قسمت دوم یادداشت “سزارین خاورمیانه جدید: نوبت ایران فرا رسیده است؟”

 راه سوم: مناقشات خاورمیانه به‌قدری درهم تنیده‌اند که توجه به یک موضوع و غافل‌شدن از موضوعات دیگر، مشکلات را پیچیده‌تر خواهد کرد. افغانستان، لبنان و فلسطین فعلا تحت کنترل هستند. بنابراین، امریکا به دنبال حل همزمان سه کانون بحران زنده در منطقه می رود: ایران، عراق، سوریه. در وهله اول، ایران مانع حل مسایل عراق و سوریه است. پس باید سر جایش بنشیند. از این رو، دولت جنگ طلب ضد ایرانی ترامپ به سراغ ایران خواهد آمد. امریکا از “سه سناریوی پلکانی مقابل ایران” استفاده خواهد کرد.

سناریوی اول این است که ایران را مجددا به حالت تضعیف شده زمان تحریم ها برگردانند. توافق هسته ای ایران را از حالت ضعف خارج کرده و بنیانهای اقتصادی آن را تقویت می کند. در این وضعیت ایران بیشتر می تواند در سوریه و عراق مقاومت کند. پس توافق هسته ای باید مورد تجدید نظر قرار گیرد. برخی سایت های خارجی به نقل از منابع اطلاعاتی در نیویورک می گویند: «ترامپ برای تهران شرط و شروطی تازه تعیین خواهد کرد و اجرای برجام از سوی امریکا را مشروط به اجرای شروط از سوی ایران خواهد دانست. رهبران نظامی و مقام‌های اطلاعاتی و امنیت ملی دولت جدید امریکا همگی مخالف توافق هسته‌ای هستند. از سوی دیگر آشنایی تیلرسون {وزیر خارجه پیشنهادی ترامپ} با دانش تجارت و نفت می‌تواند سبب شود تا او بتواند با محافل نفتی در امارات، عربستان سعودی و سایر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس علیه ایران تعامل بیشتری داشته باشد. در صورتی که ایران بر سر خواست تجدیدنظر در توافق هسته‌ای پیشنهادات امریکا را رد کند، دونالد ترامپ فهرستی از تحریم‌های اقتصادی جدید که بسیار سخت‌تر از تحریم‌های اعمال‌شده توسط دولت‌های بوش و اوباما هستند را ارائه خواهد کرد».

 اعمال تحریم های شدیدتر دو کارکرد دارد: در کوتاه مدت، توان مالی ایران را برای کمک به عراق و سوریه از بین خواهد برد. و در درازمدت،  ساختار اقتصادی ایران را نابود می کند تا آماده جنگ یا آشوب داخلی و متعاقب آن «هرج و مرج سازنده» باشد. در خصوص تحریمهای شدیدتر، امریکا به نظر مساعد روسیه نیاز دارد و تیلرسون بدین منظور آورده شده است. حتی مایکل فلین تندرو (مشاور امنیت ملی ترامپ) هم گفته «آمریکا باید فتح الله گولن را به ترکیه مسترد کند و با روسیه به طور سازنده در سوریه همکاری کند»!

سناریوی دوم جنگ غیر مستقیم یا درگیر کردن ایران در جنگ داخلی یا ایجاد آشوب درونی خواهد بود. سناریوی اول مقدمات این آشوب های داخلی را مهیا می کند. تجربه عراق و سوریه نشان می دهد که وقتی درخت از درون پوسیده شود با تلنگری خواهد افتاد. در نظام های چهارگانه جامعه حرف اول را اقتصاد می زند و تشعشعات آن به دیگر نظام ها خواهد رفت. از هم اکنون گزارش های مربوط به وضعیت اجتماعی روندی رو به وخامت دارند. تشدید تحریم های اقتصادی با این هدف اعمال می شود که درخت جامعه ایرانی را پوسیده تر و از درون تهی نمایند تا آنکه خودش در فضای مساعد آشوب منطقه ای درگیر جنگ داخلی خواهد شد. خاصه آنکه گرایشات گریز از مرکز از هم اکنون نشانه های زردی شان در ایران روشن شده است. در جنگ غیر مستقیم، نظیر آنچه در سوریه اتفاق افتاد، امریکا به تقویت مخالفان نظام ایران می پردازد و درگیری های قومیتی ایران را تشدید می کند. برای تکمیل پروژه هرج و مرج سازنده ایران نیز باید بدان بپیوندد. فقط زمان آن برای ایران دیرتر است. یادمان نرود طرح امریکا این است:

 جنگ ← هرج و مرج سازنده ← فدرالیسم قانونی←تجزیه سرزمینی

سناریوی سوم گزینه جنگ مستقیم امریکا با ایران خواهد بود. اینجا همان تلنگر خارجی بر درخت پوسیده داخلی است که کار را تمام خواهد کرد. یعنی ورود رسمی ایران به هرج و مرج عملی و ادامه همان سناریوی تحقق یافته در مورد افغانستان، عراق و سوریه. مسأله آمریکا این نیست که ایران از عراق و سوریه عقب نشینی کند. مسأله حتی دعوای اسرائیل و فلسطین نیست. شاید زمانی به این حد بسنده می کردند. اما الان مسأله طرح کلان «خاورمیانه جدید» است. البته اولویت اول امریکا جنگ غیر مستقیم است. به همین دلیل تمام تلاش خود را بکار خواهد بست که روسیه را راضی به معامله کند. جنگ مستقیم زمانی رخ خواهد داد که روسیه با امریکا همراهی نکند. پس امریکا فعلا روی معامله با روسیه حساب باز کرده ولی دارد خودش را برای جنگ مستقیم با ایران آماده می کند. نکته مهم در تقسیم کار میان دو حزب امریکا این است که دموکرات ها از روش جنگ غیر مستقیم (یعنی جنگ داخلی) استفاده می کنند و محافظه کاران از جنگ مستقیم.

بر این اساس، تمام مباحثی که توسط امریکا و متحدانش در مورد منطقه و ایران مطرح می شود در حکم همان توجیهاتی است که بعنوان مشتقات پارتو گفته شد. دموکراسی و صلح در حال حاضر تنها ابزار دیپلماتیکی برای مشروعیت بخشیدن به بی نظمی خودساخته است.

از طرف دیگر، تمام صحبت های ترامپ مبنی بر تحقق اصالت امریکایی و بازپس گرفتن امریکا از غیر امریکائیان مشتقاتی برای توجیه انگیزه های زیربنایی دیگر است. شعارهای بازپس گیری امریکا و زدودن غیر امریکائیان تنها برای افراطی کردن فضای درون جامعه امریکا و آماده ساختن روانی امریکائیان جهت شروع یک جنگ جدید است. بدین ترتیب، دولت ترامپ می تواند نیروی درونی لازم را برای اقدامات خشونت آمیز بیرونی مهیا کند. شخصیت کودکانه ترامپ هم برای رد گم کردن اصل قضیه است. می خواهند پیامدهای منفی اقدامات آتی نظام سیاسی امریکا در خاورمیانه را بیاندازند گردن شخصیت فردی ترامپ. یعنی مساله را فردی یا حداکثر حزبی می کنند تا پای کلیت نظام سیاسی امریکا در میان نباشد.

