوم ذخایر نفتی ثابت‌شده جهان را در اختیار دارند. این کشورها ۲۸ ‌درصد تولید جهان را به خود اختصاص داده‌اند. ذخایر شناخته‌شده عربستان و عراق، به ترتیب، بیشترین میزان این ذخایر را از میان کشورهای یادشده به خود اختصاص داده‌اند. البته وضعیت ذخایر نفتی عراق به دلیل تحریمهای سازمان ملل و جنگ داخلی به‌طور دقیق مشخص نیست، اما ممکن است عراق در آینده از نظر منابع شناخته‌شده به رتبه اول در خاورمیانه تبدیل شود. علاوه‌برآن، قطعی است که ایران، عراق و قطر در منطقه و حتی در جهان، پس از روسیه، به‌ترتیب صاحب بزرگترین ذخایر گاز طبیعی هستند. اهمیت این مساله زمانی آشکار می‌شود که توجه کنیم درحال‌حاضر اهمیت گاز برای جهان صنعتی هر روز بیشتر می‌شود. همچنین براساس مطالعات به‌عمل‌آمده توسط کارشناسان نفتی امریکا، فقط قرقیزستان صاحب نودمیلیارد بشکه نفت ثابت‌شده است. تسلط کمپانیهای نفتی امریکا و اروپا بر منابع نفتی آذربایجان و کشیدن دو خط لوله انتقال نفت به سواحل مدیترانه، هر روز اهمیت ژئواکونومیک خاورمیانه بزرگ را برای امریکا بیشتر می‌کند.

دستیابی به این منابع و سهیم شدن در این ثروت بالقوه هدفی است که باعث به‌ جوش آمدن عزم ملّی، تحریک شدن انگیزه شرکت‌ها، روشن شدن شعله ادعاهای تاریخی، احیای امیال امپریالیستی، و شعله کشیدن رقابت‌های بین‌المللی است. این اوضاع تحت تأثیر این واقعیت تشدید می‌شود که این منطقه نه‌تنها دچار خلاء قدرت است بلکه کشورهای این منطقه از لحاظ داخلی نیز بی‌ثبات می‌باشند.

آنچه حساسیت بیشتر امریکا را نسبت به خاورمیانه برمی‌انگیزد، سرمایه‌گذاریهای امریکا و سایر کشورهای غربی و حتی چین و ژاپن در حوزه‌های نفتی است؛ مضافا این‌که نفت خاورمیانه علیرغم حوزه‌های رقیبی که از سال ۱۹۷۳ در دنیا پیدا شده‌اند، هنوز هم سهم قابل‌ملاحظه‌ای در چرخه صنعت نفت دارد. حضور نظامی امریکا و برخی کشورهای اروپایی در آبهای خلیج‌فارس، نشانه‌ای از علاقمندی این کشورها به تضمین استخراج و صادرات نفت از تنگه هرمز به‌عنوان بزرگترین گذرگاه نفتی جهان است.

مساله اصلی این است که مصرف انرژی جهان قطعاً در عرض دو الی سه دهه آتی به شدت افزایش خواهد یافت. برآورد وزارت انرژی امریکا حاکی از این بود که در عرض سال‌های ۱۹۹۳ الی ۲۰۱۵ تقاضای جهانی برای نفت بیش از ۵۰ درصد افزایش می‌یابد، که بیش‌ترین افزایش مصرف انرژی مربوط به شرق دور می‌باشد. شتاب توسعه اقتصادی اورآسیا هم‌اکنون نیز فشار زیادی بر اکتشاف و استخراج منابع جدید انرژی گذارده است. و معروف است که منطقه آسیای مرکزی و حوزه دریای خزر دارای ذخایری از گاز طبیعی و نفت است که بسیار بیش‌تر از کل منابع گازی و نفتی کویت، خلیج مکزیک، و یا دریای شمال می‌باشد.

