برتراند راسل گفته است:

“….منطق سیاست این است که بهترین ها به حکومت نمی رسند؛ زیرا بهترین ها دوست ندارند بر همنوعان خود حکمرانی کنند…”

اختصاصی راه سوم: نخستین بار که “جبار کوچکی نژاد” را دیدم، هنگام برگزاری مسابقه های کشتی نوجوانان کشور در سالن ورزشی انزلی بود. من کنار پهلوان “طالقانی” -که گمان می کنم آن هنگام رییس فدراسیون کشتی بود – نشسته بودم و داشتم از سفتی و چغری اندامش در بیش از ۵۰ سالگی حیرت می کردم. یعنی وقتی وارد شدم،نزدیک ترین جای خالی همان جا بود. این طوری نبود که افتخار دوستی با پهلوان را داشته باشم. هرچند به دلیل ماهیت حرفه ای چند باری همسخن شده بودیم. پس از مدتی سر به واپس که چرخاندم، دوستی عزیز و قدیمی را دیدم که هنوز هم به تداوم دوستی با این “سید”مباهات می کنم؛ گرچه از لحاظ دیدگاه های سیاسی و فرهنگی با هم زیاد نزدیک نباشیم.
صدایم کرد که: بیا برایت جا باز می کنیم. آن زمان، مرد ریشویی را که کنار دستش نشسته بود،تقریبا ندیدم.
بعد که از پهلوان اجازه گرفتم و رفتم پیش “سید”، مرد کوچک اندامی را به من معرفی کرد. مردی که حالا می دیدم کت و شلوار قهوه ای تیره به تن داشت:

“….معرفی می کنم: آقای مهندس کوچکی نژاد”از خوبان و افتخارات ماست….”

مرا هم با آب و تاب و بزرگنمایی معرفی کرد و من رخ دوست جدیدمان را دیدم که پر از خنده بود. نمی دانم چه سالی بود دقیقا؛ اما”کوچکی نژاد” – که الآن بیش از یک دهه است خنده اش را من ندیده ام و بسیار “چغر و بد بدن”شده! – آن وقتها رییس آموزشکده ی “شهید خدادادی” بندر انزلی بود.
این نخستین تصویر من از مردی است که بعدها رییس آموزش و پرورش شد و رپرتاژآگهی هم بد نمی داد.

“سید”که در مرام دوستی یکه ای است برای خودش، همان روز و در همان سالن که بچه های چابک و سبک وزن آزادکار دم به دم همدیگر را به “پل”می بردند و “فتیله پیچ”می کردند و “رکب”می زدند، به من ندا داد که:
داریم مهندس را برای مجلس ان شاالله آماده می کنیم! باید کمک کنی.
اگر چه بین ماه من و ماه گردون آقای “کوچکی نژاد”کهکشانها فاصله افتاد، بین دل من و “سید”مویی حائل نبود و نشد.
هر چند بار اولی که تا نزدیکی های صندلی قرمز رفته بود، از دوستان خودش”رکب” خورد و در دور دوم “فیتیله”اش را پیچیدند و به “پل”اش بردند تا “تحریری”برود مجلس، اما باز هم خودش را جمع کرد، دستش را گذاشت روی زانو و به یاری دوستان پایش به آن جا که “خانه ی ملت”اش می گویند باز شد.
در آن انتخابات اول، به دستور “سید” و در حضور “سیدامیرحسین علوی” ودر اتومبیل خود رییس کنونی شورای شهر رشت؛ در یکی از کوچه های خیابان منظریه، من به هر دو سید قول دادم که به “حاجی جبار”در حد دسترس بی مقدار خودم کمک کنم وکردم.
یک ویژه نامه ی انتخاباتی برایش تدارک دیده و چاپ کردم و با پیکان سفید خودم(یادش به خیر ماشین خوبی بود.)بردم و خودم در ستادهایش توزیع کردم.
چون دو “سید” واقعا وقتی برای این کار نداشتند. این که بعدا “حاجی جبار”حق شناس این کارم بود یا نبود، داستانی بین ماست که بماند.
روزگار چرخید.
“بختک”کابوس وار “احمدی نژادیسم”بر سینه ی کشور نشست و “کوچکی نژاد”هم به گروه سواران ملتی پیوست که مهارت انتخاب نداشته اند.
او در دو انتخابات ریاست جمهوری اخیر بر خلاف مردم شهرستان رشت و موکلانش، دفتر کار و تیول و حشم خود را برای کسانی پیشکش کرد که عموم مردم گرایشی به آنان نداشتند.
براساس زیرنویسه های حقوق بشر و حتا حقوق خصوصی، هرگاه از وکیلی حرکتی برخلاف منویات موکلش صادر شود – چه منجر به اضرار باشد یا نباشد – از شان وکالت او ازاله ی اعتبار می شود.
این قانون جهان متمدن است.
بنابراین باید، ازهمانندان آقای”کوچکی نژاد”سلب وکالت می شد.
البته من فکر می کنم در حقیقت هم لازم به منعقد شدن نص قوانین نوشته در برخی جهات نیست.
آقای “کوچکی نژاد”در دو انتخابات گذشته، موکلانش را”طلاق عاطفی” داد و دوباره چون اعتبارش تابع ریاضی اعتبار موکلانش است،”رجوع”کرد.بی وفا!