خروج انگلیس از اتحادیه اروپا هم در راستای همین طرح نومحافظه کاران امریکا معنادار است. حضور اروپایی انگلستان یعنی بستن دست آن از حضور در طرح های جنگی غیر اروپایی. کاری که در عین غافلگیری در همه پرسی انگلیس برای جنگ با سوریه صورت گرفت. باید بسیار ساده لوحانه باشد که تصور کنیم دولت انگلستان از نتابج اولیه انجام چنین همه پرسی ناآگاه بوده باشد. یادمان باشد انگلیسی ها هیچ کاری را بدون فکر انجام نمی دهند و هیچ تصمیمی را این چنین راحت نمی پذیرند. کاری که نخست وزیر پیشین انگلستان کرد. 

اروپائیان هم یا همراهی می کنند و منتفع می شوند یا مجبور به سکوت می شوند تا دامنه تبعات این وضعیت خاورمیانه بیش از این گریبانگیر آنها نشود. یادمان باشد وضعیت کنونی سوریه و عراق باعث شده تا سیل آوارگان راهی اروپا شوند نه امریکا یا انگلیس. اگر این وضعیت تداوم پیدا کند به مشکلات اروپا افزوده می شود. پس به نفع آنهاست که دم فروبندند گویی که چیزی نمی بینند. همین الان هم برای ساکت نگه داشتن اروپائیان هر از گاهی چند عملیات تروریستی در اروپا انجام می شود تا اولا هدف اصلی گم شود و دوم، اروپائیان مرفه را بترسانند که اگر مخالفت کنند هیولای داعش یا امثالهم را به جان آنها می اندازند. پس نگرانی از بابت اروپائیان وجود نخواهد داشت.

با مجموع این جهات است که می گویم منتظر جنگ از سوی امریکا در منطقه باشیم و به احتمال قوی هدف این جنگ جدید ایران خواهد بود. امریکا پیشتر می خواست ابتدا مسایل افغانستان و عراق و سوریه و لبنان را حل کند و سپس به مصاف ایران بیاید. اما الان بدین نتیجه رسیده که حل مسایل آن کشورها در گرو حل مسأله ایران است. لذا می گویم ترامپ برای ایران می آید. دولت اول ترامپ ابتدا با سناریوی بازگشت تحریم های شدید اقتصادی کار را آغاز می کند و سپس در صورت وجود پتانسیل های داخلی در ایران به سمت جنگ غیر مستقیم یعنی جنگ داخلی خواهد رفت یا آنکه بهانه هایی برای جنگ مستقیم ایجاد خواهد کرد.

****

چه باید کرد؟

واقعیت این است که «چه باید کرد» های ما در گرو «آنچه هست» های ما است. یعنی ما باید بر مبنای ابزارهایمان گام برداریم. بر مبنای داشته هایمان. پا بر روی زمین سفت بگذاریم و از خیال پردازی های صرفا آرمانی دوری کنیم. آنچه پیشتر بعنوان «آرمانخواهی واقع بینانه» تحت عنوان «اعتدال» یاد کرده ام. استفاده از ابزارهای واقع بینانه برای رسیدن به آرمانهای مطلوب. پس «آنچه هست» های خارجی و داخلی مان را وارسی می کنیم تا ببینیم بر مبنای آنها «چه باید بکنیم».

در حوزه خارجی، ایران میانه خوبی با اهل سنت در منطقه ندارد. رابطه ما با عربستان بسیار خراب است تا جایی که عربستان حاضر می شوداز منافع خودش بگذرد و برای ضربه زدن به ایران کمک کند تا قیمت نفت نصف شود. عربستان البته نمی داند چه می کند و سودای ام القرا بودن جهان اسلام دارد اما نمی داند که توانش را ندارد. منابع مالی محض یک کشور را توانمند نمی کند چه رسد به اینکه برای آن ثروت تلاشی هم نکرده باشد. ذخیره ارزی عربستان محصول دو منبع نفت و حج است که هر دوی آنها بی زحمت به دست آمده اند، محصول فعالیت اقتصادی نیستند. پس بنیان اقتصادی قدرتمند و باثبات تلقی نمی شود. بنیانی که هر لحظه امکان از دست رفتن آنها می رود. چنانکه عربستان ناآگاه با دست خودش به همه دنیا نشان داد و بر همگان معلوم کرد که می شود به راحتی با قیمت نفت بازی کرد. دخالت نظامی آشکار در بحرین و یمن نشان از توهم خود بزرگ بینی عربستان دارد. توهمی که خیلی زود فروکش خواهد کرد.

این وضعیت شامل دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس هم می شود. تنها با عمان رابطه دوستی دیرینه داریم که آن هم ظاهرا قرار است به ائتلاف عربستان در جنگ یمن بپیوندد! روی کویت هم نمی شود حساب کرد. اصولا اختیار این کشورهای عرب خلیج فارس دست خودشان نیست.

ترکیه دیگر همسایه ما و قدرت منطقه ای خاورمیانه است. میان ایران و ترکیه سه منبع تمایز جدی وجود دارد: ۱٫ زبان متفاوت؛ ۲٫ مذهب متفاوت؛ ۳٫ سابقه رقابت تاریخی. هر دو کشور بدنبال تبدیل شدن به قدرت منطقه ای اول خاورمیانه هستند و هر دو پتانسیل های این آرمان را در اختیار دارند. پس انتظار دست کشیدن آنها از این آرمان غیر ممکن است. باید چاره دیگری اندیشید. مسأله این است که ایران و ترکیه منافع مشترک ندارند اما دشمن مشترک دارند و تنها راه نزدیک شدن آنها به همدیگر وجود خطر مشترک است. پس از رفع خطر مشترک مطمئنا آنها از هم دور می شوند تا بدنبال تحقق آرمان قدرت منطقه ای بودن خود بروند. اما فعلا خطر مشترک وجود دارد. همین برای اتحاد ایران و ترکیه کافی است. لذا باید به حداقل ها فکر کرد نه حداکثرها. همگرایی حداقلی در شرایط پر خطر کنونی فعلا کفایت می کند.

روسیه متحد ما نیست بلکه ما متحد روسیه هستیم. روسیه پای شش قطعنامه سازمان ملل علیه ایران را امضاء کرده است و سابقه تاریخی ننگینی در معامله با انگلیس بر سر قطعه قطعه کردن ایران دارد. سالها روی نیروگاه بوشهر دبه درآورد و با سوء استفاده از دشمنی امریکا با ایران کلی ما را تیغ زد. پس این که به روسیه اعتماد بکنیم خطاست. روسیه بدنبال منافع خودش است و البته حفظ وضعیت کنونی ایران هم فعلا جزو منافع روسیه هست. ما چاره ای جز همراهی با روسیه نداریم اما همواره باید نگاه مان به پشت سر مان هم باشد. این روسیه توانایی خنجرِ از پشت بودن دارد.