اینها انگیزه های اصلی است نه صلح خاورمیانه و نه دموکراسی خواهی آمریکایی. منبع اصلی تنشها و درگیری های موجود در خاورمیانه بیرون از منطقه است. دهه هاست که اختیار بسیاری از کشورهای خاورمیانه دست خود آنها نیست. یعنی اصولا شکل گیری این کشورها از بیرون بوده و آنها عروسک های خیمه شب بازی قدرت های مرکز نظام جهانی سرمایه داری هستند. از طرف دیگر، شعار دموکراسی خواهی امریکا و انگلیس نیز پوچ و فریبکاری است. «دموکراسی» فقط برای آن دسته از کشورهای خاورمیانه تجویز می شود که در مقابل تقاضاهای امریکا سر تسلیم فرود نمی‌آورند. این سیاست، در واقع بهانه‌ای برای مقابله با این کشورهاست. عربستان سعودی، مصر و اردن نمونه‌های دولت‌های غیردموکراتیکی هستند که امریکا هیچ مسئله‌ای با آن‌ها ندارد. چون که آن‌ها در مدار انگلیس ـ امریکا قرار دارند. در سوی دیگر، امریکا عامداً مانع جنبش‌های دموکراتیک واقعی شده و در مواردی آن‌ها را سرنگون کرده است ـ از کودتای ۱۳۳۲ علیه دولت دموکراتیک مصدق گرفته تا جنبش های دموکراسی خواهی بحرین، مصر، و فلسطین. امریکا بر کودتای ارتش علیه محمد مرسی در مصر چشم بست و از حکومت کودتاگران حمایت ضمنی انجام داد. اگر شعار حقوق بشر واقعی بود چشم بر حقوق بشر بحرین نمی بستند یا لشکرکشی علنی عربستان به بحران را محکوم می کردند که نکردند یا جلوی حمله عربستان به یمن را می گرفتند که نگرفتند.

امروز اما شرایط تغییر کرده است. رشد اقتصادی قدرت های شرقی که برخی از آنها از اهرم وتوی شورای امنیت هم برخوردارند منافع امریکا و متحدان نزدیکش را در خاورمیانه به خطر می افکند. خاورمیانه دیگر ثبات قبل را ندارد. نظم پیشین آن که تأمین کننده منافع امریکا بود برهم خورده و می بایست نظم جدیدی بر آن حاکم شود و امریکا می خواهد زمام تعیین این نظم جدید در اختیار خودش باشد تا ثروت این منطقه را همچنان در کنترلش نگه دارد. برای این هدف، باید ساختار کشورهای منطقه تغییر کند.

در گذشته امریکا از حکومتهای استبدادی طرفداری می‌کرد و منافع خود را نیز به‌دست می‌آورد، اما امروز در دنیای رسانه های جهانی و شبکه های اجتماعی مجازی که به راحتی می توانند زمینه های بی ثباتی یک کشور را مهیا کنند (در صورت وجود شرایط لازم)، حفظ کردن متحدان مستبد منطقه ای دیگر برایش سخت گشته است (نمونه مصر). ذائقه فرهنگی و سیاسی مردم منطقه تغییر کرده است. جو دموکراسی خواهی در منطقه همه گیر شده است. پس برای در اختیار گرفتن منطقه باید به مطالبات جدید مردم منطقه پاسخ داد. بنظر من، مدل مورد نظر امریکا برای منطقه خاورمیانه را می توان ایجاد «دموکراسی های قومیتی ضعیف» نامید. دموکراتیک کردن (که با دموکراتیک  شدن فرق دارد) منطقه برای امریکا چند مزیت دارد:

(۱) به نیازهای روز مردم منطقه پاسخ داده می شود و امریکا می شود منادی دموکراسی خواهی مردم منطقه. این کار به معنای ایجاد حکومت های جذاب در مقابل قدرت های رو به رشد شرقی است تا از نفوذ آنها در منطقه جلوگیری شود. کاری که امریکا با دولت محمد رضا شاه انجام داد تا ضربه گیر مقابل اتحاد شوروری باشد. دقت کنید! در همین جا هم مسأله اصلی اقتصاد است نه سیاست و نه دین. حس بدبینی نسبت به غرب کاهش پیدا خواهد کرد و بازار کشورهای خاورمیانه به محیط مناسبی برای کالاهای غربی تبدیل خواهد شد. می گویم کالاهای غربی چون علاوه بر کالاهای آنگلوساکسونی شامل کالاهای اروپایی هم می شود. بالاخره اروپائیان باید حق السکوت شان را دریافت کنند. اروپائیان اگر به این طرح امریکا نپیوندند بازارهایشان را از دست خواهند داد و با هجوم کالاهای غول های شرقی مواجه خواهند شد.

(۲) دموکراتیک کردن (نه دموکراتیک شدن) منطقه راه را برای “یکسان سازی فرهنگی” باز خواهد کرد. پروژه ای که نزد امریکا مسبوق به سابقه است. پس از جنگ جهانی دوم، امریکا در شکاف دو قطبی جهانی پروژه نوسازی را در دستور کار محققان و سیاستگذاران خود قرار داد تا کشورهای تازه تاسیس پس از جنگ را جذب خود کند. زمانی که الگوی زیست امریکایی توسط نظریه پردازان مکتب نوسازی برای کشورهای جهان سوم تجویز می شد. اکنون نیز می باید برای دنیای پس از مرزهای جدید و دموکراسی های قومیتی نسخه تجویزی داشته باشد تا بتواند آنها را به دامن خود بکشاند و از این طریق آنها را کنترل کند. پس دموکراسی سازی های قومیتی کنترل شده راهی برای کنترل اسلام سیاسی و ایدئولوژیک خواهد بود و حداقل آن را کم رنگ و کم رمق خواهد کرد.  در واقع، امریکا از دموکراسی که در پس آن ارزشهای سکولار قرار دارند برای کنترل اسلام سیاسی استفاده خواهد کرد. جوانان و خانواده ها با تمایل هر چه بیشتر به سوی تکنولوژی های ارتباطی مجازی از سنت های خانوادگی و گرایشات مذهبی دور می شوند و به سمت روابط غیر شخصی تمایل پیدا می کنند که فعلا ابزارهای همبستگی سازی برای تکمیل آن وجود ندارد. 

(۳) دموکراتیک کردن منطقه راه را برای خلق “کشورهای قومیتی” هموار خواهد کرد. اساس و انگیزه اصلی این طرح تجزیه کشورهای بزرگ منطقه به کشورهای کوچکتر برای سلطه سیاسی راحت تر بر آنها جهت کنترل منابع اقتصادی منطقه است. از آنجا که کشورهای منطقه با تعدد و گوناگونی قومیتی و مذهبی همراه هستند همین ویژگی دست مایه تجزیه سرزمینی آنها خواهد شد. در اینجا، میان اقتصاد، سیاست، اجتماع و فرهنگ پیوند منطقی برقرار است. هدف کنترل منابع اقتصادی منطقه است. برای این هدف، از ابزارهای سیاسی (ابتدا جنگ و خشونت) برای مشتعل کردن شکاف های خفته اجتماعی و فرهنگی منطقه خاورمیانه استفاده می شود. اجتماع خاورمیانه ساختاری قومیتی دارد و فرهنگ آن هم ماهیتی مذهبی. پس منازعات قومی و مذهبی شدت می یابد تا تجزیه سرزمینی اتفاق افتد. پس از تجزیه، دوباره ابزار سیاسی (دیپلماسی و مذاکره) بکار می افتد تا بر اساس همان ساختار اجتماعی و فرهنگی (قومیتی و مذهبی) دولت های تازه تاسیسی با مرزهای نوظهور شکل بگیرند. دولتهایی که ماهیتی قومیتی یا مذهبی دارند و البته کوچک جثه هستند. بدین ترتیب، هژمونی ها هم خردتر وکوچکتر می شوند.