من اما کسی نبوده ام که از مصادره ی رای مردم به آسانی بگذرم؛ ولی طی این سالها به خاطر دو “سید” – امیر حسین و آن یکی – در برابر همه ی رکبی های “حاجی جبار” سکوت کردم؛
حتا هنگامی که گفتار و کردار سیاسی اش در دفاع از تومور بدخیم “احمدی نژادیسم”مرا به یاد آدم بده ی فیلم “شعله” می انداخت:جبار سینک!

او به همراه دو – سه نفر دیگر از کسانی که خود را اصولگرا نام نهاده اند و بر من همچنان پنهان است که منظورشان کدام اصول است، بسیاری از مدیران میان دستی و بالادستی استان گیلان را روی شکسته های شیشه بر تخته سنگ رقصاندند؛ همانند “جبار سینک” که “بسندی”را…
و جریانسازی مدیریت در استان را ضربه ی فنی کردند و تشک انداختند بیرون.

این روز ها خبر “برساخته”ای از “کوچکی نژاد”خواندم که از خطازنی ایشان در حیرت هستم و نیستم.

نمی خواهم وارد اتمسفر شخصی در این یادداشت شوم.

ولی هیچ کس نداند من خودم که می دانم خود “محمدباقر نوبخت” را دوست دارم و در لیست “طلایی”آدم های زندگی من است.
خودش را! فارغ از جایگاه حکومتی اش.
حال وی مرا دوست داشته باشد یا نه،توفیری ندارد.
حتی اگربه گفته ی اسکاتلندی ها”یک دوست صاحب منصب، یک دوست از دست رفته “باشد.
در مرام ما نیست که کسی ناروا به آنان که دوست شان داریم نسبت دهد و دروغ و بهتان بهشان ببندد و ما ساکت بنشینیم.
این را به “حاجی جبار”که از حوالی سوماسرا آمد و زیر اتمسفر پنهان کاریزمای “نوبخت”به وزن نزدیک ۹۰ کیلو رسید می گویم تا بقیه ی خرده پاها هم بشنوند.
این از این!
اما در باره ی “نقد قدرت”…
من هوادار بی چون و چرای نقد – به قول دکتر کیوان محمدی – حتی تا تهمت هستم.
زیرا اگر آزادی لازم و احزاب نفسدار و نه پوشالی داشتیم و قدرت “نقد” می شد، دوستان و همانندان آقای “ارم ساداتی” مملکت را طی هشت سال چنین نمی کردند که بدون تعارف، بیست و پنج سال زمان می برد تا برگردیم به سال۸۴.
البته با تدابیر و قاطعیت یک دولت پاکدست و کارامد.
دو دولت “محمود”(به گفته ی خودش)چنان این سرزمین را شخم زده اند و تخس کرده اند که اگر من جای سمپاتهای این دولتها بودم از خجالت خانه ام را ترک نمی کردم.
نامردها دروغ می گویند. من عکسهایی دیده ام از همنوردان آقای “کوچکی نژاد”.

از کسانی که وی و دوستانش، سالها تریبون اعطایی مردم را به هواخواهی آنان روشن کرده اند و تارهای صوتی شان را برای آن ها لرزانده اند که باز گویی آنان تف سربالاست.
شما بیش از ۱۵۰۰روز از کسانی دفاع کرده اید که گند کارشان عالم را گرفته است.
لا اقل یک ذره “سامورایی”باشید و دست کم “هاراگیری سیاسی”کنید!
از بازی ای که بلدش نیستید بیایید بیرون.
هشت سال بر این ملت و بر این استان،چنبره زدید وتمام شد.
دیگر قادر نخواهید بود به هیچ کرسی ای از قدرت سیاسی که مردمش انتخاب کنند سهمی داشته باشید.
نسلها دگرگون می شوند و شما سواد لازم برای درک این تغییر را ندارید.