نقاط قوت ایران فعلا در همان هلال شیعی معروف است. یمن، عراق و سوریه و حزب الله لبنان و سازمان حماس فعلا برگ برنده ایران است. ایران به درستی در عراق و سوریه مشغول مقاومت است. طرح «جنگ در زمین بیگانه» استراتژی درستی بود که از سوی ایران اتخاذ شد. پس، بر خلاف آنچه برخی منتقدان داخلی فکر می کنند، حضور ایران در عراق و سوریه تحت عنوان «مدافعان حرم» دوراندیشانه است و  و آنچه برخی فکر می کنند صرفا دفاع از حکومت ایران نیست؛ بلکه دفاع از ایران است. «مدافعان حرم» را باید «مدافعان ایران» دانست. در زمان حاضر، دفاع از عراق و سوریه دفاع از ایران است. حتی می توانیم بگوییم عراق و سوریه الان سپرهای دفاعی ما هستند.

 تنها مشکل موجود این است که ساختار ذهنی ایرانیان حاضر با دهه ۱۳۶۰ تغییر کرده و صرفا انگیزه های درونی و ایدئولوژیک برای جنگیدن در عراق و سوریه کفایت نمی کند. اکنون تلاش می شود تا این خلاء با انگیزه های مادی ترمیم شود و در کنار آن فضای ذهنی دهه ۶۰ برای زمان حال بازتولید شود. اما این تلاش ها به دلیل تغییر ساختارهای اجتماعی و ذهنی دو دهه اخیر کفایت نمی کند. بسیاری از ایرانیان هنوز به این نتیجه نرسیده اند که حضور نظامی ایران در عراق و سوریه منطبق با منافع ملی باشد و این را مسأله حکومت ایران می دانند نه جامعه ایران. پس احساس تعلقی نسبت بدان ندارند. باید روی بنیان های ایدئولوژیک آن کار شود و از منابع ایدئولوژیک مکمل استفاده کرد. بنظر می رسد در شرایط حاضر ملیت منبع مکمل مناسبی برای دیانت در این کارزار منطقه ای باشد.

با این همه، اگر ایران فکر کند که صرفا با همین برگ ها از جهنم «خاورمیانه جدید» جان سالم به در خواهد برد اشتباه فکر می کند.  ایران به تنهایی توان جلوگیری کامل از این نقشه و روند را ندارد. نقشه تا جایی پیش رفته که دیگر امکان بازگشت یا لغو کامل آن وجود ندارد. توان ایران در حد مقاومت است اما اندازه دارد. ضعف های درونی  می تواند توان ایران را تحلیل برد بویژه اگر با لغو برجام و اعمال تحریم های جدید اقتصادی همراه شود.

در چنین شرایطی، دو راه چاره در حوزه سیاست خارجی ایران می تواند قابل تصور باشد: (۱) تشکیل کانون های مقاومت جداگانه در منطقه؛ (۲) اتحاد قدرت های منطقه ای.

طرح  “کانون های مقاومت” در منطقه مدتهاست که توسط ایران اجرایی شده است و عامل قدرت ایران در منطقه هستند. ائتلاف شمال در افغانستان، سپاه بدر در عراق، حزب الله در لبنان، حماس در فلسطین، شیعیان بحرین، و حوثی ها در یمن کانون های مقاومت ایران در خاورمیانه هستند. این کانون های مقاومت در سزارین اخیر خاورمیانه توانستند دولتهای سوریه و عراق را حفظ کنند و با دردسر در مناطق دیگر مانند یمن و بحرین موانع غیر مستقیمی برای ابزارهای قدرتهای جهانی در منطقه ایجاد کنند. چنانکه سید حسن نصرالله گفته است: «در گذشته گفتیم که باید در سوریه باشیم و همچنان واجب است در آنجا باشیم و امروز هم هرگز اجازه نمی‌دهیم تکفیری‌ها و حامیانشان طرح خود را به سوی لبنان امتداد دهند. امروز می‌گویم درهر جایی و مکانی که لازم باشد با چشم‌هایی باز و بدون اینکه از طرفی اجازه بگیریم، می‌جنگیم و از هم اکنون هرگز سکوت نخواهیم کرد».

چاره دوم تشکیل ” اتحاد منطقه ای” است. کشورهای ایران، ترکیه، عربستان و روسیه هر کدام اگر به تنهایی عمل کنند خواهند باخت. باختی که دیگر راه پس نخواهد داشت. ایران باید این مطلب را بپذیرد و به دیگران هم منتقل کند که با جلو رفتن پروژه «خاورمیانه جدید» هر چهار کشور ضرر خواهند کرد. سرنوشت عراق و سوریه باید درس عبرت باشد. لذا در زمان حاضر، تقویت عربستان تقویت ایران است. عربستان در کشورهای حاشیه خلیج فارس نفوذ دارد و این قابل انکار نیست. باید عربستان را به جمع خودمان ملحق کنیم. باید سایه روابط تیره از سر دو کشور ایران و عربستان برداشته شود. تقویت ترکیه نیز تقویت ایران است و ترکیه باید بداند که آنها هم مانند ایران نقاط آسیب پذیر جدی دارند. پس آنها هم همین نگاه را درک کنند و بپذیرند که تقویت ایران تقویت عربستان و ترکیه خواهد بود. شرایط حاضر منطقه به گونه ای نیست که یک کشور به تک قدرت منطقه ای تبدیل شود.

برعکس، امریکا با پروژه خاورمیانه جدید دنبال حذف قدرت های منطقه ای موجود و جایگزین کردن شان با «دموکراسی های قومیتی ضعیف» است. پس اگر سه قدرت ایران، ترکیه و عربستان خواهان حفظ همین وضعیت قدرت منطقه ای خود هستند باید طرح های توسعه منطقه ای خود را کنترل کنند. برای مثال، ایران نفوذ عربستان بر یمن را بپذیرد و عربستان هم نفوذ ایران بر عراق را بپذیرد. عراق همسایه تاریخی و خویشاوند دینی ایران است و یمن هم همسایه تاریخی و زیرشکم نرم عربستان است. این ایده باید در بالاترین سطح سیاسی چهار کشور مورد پذیرش قرار گیرد. ما حتی فرصت بحث درباره این ایده را هم نداریم. پس، «اتحاد منطقه ای» چهار کشور روسیه، ایران، ترکیه، و عربستان راه حل ایران در حوزه سیاست خارجی است (هرچند که چنین اتحادهایی با پیوستن چین می تواند آدمی را به یاد اتحادهای پیش از جنگ های جهانی بیاندازد).

در حوزه داخلی، ابتدا باید از شکاف سیاسی سخن بگوییم که بعد از سال ۸۸ در کشور رخ داده است. فارغ از علت ها و مقصرها باید گفت که پس از ۱۳۸۸  فضای کشور به شدت دو قطبی شد و دو طرف تا مرز تکفیر همدیگر پیش رفتند. این فضای دوقطبی برای هر کشوری در حکم سم مهلک است چه رسد به کشوری با مختصات ایران در منطقه ای بنام خاورمیانه که تعدد و گوناگونی اقوام و مذاهب در آن موج می زند. چنین فضایی راه را برای شکاف های از نوع متراکم باز می کند که محرک ایجاد منازعات و تضادهای سیاسی در جامعه خواهد بود.