پس با دموکراسی های قومیتی کنترل شده هم به مطالبات مردم منطقه پاسخ داده می شود، و هم دولتها و ثروت منطقه تحت کنترل قرار می گیرند. پروژه دموکراتیک کردن بعنوان راه حل اختلافات قومی ـ مذهبی و متعادل کردن رفتار سیاسی دولتهای منطقه استفاده خواهد شد. از تنش های منطقه ای کاسته خواهد شد تا ثبات اقتصادی مورد نظر پدید آید و این ثبات اقتصادی محمل انتقال مازاد تولید از کشورهای خاورمیانه به حوزه مرکز خواهد بود.  در عین حال، کوچک شدن کشورهای منطقه باعث بی قدرت شدن آنها می شود که ضامن این انتقال مازاد خواهد بود.

در این مدت همه چیز آماده شده است. تلاش برای این‌که دشمنی و کینه‌ای خودساخته بین گروههای قومی و مذهبی خاورمیانه را در سطح جهانی مطرح سازند به شکلی نظام‌ مند ادامه یافته است. افغانستان، لبنان و فلسطین در عمل به دو پاره تقسیم شده اند. افغانستان به دو قسمت تاجیک های شمال و پشتون های جنوب، لبنان به دو قسمت شیعیان جنوب و مسیحیان شمال، و فلسطین به دو قسمت حماس و فتح بخش بندی شده اند. هیچ کدام از اینها هم قادر به همزیستی و کنار آمدن با هم نیستند. تخم دشمنی و اندیشه جدایی به نحوی عمیق در این کشورها پرورش داده شده است.

لذا افغانستان، لبنان، فلسطین، عراق و جدیدا سوریه در مرحله “هرج و مرج سازنده” قرار دارند. اما قرار نیست که همواره در همین حالت بی نظمی باشند. مطابق طرح ادعایی سرهنگ پیترز جنگ باید در حکم ابزار صلح قرار گیرد. بی نظمی باید سازنده باشد. جنگ آشوب ایجاد می کند اما پس از آن باید ثبات موقت برقرار شود. این ثبات موقت در قالب نهادینه سازی وضعیت جدید صورت می گیرد، یعنی دادن حالت قانونی به تقسیمات فدرالی نوظهور و نگه داشتن آن تا مرحله نهایی که انفکاک کامل سرزمینی خواهد بود، یعنی طرح کلی خاورمیانه جدید تحقق کامل یابد.

 پس هرج و مرج های عراق و سوریه باید به مرحله ثبات جدید منتقل شود که مبتنی بر مرزهای قدیم نخواهد بود. این کار در مورد عراق انجام شده و پس از آن جنگ اولیه به مرحله تشکیل دولت با تقسیمات فدرالی سه گانه رسیدند. تقسیماتی که تنها یک گام با تجزیه سرزمینی فاصله دارد. چنانکه وقتی داعش به سمت بغداد حمله کرد بلافاصله کردستان عراق نغمه جدایی سر داد و خود را بی میل نسبت به سرنوشت دولت عراق نشان داد. اکنون سوریه در مرحله هرج و مرج سازنده قرار گرفته است اما مشکل ایران، ترکیه و روسیه مانعی بر سر راه سازنده بودن آن هستند. (مشکلی که ظاهرا در حال حل شدن است، چون قدرت فائقه امریکا چاره ای برای آنها باقی نمی گذارد)