در جامعه شناسی سیاسی، میان شکاف های متراکم و شکاف های متقاطع تمایز قائل می شوند. در برخي مواقع، شكاف‌ها يكديگر را تقويت مي‌كنند و برهم می‌افزايند كه به آنها شكاف‌هاي متراكم مي‌گويند. برای مثال، در جامعه ما اصلاح‌طلب و اصولگرا به لحاظ سياسي فعال است، اگر شكافي ديگر مانند طرفداري از غرب هم‌راستا با اصلاح‌طلبان يا مخالفت با غرب هم‌راستا با اصولگرايان فعال شود به دليل آنكه شكاف قبلي را تشديد مي‌كند، شكاف متراكم شكل مي‌گيرد و سطح تضاد‌ها افزايش مي‌يابد. برخي مواقع نيز شكاف‌ها آثار تضعيف‌كنندگي در ارتباط با يكديگر دارند كه به آنها شكاف‌هاي متقاطع مي‌گويند. برای مثال، در انتخابات رياست جمهوري ۸۴ كه شكاف اصلي شكاف اصولگرايان و اصلاح‌طلبان بود، با شكل‌گيري شكاف‌هاي فعال ديگري در درون خود اصولگرايان (قاليباف، لاريجاني و احمدي‌نژاد) و درون خود اصلاح‌طلبان (معين، كروبي و رفسنجاني) شكاف اصلي تضعيف شد و سطح منازعه كاهش يافت. در وضعیت شکاف متراکم، یک شکاف سیاسی بر شکاف سیاسی قبلی اضافه می شود که به معنای ایجاد مشکلی جدید برای جامععه سیاسی است نه حل مشکلات قدیم. جامعه سیاسی ایران پس از سال ۸۸ با چنین وضعیت پرتنشی مواجه گشته که در آن با انباشت رو به تزاید تضادهای سیاسی مواجه هستیم. شکاف های سیاسی جدید بر شکاف های قدیم بار می شوند و انباشت مسایل سیاسی رخ می دهد.

اکنون دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب به هیچ وجه همدیگر را نمی پذیرند و هر کدام به دنبال ریشه کن ساختن دیگری هستند. یعنی اصولا «خود» و «دیگری» تماما سیاه و سفید در جامعه سیاسی ایران غلبه یافته است. حقوق های نجومی با املاک نجومی پاسخ داده می شود. سربازان وطن در مقابل مدافعان حرم قرار داده می شوند. جناح اعتدال گرا هم فعلا در حد یک «نیمه جناح» ظاهر گشته و به دلیل اشتغال کامل در مشکلات حوزه اجرایی از توانایی گفتمان سازی و جریان سازی اجتماعی عاری گشته است. غفلتی که دودش در وهله اول به چشم جامعه سیاسی ایران خواهد رفت.

اقتصاد ایران بعد از رکود تورمی وحشتناک ۴/۵ –  سال ۱۳۹۲ اکنون از تورم رهایی گشته اما رکود عمیقی بر اقتصاد ایران غلبه کرده است. البته دولت روحانی چاره ای جز انتخاب میان رکود و تورم نداشت و نمی توانست همزمان به حل هر دو معضل رکود و تورم بپردازد. راه حل رکود تزریق سرمایه به اقتصاد است که ممکن است خود باعث ایجاد نقدینگی و به تبع آن بازگشت تورم شود. از این رو، دولت روحانی که تک نرخی کردن تورم را برگ برنده اقتصادی خود می داند می ترسد که با گشایش سریع اقتصادی و تزریق سرمایه به بازار این کار با اثرات تورمی پیش بینی نشده همراه شود و البته رکود هم از بین نرود. در نتیجه، همان دستاورد مهار تورم نیز برای انتخابات سال ۹۶ از دست برود. این است که فعلا رکود بر اقتصاد ایران سایه افکنده و پیامد رکود هم تعطیلی کارخانه ها، بیکاری و فقر خواهد بود. کشور بیکار و فقیر چگونه خواهد توانست بر غول رقابت نظامی یا جنگ منطقه ای غلبه کند؟ آنهم در شرایطی که دولت هم اکنون در پرداخت حقوق کارمندانش با مشکل مواجه شده است! یادمان نرود که قیمت نفت از بشکه ۷ دلار در زمان دولت خاتمی به بشکه بالای ۱۰۰ دلار در زمان احمدی نژاد رسید و سپس در زمان روحانی با فاصله کمتر از یک ماه به نصف قیمت خود کاهش یافت. پس برای یک رقابت نظامی درازمدت نیاز به بنیانهای قدرتمند اقتصادی وجود دارد نه اتکای صرف بر فروش بی ثبات نفت.

حوزه فرهنگ ایران دو پاره بنظر می رسد. از یک طرف، ارزشهای سنتی اسلامی نزد برخی اقشار جامعه طرفدار دارد و از طرف دیگر، ارزشهای مدرن سکولار اقشار دیگری از جامعه را طرفدار خود ساخته است. این شکاف فرهنگی سنت و مدرن در قالب بحث های جاری مسجد و کنسرت نمود پیدا کرده و می توانید ببینید که حتی در عالی ترین سطوح سیاسی هم بازتاب پیدا می کند.

حوزه اجتماعی اما از نظر من مهمتر از هر سه حوزه قبلی است. واقعیت این است که مطابق آمارهای موجود باید آژیر قرمز را برای آسیبهای اجتماعی در ایران به صدا درآورد. سید حسن موسوی‌چلک، رئیس انجمن مددکاری ایران گزارشی از وضعیت آسیب های اجتماعی ایران ارائه می کند که تأمل برانگیز است:  رتبه ۱۰۵ ایران در میان ۱۸۵ کشور و قرار گرفتن در رتبه دوم جدول غمگین‌ها از پایین جدول (بعد از عراق)؛ وجود ۳۵ درصدی اختلالات روانی در تهران که در بعضی مناطق این میزان به حدود ۸۰ می‌رسد؛ بی تفاوتی مردم نسبت به سرنوشت و وقایعی که برای دیگران پیش می‌آید؛ وجود  ۲، ۳ میلیون نفر معتاد رسمی که تعداد معتادان کشور ما برابر با معتادان هند است در حالی که هند تقریبا ۱۵ برابر ما جمعیت دارد؛ یک طلاق به ازای ۴.۵ ازدواج در کشور که در برخی نقاط شمال تهران این میزان به یک طلاق در مقابل دو ازدواج است؛ ۳ برابر شدن میزان ابتلا به ایدز از طریق ارتباط جنسی نسبت به سال ۶۵؛ وجود بیش از ۲۰۰ هزار معتاد به الکل؛ کشیده شدن جرم در فضای مجازی به گروه سنی کودکان؛ وجود ۱۱ میلیون جوان آماده ازدواج، ۱۵ میلیون پرونده قضایی در کشور ۸۰ میلیونی؛ رسیدن سن روسپی‌گری به زیر ۱۰ سال؛ تغییر منحنی ابتلا به ایدز با گرایش ارتباطات جنسی، زنانه شدن اعتیاد و کودکانه شدن جرائم، از نشانه‌های بحران اجتماعی در ایران است.

به این آمارها باید موارد دیگر را هم اضافه کرد. حدود ۴ میلیون نفر (آمار خرداد ۹۴) تحت پوشش کمیته امداد هستند و حدود ۳ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر (آمار فروردین ۹۳) تحت پوشش بهزیستی قرار دارند. سالانه ۱۰ الی ۱۵ درصد از دختران بین سنین ۱۴ تا ۱۸ سال از خانه فرار می کنند. مصرف قلیان در میان دختران و مادران در حال افزایش است. آمار زنان سرپرست خانوار به ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر افزایش یافته و آسیب های اجتماعی در حال زنانه شدن هستند. به گفته رئیس بهزیستی کشور: اعتیاد در سن ۱۵ تا ۲۵ سال، نسبت مرد به زن ۶ به یک است در سن ۲۵ تا ۴۰ سال، ۱۶ به یک است و در سن ۴۰ تا ۵۵ سال ۱۷ به یک است، این یک زنگ خطر است. کشور ایران ‏بالاترین ‏روند رشد ابتلا به سرطان را در ‏دنیا داراست، هر سال ۸۵ هزار نفر در ایران به انواع سرطان مبتلا می‌شوند و این در حالی است که سن ابتلا به سرطان‌هایی مثل سرطان پستان هم در ایران به شدت پایین آمده و به ۱۸ سال زودتر از نرم جهانی رسیده است. به گفته یکی از مسئولان قوه قضائیه، ۴۶۰ روستا از ابتدای امسال به‌دلیل خشکسالی متروکه شده اند و در حال حاضر آب آشامیدنی ۲میلیون و ۶۰۰هزار نفر در ۶۸۰۰ نقطه از ایران با تانکر آب تأمین می‌شود.

شکاف، فاصله طبقاتی و فقر بهداشتی در دهک‌های پایین نمود بیشتری دارد به طوری که ۲۰ درصد خانواده‌های ایرانی برابر ۸۰ درصد خانواده‌ها هزینه می‌کنند. در دهک‌های پایین جامعه گویا افراد در تله‌ای گرفتار هستند که مجبورند بخش اعظمی از درآمد ماهانه خود را به خوراک و مایحتاج ضروری اختصاص دهند.  بیش از دو سوم مردم کشور در مناطق شهری سکونت دارند که اغلب آنان افراد طبقه متوسط و ضعیف جامعه هستند که در بروز تحولات و جنبش‌های اجتماعی نقش به‌سزایی ایفا می‌کنند.

برای توضیح اینکه گفتم وضعیت اجتماعی مهمتر از دیگر حوزه ها است به یک ” نمونه تاریخ ایران” اشاره می کنم. فروپاشی هخامنشیان را با فروپاشی ساسانیان مقایسه می کنم. زمانی که اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد جامعه ایران بر مبنای ساختار گروه های همخون و خاندان های بزرگ استوار بود. لذا پیوندهای مستحکم اجتماعی در ایران عهد هخامنشی باعث شد که با حمله اسکندر، دولت ایران سقوط کند اما جامعه ایران فرونپاشید. برغم ویرانی های تمدن مادی ایران و اضمحلال تعمدی بنیان های فرهنگی ایران (از جمله خط میخی) با نیت فراموشی کل تمدن پارسی، جامعه ایران در غیاب دولتش به حیات خود ادامه داد و بنیادهای تشکیل یک دولت پارسی را حفظ نمود تا اینکه قوم دیگری از ایرانیان بنام اشکانیان بر مبنای همان ساختار اجتماعی حفظ شده به تشکیل دولت ایرانی دیگر اقدام نمودند. بازگشتی که نزدیک به هزار سال دولت ایرانی را به همراه داشت. از این رو، فروپاشی هخامنشیان را یک «فروپاشی سیاسی» می دانم.

حمله اعراب مسلمان به ایران با حمله اسکندر متفاوت است از این جهت که با اصلاحات خسرو انوشیروان در قرن ۶ میلادی ساختار خاندانی کهن ایرانی دستخوش اضمحلال شد و دیهگانان یا خرده زمینداران بجای خاندان های بزرگ پارسی روی کار آمدند. انوشیروان این کار را به جهت از میان بردن زمینداران بزرگ بعنوان رقبای داخلی خود انجام داد اما در واقع حفاظ و کانون های مقاومت جامعه ایرانی را در برابر تهاجمات خارجی از بین برد به گونه ای که بعد از شکست ارتش مرکزی ایران در دو جنگ قادسیه و نهاوند هیچ کانون مقاومت سراسری برای دفاع از کشور وجود نداشت. انوشیروان با اصلاحات اجتماعی خود در واقع ساختار اجتماعی ریشه دار ایران را از بین برد و به دولت وابسته ساخت. وقتی هم که دولت دستخوش زوال شد دیگر بنیان های اجتماعی وجود نداشت که بر مبنای آن بتوان دولت هایی ایرانی در زمان پس از اسلام بنا نهاد.

بر این اساس، در جامعه شناسی سیاسی می گویند جامعه بنیاد دولت است. وقتی جامعه ضعیف شود کشور تنها در صورتی می تواند به حیات خود ادامه دهد که دولتش قوی باشد. یعنی جامعه ضعیف و دولت قوی. این دولت قدرتمند می تواند بار جامعه ضعیف را به دوش بکشد اما در صورتی که رشد مولد اقتصادی داشته باشد. در این خصوص، می توان به نظریه ژئوپلتیک رندال کالینز رجوع کرد که نشان می دهد چگونه ورود اتحاد شوروی و کشورهایی نظیر آن به حوزه رقابت نظامی بین المللی در صورت فقدان رشد مولد اقتصادی و دولت قدرتمند می تواند موجبات فروپاشی آنها را فراهم نماید. بنابراین، وقتی جامعه شما ضعیف می شود و وارد یک رقابت نظامی می شوید باید حتما به فکر قدرتمندی دولت خود باشید.

گزارش های و آمارهای ارائه شده حاکی از وضعیت نابسامان ساختار اجتماعی در ایران هستند. شکاف سیاسی و فرهنگی به همراه  دوگانه رکود/ تورم را را بدان اضافه کنید تا شرایط پیچیده کشور ایران را در شرایط حساس «پروژه سزارین خاورمیانه جدید» درک کنید. اما چه باید کرد؟

در حوزه سیاست خارجی گفته شد که “کانون های مقاومت” از قبل طراحی شده ایران در کنار تشکیل “اتحاد منطقه ای” چهار کشور ایران، روسیه، ترکیه و عربستان راه چاره است. ایران باید اختلافات حداکثری را در منطقه کنار بگذارد و بر اشتراکات حداقلی تأکید کند تا این اتحاد منطقه ای برقرار شود. ایران و هیچ کدام از این کشورها به تنهایی قادر به غلبه بر روند جاری سزارین خاورمیانه نخواهند بود.