ترکیه از این طرح خاورمیانه جدید آگاه است و به شدت مراقب کردستان خود است چرا که در نقشه جدید خاورمیانه قسمت کردستان چهار کشور ایران، عراق، سوریه و ترکیه از این کشورها جدا شده و به کشور مستقل جدید بنام کردستان تبدیل می شوند. پس طرح کودتا علیه اردوغان طراحی می شود. طرحی که یا تعمدا در این حد باقی می ماند تا هشداری برای ترکیه ارسال شود و یا سیرویس های اطلاعاتی اروپائیان (مخالف یکه تازی امریکا) به داد اردوغان می رسد و او را مطلع می کنند. پس از آن، حملات تروریستی در مناطق کردنشین ترکیه و استامبول با سر نخ کردهای ترکیه در حقیقت به معنای کار کردن روی گرایشهای گریز از مرکز در کشور ترکیه است. ترکیه در واکنش به این رخدادها به سمت روسیه و ایران تمایل پیدا کرد و تلاش برای ترمیم روابط با قدرت های منطقه ای همسایه را در دستور کار قرار داد. اما ترور سفیر روسیه در ترکیه گامی دیگر برای سنگ اندازی در این پیوند نوظهور بود. تروری که برخی آن را به سازمان سیا نسبت دادند. تروری که باعث شد حداقل مذاکرات مربوط به لغو نظام روادید برای اتباع ترکیه متوقف شود. این اقدامات پیامهایی هستند برای ترکیه در جهت همسویی با طرح کلان خاورمیانه جدید.  ترکیه عضو ناتو و همپیمان سیاسی ـ نظامی امریکا است اما در سیاست خارجی کلان امریکا این مساله از چندان اهمیتی برخوردار نیست. چنانکه چند دهه قبل محمد رضا شاه را فدا کردند چون مهره سوخته ای شده بود. همانند حسنی مبارک که امریکا به سادگی از کنارش رد شد و مهره دیگری را از جنس خود او بر جایش نشاند. اردوغان هم الان دارد به سرنوشت آنها تبدیل می شود. کودتای ترکیه نشان داد که اردوغان برای امریکا به تهدید تبدیل شده است. امریکا مهره می خواهد نه شطرنج باز. ترکیه باید مهره باشد وگرنه به سرنوشت شاه پهلوی تبدیل می شود.

مشکل دیگر ایران است که در مقابل تجزیه سرزمینی سوریه مقاومت کرده و عملا در حال جنگ است. ایران به خوبی می داند که پس از سوریه نوبت اوست. پس بجای آنکه غافلگیر شود یا منتظر بماند پیش دستی کرده و جنگ را در زمین همسایگان درگیر انجام می دهد تا به زمین خود نرسد. واقعیت این است که اگر ایران نبود الان دولت عراق و سوریه ای موجودیت نداشت. پیش روی حیرت آور داعش در عراق تنها با واکنش سریع سپاه قدس ایران متوقف شد وگرنه نظامیان عراقی سنگرهایشان را رها کرده بود و ارتش عراق در عمل وجود خارجی نداشت. ارتشی که در مناطق سنی نشین حتی به طرفداری از داعش برخاستند. هدف از تشکیل داعش این بود که هم دولت عراق را از دست ایران درآورد و هم ایران را از عراق به عقب براند و راه اتصال ایران را برای کمک به سوریه ببندد. بدین ترتیب، مشکل سوریه هم حل می شد و هرج و مرج سوریه به مرحله سازنده بودن می رسید.

قرار بود تا ابتدا جنگ داخلی در سوریه انجام شود و سپس مانند مورد عراق تقسیمات قانونی جدیدی بر سوریه تحمیل گردد. حتی در صورت ماندن بشار اسد، او بر منطقه تحت تصرفش باقی می ماند و البته بدان راضی خواهد بود ولی طرح تجزیه سوریه به کار خود ادامه می دهد؛ یعنی ترتیبات قانونی فدرالی شدن سوریه بر اساس متغیرهای قومی و مذهبی. لذا برنامه این بود که ابتدا در سوریه جنگ داخلی انجام شود، سپس امریکا عقب نشینی تاکتیکی در قالب مبارزه با داعش انجام می دهد تا رهبری تقسیمات کشوری سوریه جدید را در دست بگیرد. یعنی امریکا اول جنگ داخلی خلق می کند تا سوریه را متلاشی کند بعد در قامت صلح خواهی به وضعیت خودساخته مشروعیت قانونی می دهد. این طرح در سوریه اما به دلیل کمک های نظامی و اطلاعاتی ایران طولانی شد. پس پدیده  داعش خلق  شد تا این مشکل را حل کند. تا اینکه پای روسیه به این میدان باز شد.