در حوزه سیاست داخلی، دو گزینه پیش رو قرار دارد. اول، تغییرات سیستمی که در حال حاضر یک خطای استراتژیک است. هر گونه فکر کردن به تغییر در اصل نظام یا حتی ترکیب طبقاتی آن به پیامدهای ویرانگر تجزیه سرزمینی منتهی خواهد شد. آن وقت نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان. لذا تغییر در سطح ساختار باید به فراموشی سپرده شود.

گزینه دوم، “تغییر رویه ها ” است. اندیشمندان و سیاستمداران ایران باید تحت هر شرایطی به حفظ جامعه ایران بعنوان اصل زیربنایی دولت ایرانی توجه کنند. حفظ جامعه ایرانی از طریق تحکیم پیوند مردم و حکومت حاصل می شود. اقداماتی برنامه ریزی شده و البته کنترل شده به گونه ای که کمترین پیامدهای پیش بینی ناپذیر را داشته باشد. مسأله اصلی قومیت ها باید با تدابیر مناسب به تدریج و با سرعت کنترل شده بهبود یابد (مانند تدریس زبان های محلی در مدارس). در شرایط حاضر، ما نه می توانیم با حفظ همین رویه موجود از گردنه سزارین خاورمیانه جدید عبور کنیم و نه با انجام اصلاحات گسترده. انجام اصلاحات گسترده به همان اندازه محافظه کاری محض خطرناک است؛ راههایی گشوده می شود که انتهای آن نامعلوم خواهد بود. بسیار اهمیت دارد که تدابیر مناسب در حد رویه ها باشد (من از مفهوم «تغییر» استفاده نمی کنم. هر گونه تغییری برای دولت و جامعه ایرانی ممکن است حامل پیامدهای پیش بینی ناپذیری باشد که دیگر قابل جمع کردن نباشد). تغییر رویه ها باید در سه زمینه باشد:

(۱) تقویت فرماندهی واحد در ایران

عبور از این دوره گذار منوط به داشتن “فرماندهی واحد و حاکمیت یگانه” در داخل است. هر گونه بحث از حاکمیت دوگانه در شرایطی که خاورمیانه درگیر منازعات قومیتی و مذهبی است و کشور ایران هم از هر دو ویژگی قومیت و مذهب برخوردار است برای کشور ایران در حکم سم مهلک است. شواهد موجود می گویند که گرایش های گریز از مرکز در ایران آماده اشتعال است (نمونه رفتارهای تماشاگران بازی استقلال و تراکتور). بنابراین، حاکمیت یگانه و فرماندهی واحد ضرورت بدون حرف و حدیث ایران امروز است.

من مفهوم اعتدال در معنای کلی سیاسی اش را این گونه تعریف کرده ام که یک رهبر سیاسی باید از هر دو ویژگی مذاکره و منازعه برخوردار باشد. هم اهل دیپلماسی باشد و هم اهل جنگ. با نگاه به عملکرد رهبر کنونی ایران می توانیم بگوییم هر دو خصیصه در رفتار سیاسی ایشان وجود دارد.

در سیاست خارجی، رهبر ایران کسی است که هم فرمان مبارزه با داعش را می دهد و هم کسی است که دستور نرمش قهرمانانه را صادر می کند. هم جنگ ۳۰ روز لبنان را شاهد هستیم و هم تعامل با امریکا در افغانستان یا عراق. هر دو دستور با توجه به تحولات زمانه انجام گرفته است. حکومت طالبان و صدام برای ایران تهدید بودند. پس ایران به درستی از دست این دو حکومت خلاص می شود و از فرصت استفاده می کند تا زمینه نفوذ خودش را در دو کشوری آماده کند که پیشتر نه تنها ردپایی در آن نداشته بلکه دشمن آشکار ایران بوده اند. ائتلاف شمال تحت حمایت ایران الان مسئولیت رئیس اجرایی افغانستان را بر عهده دارد و در عراق هم یک دولت شیعی متحد ایران روی کار است. اینها را مقایسه کنید با دوران طالبان و صدام. رهبر ایران با هشیاری از پتانسیل های مذهبی و قومی برای نزدیکی و نفوذ استراتژیک در این دو کشور بهره برده است. بدین ترتیب، زنجیره دفاعی از افغانستان تا عراق، سوریه، لبنان و فلسطین برای ایران تشکیل شده است که می توانیم نام آن را بگذاریم: «زنجیره مقاومت ایران». این ها «بال های مقاومت ایران» هستند.

مقدمات این زنجیره دفاعی اما از مدتها قبل توسط رهبری ایران پایه گذاری شده بود. تشکیلات کانون های مقاومت در افغانستان، عراق، لبنان، فلسطین، بحرین و یمن نمایانگر آنست که رهبری ایران با درک درست شرایط سیاسی منطقه و تحولات نظام اقتصادی جهانی، کشور ایران را از غافلگیری رهانیده و آن را به زنجیره دفاعی مستحکمی مجهز ساخته است. تأکید مداوم ایشان بر قابل اعتماد نبودن آمریکا از این بینش نشأت گرفته است. بینشی که در این زمان به کمک کشور ایران خواهد آمد. یادمان نرود رهبر کنونی ایران از ابتدای جنگ تاکنون در بالاترین سطح تصمیم گیری حکومت ایران بوده و نظام  جمهوری اسلامی ایران در این مدت با همه مشکلاتش حتی یک سانت از خاک ایران را از دست نداده است.

در سیاست داخلی، رهبری ایران در عین حفظ مواضع اصولی متناسب با شرایط متغیر محیطی اتخاذ تصمیم نموده و اجازه داده تا دولت های متنوع سازندگی، اصلاح طلب، اصولگرا و اعتدال گرا شکل بگیرد. امری که در منطقه خاورمیانه بی مانند است. اینها فرصت هایی است که جامعه ایرانی در اختیار داشته تا گوناگونی هایش را به نمایش بگذارد و به برنامه های عملیاتی تبدیل نماید. طبیعی است که رهبر ایران در هر کدام از این دوره ها مواضع خاص خودش را نسبت به شعارها و برنامه های دولتها داشته و اعلام هم کرده است. آنچه که ملاحظه می شود ترکیبی از حمایت و انتقاد نسبت به همه دولتهاست.

پس چنین رهبری برای این دوره پرخطر گذار منطقه ای شایسته حمایت است. اگر می خواهیم که کشور ایران از گردنه سزارین خاورمیانه جدید جان سالم به در ببرد باید حمایت از رهبری در سرلوحه کار همه جریان های سیاسی ایران قرار گیرد. فرماندهی کشتی ایران در دریای پرتلاطم منطقه کاری بس دشوار است که رهبر کنونی ایران در آن با موفقیت عمل نموده است. پس بدانیم که در زمانه حاضر باید تقویت رهبری را در حکم تقویت کشور تلقی کنیم. درست است که بخشی از نیروهای سیاسی ایران بابت حوادث سال ۸۸ همچنان از همدیگر دل چرکین هستند اما باید بپذیریم که وقتی از دریچه احوالات کنونی خاورمیانه به رخدادهای گذشته نگاه می کنیم ایستادگی رهبری در سال ۸۸ را به صلاح کشور ارزیابی کنیم. کاری که حسنی مبارک، بشار اسد و دیگران در آن ناموفق بودند و نتیجه عدم موفقیت آنها بهایی گران برای کشورشان بوده است. بنابراین، هر قدر به تحولات خاورمیانه بیشتر فکر می کنم به دکترین سیاست خارجی رهبری ایران بیشتر اعتقاد پیدا می کنم. بر این اساس، خواهان تقویت موقعیت رهبری و فرماندهی واحد ایران در چنین شرایط خطیر منطقه ای هستم، خاصه با روی کار آمدن دولت جنگ طلب ترامپ.

(۲) تعدیل مطالبات جناحهای سیاسی در ایران

جریان های سیاسی ایران باید در مواضع و رفتارهای سیاسی شان تغییراتی ایجاد نمایند.

جریان اصولگرا باید نگاه سخت گیرانه اش را تعدیل کند و مطالبات حداقلی اش را ارتقا دهد. از باب نمونه، چرا مسجد را مقابل کنسرت قرار می دهیم در حالی که هر کدام منطق خاص خودشان را دارند. بسیاری از همان آدمهایی که به کنسرت می روند به مساجد هم می روند. همین کنسرت ها در دولت قبل خود اصولگرایان برگزار می شد اما نوبت به دولت غیر اصولگرا می رسد می شود اشاعه منکر! وقتی این دو را مقابل همدیگر قرار می دهیم یعنی همان فضای دوقطبی را پرورش می دهیم که برای کشور سم است. چرا نگاه مان را آنقدر تنگ می کنیم که منتقدان مان را به مخالفان مان تبدیل می کنیم؟ آیا توانستیم ویدئو را جمع کنیم؟ ماهواره چطور؟ همین نگاه را اصولگرایان نسبت به شبکه های اطلاعاتی و ارتباطی جدید هم دارند. فضای مجازی مرکز فحشاست! تلگرام باید برچیده شود! حذف اینها در عصر جهانی شدن امکانپذیر نیست اما می توان مدیریت کرد.

دیگر این که جریان اصولگرا نباید چتر رهبری را کوچک کند و آن را تنها به خود منحصر نماید. با این کار نظام سیاسی را لاغر و اپوزیسیون را چاق می کنند که برای توسعه هر نظام سیاسی یک نمره منفی است. این کار هم تضعیف رهبری است و هم اجحاف در حق کلیت کشور. پیشتر گفتم که در طول دوران فرماندهی رهبر کنونی ایران شاهد تشکیل دولتهای متعدد با گرایشهای متفاوت بوده ایم. پس ظرفیت های مقام رهبری ایران بالاتر از تعلق صرف به یک جناح است.

جریان اصلاح طلب باید مطالباتش را به حداقل برساند. خطاب به اصلاح طلبان می گویم الان زمان دموکراسی خواهی نیست. زمان عقلانی شدن است. دموکراسی خواهی در زمانه حاضر به دموکراتیک کردن تحمیلی در سطح منطقه ای تبدیل خواهد شد که نتیجه اش تنها و تنها تجزیه سرزمینی ایران خواهد بود. باور کنیم که وقتی ایران نباشد دیگر جایی برای مطالبات دموکراتیک باقی نمی ماند. دموکراسی به پیش شرطهایی نیازمند است که جامعه کنونی ایران فاقد آنهاست. یکی از مهمترین پیش شرط ها توسعه اقتصادی است که بنیادهای اقتصادی جامعه سیاسی را قدرتمند می کند تا طبقه متوسط شکل بگیرد. طبقه متوسط کارگزار دموکراسی است و طبقه متوسط ایران در حال حاضر بسیار لاغر و نحیف است. پس تأکید می کنم  الان دموکراسی مسأله اصلی نیست. مسأله اصلی موجودیت «ایران» است. ایران را داشته باشید می توانید دموکراتیکش بکنید اما بدون ایران دیگر موضوعی باقی نمی ماند تا محمولش (دموکراسی) را تغییر دهید. به حفظ موضوع (ایران) فکر کنید. پس جریان اصلاح طلب باید مطالبات حداکثری اش را تقلیل دهد.

(۳) ارجحیت عقلانیت سیاسی در ایران

بر اساس آنچه گفته شد، واقعیت های داخلی ایران و شرایط منطقه ای خاورمیانه به ما می گویند که باید مطالبات مان را در سطح منطقی و عقلانی پیگیری نماییم. “عقلانیت” نیاز امروز و درمان آینده جامعه ایرانی است. تنها بینش و روشی که می تواند آب سردی بر آتش جامعه و سیاست دو قطبی ایران بیافکند عقلانیت است.

در حوزه سیاست خارجی، بینش عقلانی به ما می گوید از طرح شعارهای آرمانی صرف پرهیز کنیم و اهداف منطقه ای در نظر بگیریم که در محاسبه هزینه و فایده آن توجیه داشته باشیم. روابط ما با کشورهای منطقه و بخش های مختلف جهان باید بر اساس بینش عقلانی شکل بگیرد. در این فضای سزارین خاورمیانه جدید هر گام آرمانی اشتباه ما ممکن است هزینه هایی غیر قابل جبران داشته باشد.

در حوزه سیاست داخلی، ابتدا باید فکری به حال شکاف سیاسی ایجاد شده پس از سال ۸۸ بکنیم. باید با بینشی عقلایی راه حلی برای این مسأله پیدا شود تا آشتی ملی شکل بگیرد. می دانیم که در زمان حاضر امکان اشتراک در حداکثرها وجود ندارد اما می توان در حداقل ها به اجماع رسید. همه جناح های سیاسی باید در این مقوله با نگاه به منافع ملی تصمیم بگیرند نه منافع جناحی. من ایده «اجماع سیاسی حداقلی برای اجماع اجتماعی حداکثری» را پیشنهاد می کنم. برای تحقق این ایده امکان های امیدوار کننده ای در سپهر سیاسی ایران وجود دارد.

رهبری ایران در روزهای پیش از انتخابات ریاست جمهوری ۹۲  جمله کلیدی مطرح کرد که حاکی از بینش عقلانی دوراندیشانه بود: «اگر حتی مرا قبول ندارید کشور را که قبول دارید. به این خاطر بیایید رای بدهید» (نقل به مضمون). این نگاه یک رهبر سیاسی عاقلانه و از روی تدبیر است. نگاهی که اثرگذار بود. اعضای جامعه ایرانی و نیروهای سیاسی آن می توانند همین نگاه را نسبت به رهبری در پیش بگیرند. ممکن است برخی مردم یا نیروهای سیاسی ایرانی با رهبری یا سیاست های او مخالف باشند اما تعلق خاطر به کشور ایران دارند. نگاه عقلایی نحوه برخورد ما را با این شکاف ها منطقی کند. و ما باید در جهت پر کردن شکاف حکومت و مردم حرکت کنیم. پس جامعه هم می تواند نسبت به امر رهبری و سیاست گذاری ها بینشی عقلایی داشته باشد.