 آمدن روسیه به میدان خاورمیانه بر مشکلات امریکا افزود. روسیه و ایران به کمک دولت های عراق و سوریه آمدند و امریکا نیز ناگزیر به همراهی صوری در ائتلاف علیه داعش گردید. شکست های داعش تداوم پیدا کرد و تا اینکه شهر مهم حلب نیز از دست آنها درآمد. اما این شکست های داعش ماسک های جلوس صحنه است. از ابتدا هم قرار نبود که داعش بازیگر ماندگار صحنه خاورمیانه باشد. اکنون تاریخ مصرف داعش تمام شده است.  با صفحه کنونی شطرنج خاورمیانه باید گفت طرح امریکایی داعش کارش را انجام داده است. یعنی امریکا با نفت عراق توانست عراق و سوریه را نابود کند. اگرچه روسیه در ظاهر امر میدان دار منطقه خاورمیانه شده است!

روز پنج شنبه ۹ دی ۱۳۹۵ خبرگزاری رویترز گزارشی منتشر کرد مبنی بر توافق اولیه کشورهای روسیه و ترکیه درباره آینده سوریه. این گزارش می گوید که سوریه می‌تواند به مناطق غیر‌رسمی تحت نفوذ منطقه‌ای تقسیم شود؛ آن هم میان  ایران، روسیه و ترکیه.  مطابق این طرح ادعایی در صورت چنین توافقی سوریه تبدیل به مناطقی خودمختار خواهد شد و در یک ساختار فدرال به بقای خود ادامه خواهد داد. آنها اجازه می‌دهند بشاراسد تا دوران انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی در قدرت باقی بماند تا زمانی که یک نامزد علوی که کمتر فضا را قطبی کند برای شرکت در انتخابات نامزد شود. منابعی ترکی می گویند که ترکیه در حال حاضر به طور کامل از موضع تغییر رژیم در سوریه دست کشیده و هدف اصلی ترکیه مشاهده رفتن اسد نیست بلکه شکست دادن تروریسم  و داعش برای آن کشور اولویت دارد (ظاهرا ترکیه فهمیده که اصل موضوع اسد نیست). منابع دیپلماتیک روسیه و غرب نیز می‌گویند که ایران برای حفظ اسد در قدرت اصرار دارد. اما اگر ناگزیر به پذیرش استعفای او شود تهران می‌خواهد با یک علوی دیگر در قدرت مواجه باشد. رویترز اشاره می‌کند که این موضوع می‌تواند این ذهنیت را ایجاد کند که روسیه بار دیگر جایگاه خود را به عنوان قدرتی جهانی کسب خواهد کرد و به بازیگری جدی در خاورمیانه تبدیل می‌شود.