در اقتصاد باید از همه توانمندی های موجود استفاده بکنیم. خروج از رکود فقط مسأله دولت روحانی نیست که مابقی نیروهای سیاسی بگویند به ما ارتباطی ندارد. وقتی رکود اقتصادی را در کنار وضعیت قرمز جامعه ایرانی و سزارین خاورمیانه جدید قرار دهیم دیگر مسأله کلان نظام می شود نه فقط دولت روحانی. خروج از رکود بنیان های اقتصادی جامعه ایرانی را در مقابل تهدیدات خارجی تقویت می کند.

دو دیدگاه برای خروج از رکود وجود دارد: (۱) عده ای فکر می کنند که پول نفت برای ایجاد رونق اقتصادی کفایت می کند و دیگر نیازی به سرمایه گذاران نیست. خطا بودن این نگاه ثابت شده است. دیدیم که قدرت های جهانی چگونه می توانند قیمت نفت را به حالت دلخواه خود برسانند. پس اختیار قیمت نفت صرفا دست صاحبان نفت نیست و نمی توانیم به پول نفت به عنوان منبع مطمئن رونق اقتصادی فکر کنیم. تاریخچه پر فراز و فرود روند رونق اقتصادی پس از جنگ تاکنون گویای این مطلب است. (۲) راه حل دوم برای خروج از رکود و ایجاد رونق باثبات اقتصادی حرکت بسوی سرمایه گذاری و سرمایه گذاران است. پول نفت رونق اقتصادی ایجاد می کند اما رونقی بی ثبات. ما باید در کنار پول نفت که منبع خدادادی است به بنیان های قدرتمند اقتصادی فکر کنیم. این بنیان های اقتصادی در اثر فعالیت اقتصادی حاصل می شود در حالی که رشد اقتصادی نفتی ناشی از فعالیت اقتصادی نیست و رشدی در سطح ایجاد می کند. اما رونق اقتصادی واقعی با سرمایه گذاری حاصل می شود که زیربناهای فعالیت اقتصادی را می سازد.

طبیعی است در فضای غبار آلود حاضر باید حواس مان به نوع سرمایه گذاران هم باشد تا بستر نفوذ سیاسی نباشند. پس منظورم سرمایه گذاری کنترل شده است. اما حتی از همین سرمایه گذاران می توان بعنوان سپر دفاعی استفاده کرد. کشوری که سرمایه گذار داشته باشد به سادگی قابل تهاجم نخواهد بود. جنگ بعنوان یک راه حل سیاسی با دیگر سیستم ها از جمله اقتصاد مرتبط است. هر قدر ما منزوی شویم راه برای تهاجم بازتر می شود چون کشورهای دیگر را در این تهاجم درگیر نکرده ایم. اما هر قدر سرنوشت دیگران را به سرنوشت خودمان گره بزنیم می توانیم از واکنش های حمایتی آنها نیز بهره مند شویم.

بنیان های اقتصادی قدرتمند ما را در حوزه اجتماعی یاری خواهد کرد. کشور ایران با شکاف طبقاتی رو به رشد مواجه است. فقر و بیکاری در حال افزایش است که با خود تبعات و آسیب های اجتماعی را به همراه آورده اند. اینها محصول همان فقدان بنیان های قدرتمند اقتصادی است. دولت برای رفع این آسیب های اجتماعی باید سیاست های رفاه اجتماعی اتخاذ کند که هزینه زا هستند. اما چون بنیان اقتصادی ندارد نمی تواند. پس در چنبره نابسامانی اجتماعی و رکوداقتصادی گرفتار می آید. دو مقوله کاملا پیوسته بهم.

در عصر جهانی شدن نوع تهدیدات هم جهانی شده اما از قدرت دولتها کاسته شده است. پس دیگر توان دولتها در حدی نیست که بتوانند به تنهایی از پس مشکلات داخلی شان برآیند. برای مثال، خطرات زیست محیطی اکنون دیگر یک مسأله صرفا سیاسی نیست. پس حل آن نیازمند کمک جامعه در کنار حمایت های دولت است. اگر بینش عقلایی برای حل مشکلات داشته باشیم باید از ظرفیت های خود جامعه برای حل مشکلات آن کمک بگیریم. یکی از این ظرفیت ها وجود “سازمانهای مردم نهاد” است.

نگاه عقلانی در حوزه های فرهنگ به ما می گوید یا این و یا آن نکنیم. مسجد را در مقابل کنسرت قرار ندهیم. عاشورا را مقابل نوروز قرار ندهیم. تفسیر و دفاع غلط می تواند دین را که منبع همبستگی است به منبع تضاد تبدیل کند. کنسرت، ماهواره، شبکه های مجازی و غیره تهدید نیستند اما می توانند به منبع تهدید تبدیل بشوند. زمانی که ما بجای مدیریت آنها در فکر حذف شان بر آییم. کاری که شدنی نیست.

***

جمع بندی می کنم، در مواجهه با گردنه «پروژه سزارین خاورمیانه جدید» دو دسته راه حل کوتاه مدت و بلند مدت قابل تصور است. در کوتاه مدت از یک طرف باید توان نظامی ایران را در مناطق درگیر منطقه افزایش داد یا حداقل حفظ کرد و از طرف دیگر قدرت کنترل دولت را در داخل کشور افزایش داد؛ رها کردن جامعه ایرانی در شرایط سزارین خاورمیانه همان بازی کردن در زمین از قبل طراحی شده امریکا است. این دو راهکار یعنی حفظ وضع موجود و زمان خریدن برای ترمیم نقاط ضعف جامعه ایرانی در درازمدت.

در بلند مدت، از یک طرف باید به سمت اتحاد قدرت های منطقه ای حرکت کرد و از طرف دیگر برای تقویت پیوندهای دولت و ملت در ایران به سمت تغییر رویه ها در سه سطح تقویت فرماندهی واحد ایران، تعدیل مطالبات جناح های سیاسی ایران و ارجحیت دولت عقلانی در ایران حرکت نمود.

کلید واژه عبور جامعه ایرانی از گردنه سزارین خاورمیانه جدید بینش عقلانی و آدمهای عقلانی است. چه از جنس روحانی اعتدال گرا باشد، یا عارف اصلاح طلب و لاریجانی اصول گرا. مسأله ایران امروز دوری از فضای سیاسی دوقطبی و حرکت به سمت همگرایی گروههای سیاسی است تا دامنه تشعشعات همگرایی سیاسی به درون جامعه و نزد گروههای قومی سرایت کند. ایده « اجماع حداقلی سیاسی برای اجماع حداکثری اجتماعی». ما امروز به بینشی نیازمند هستیم که بیشترین نزدیکی را به مسأله وحدت در میان ایرانیان داشته باشد. تصورم این است که اندیشه اعتدال هم می تواند بخش مهمی از اصولگرایان را به خود نزدیک کند و هم بخش عمده ای از اصلاح طلبان را. لذا راه نجات کشور ایران را از پروژه سزارین خاورمیانه جدید نه نگاه حداقلی اصولگرایی و نه نگاه حداکثری اصلاح طلبی، بلکه نگاه میانه روانه اعتدال می دانم. نگاهی که با تمرکز بر عنصر عقلانیت می تواند موجبات همگرایی جریانهای سیاسی و گروههای اجتماعی را فراهم سازد.

 

هادی نوری

۱۳۹۵/۱۰/۱۴