باید گفت این ظاهر امر است. روسیه بازیگر میدان شده است ولی بازیگردان منطقه آمریکاست. در واقع، روسیه دارد در زمینی بازی می کند که آمریکا برایش تعریف کرده است. روسیه و ترکیه در حال اجرای پروژه مورد نظر امریکا هستند؛ یعنی تقسیم فدرالی سوریه. طبیعی است که ایران مخالف باشد. ولی بنظر می رسد که هیچ کدام از این سه کشور توان تغییر زمین بازی را ندارند و تنها می توانند در زمینی که برایشان تعریف شده است بازی کنند. البته بازیگر بودن بهتر از منفعل بودن است اما هر چه باشد با بازیگردانی فرق می کند. امریکا با آگاهی در حال طولانی کردن جنگ در خاورمیانه است آنهم با هزینه خود کشورهای منطقه. هزینه داعش را نفت عراق می پردازد نه امریکا. اما روسیه و ایران ناگزیر هستند از جیب خرج بکنند. امریکا در ظاهر به روسیه در عراق و سوریه فضا داده است اما در عمل می خواهد ساختارهای اقتصادی روسیه و حتی ایران  را فلج کند. پس روسیه نه قدرتی جهانی بلکه در حکم بازیگری منطقه ای عمل می کند.

با این همه، امریکا می داند که باید روسیه را کنترل کند بویژه اگر روسیه بخواهد رقیبی برای میدان داری امریکا در خاورمیانه باشد. در نتیجه، بلافاصله همان روز پنج شنبه خبر آمد که امریکا ۳۵ دیپلمات روسیه را از امریکا اخراج کرده است. باراک اوباما نیز گفته است که اقدامات ضد روسی، به دلیل تلاش هایی که مسکو علیه منافع آمریکا صورت داده ، ضروری است. این گونه اقدامهای آمریکا اما چاره کار نیست. پس باید صفحه شطرنج تغییر کند. دیگر دیپلماسی و مذاکره چاره ساز نیست. امریکا برای قبله عالم شدن به شخصیتی متمایز و قدرتمند نیاز داشت نه کلینتون مذاکره گر و دیپلمات. شخصیتی که مرزها را درهم نوردد و مرزهای جدید پایه گذاری کند. امریکا به ترامپ نیاز داشت. نقشه ای که از مدتها قبل طراحی شده بود.

منبع ثروتی بنام خاورمیانه ارزش بسیاری از کارهای حتی دردناک را دارد. در این راستا، دموکرات های دیپلمات مسلک مذاکره گر البته وظیفه شان را انجام دادند و سوریه را نیز به جمع کشورهای دارای «هرج و مرج سازنده» پیوند زدند تا گام های لازم برای رسیدن به مراحل میانی پروژه «خاورمیانه جدید» برداشته شده است. اکنون برای رسیدن به مراحل نهایی پروژه باید فاز دیگر و البته مهمتر پروژه به مرحله اجرا درآید و این مرحله نیاز به تغییر روش و مجریان متفاوت دارد. بله! کاخ سفید باید به دست استراتژیست های جنگ طلب نومحافظه سپرده شود.

خاورمیانه توسط قدرت‌های خارجی به بشکه باروتی تبدیل شده که می توان آن را با انفجاری درست (یعنی مدیریت شده) در مسیر ترسیم مجدد مرزهای غیر قابل اعتماد کنونی سوق داد. مرزهایی که دیگر حامل منافع استراتژیک امریکا ـ انگلیس نیستند. ترسیم مجدد نقشه و تقسیم مجدد خاورمیانه از سواحل شرقی دریای مدیترانه، یعنی از لبنان و سوریه گرفته تا (شبه جزیره) آناتولی (آسیای صغیر)، عربستان، خلیج‌فارس و فلات ایران برای پاسخ به اهداف گسترده اقتصادی، استراتژیک و نظامی برنامه درازمدت امریکا ـ انگلیس در منطقه.

هدف اصلی ترامپ تمام کردن مسأله سوریه نیست، آغاز کردن مسأله ایران است. میوه سوریه در مرحله رسیدن قرار دارد و مدتی صبر همراه با چاشنی دخالت روسیه آن را آماده بلعیدن خواهد کرد. در نتیجه، سوریه دیگر برای امریکا مسأله نیست. الان ایران مسأله اصلی امریکا است.

پایان قسمت اول

ادامه دارد…..

هادی نوری

۱۲/۱۰/۱۳۹۵

 

 

نویسنده : هادی نوری |
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.