این که من رشد سیاسی را مقدم بر رشد اقتصادی می دانم، یکی اش همین ماجراهاست.
در سرزمینی که سواد سیاسی و ساختارهای مدنی سیاسی توان و آزادی داشته باشد، اولا قدرت خود به خود”پاسخگو”می شود.
دوم: مردم دانایی و مهارت انتخاب می یابند.
سوم: احزاب پیروز در انتخابات،کابینه را شکل می دهند و خودشان پاسخگوی مدیران گمارده اشان خواهند بود.
زمانه ی پادرمیانی و بده بستان و عزل و نصب هایی که “چرک”اند و بوی بد می دهند،کم کم باید سپری شود.
نماینده ی شماری از مردم رشت می گوید: نوبخت با دخالت در تعیین استاندار گیلان به این استان ضرر می زند(!)جای شگفتی ندارد.
شنیدن این گفته های غبارانگیز از کسانی که بینش، مهارت و دانایی سیاسی و اجتماعی ندارند، تعجبی ندارد.
یک هو یک دری به تخته می خورد و کسی که توی عمرش ده تا کتاب غیر درسی نخوانده(حالا تاریخ و جامعه شناسی و…پیشکش)می شود سناتور و بعدش این از تویش در میاید.
سناتورها نمی دانند که این حق رییس دولت منتخب است که مدیران کوچک و بزرگش را خودش انتخاب کند.
و البته با کمک معاونانش و به اراده ی معاونانش حتی!
نماینده هم به عنوان وکیل مردم، قانون گذاری و قانونگزاری کند و اگر کارکرد دولت را راضی کننده ندید، با مکانیزمهای قانونی پیش بینی شده رفتار کند.

نکته ی دیگری که لازم است مردم گیلان بدانند، این است که دکتر”نوبخت”به خاطر رنجهایی که در آن سالهای کابوس به او تحمیل شد و آقای”کوچکی نژاد”هم کم آگاه این رنجها نیست،”آدمهای دور و بر”برایش نماند که “کوچکی نژاد”ادعا می کند.
مگسان پس از پایان “شیرینی” در سال ۸۲ او را ترک کردند.
یک شش-هفت نفری ماندند که اهل دلند بیشتر تا اهل قدرت.
این هایی را هم که الان در مدیریت استان مشغولند و کت و شلواربنفش را جایگزین “کاپشن کرم”کرده اند، یا دور بر دکتر نوبخت گرد می آیند، به خاطر خودش نیست؛ به خاطر جایگاهش است.
همان دوستان موسوم به اصولگرای دیروز و اعتدالی امروزند: غیر از چهار- پنج نفر.
از طرف دیگر، اگر گیلان زیرساختهایی دارد و کورسویی می زند، همان هم محصول زحماتی است که نوبخت و همکاران پارلمانی اش به یاری دولتهای پیشین برساختند و در زمان معجزه ی قرن از هم فروپاشید.

مانند دکتر”محمد باقر نوبخت”، مردانی که از فیزیک کوانتم تا مثنوی معنوی….از نحله های فکری غرب……کانت و هگل و اسپینوزا و هابز و دورکیم و فوکویاماو…..الخ گرفته تا برسید به ادبیات ایران و جهان و شریعت و طریقت و تاریخ ادیان و مکاتب و مذاهب و….برای خودشان یلی اند.
عرصه اشان،”عرصه ی سیمرغ” است،
از این بادبادک بازی ها ی سمپاش، گزندی نمی بینند.
“نوبخت” فارغ از جایگاهش، که البته برایش کوچک و زودگذر هم هست، از”بهترین”هاست.
همان هایی که “برتراند راسل”گفته علاقه ایبه حکمرانی بر همنوعان شان ندارند.

فکر می کنم باید از کسی خواهش کنم تا از “حاجی جبار”خصوصی بپرسد: “حاج آقا…مهندس…دکترجان! میشه اصل موضوع را بفرمایید؟”

هم از دکتر نوبخت، هم از سیدامیرحسین علوی، هم از سید فخرالدین و هم از حاجی جبار پوزش می خواهم که این ها را – به عنوان بخشی از دانسته ها و اسرار سینه ام – نوشتم.
دیگر نمی خواهم این طور کیفرخواست ها و اتهامها را بشنوم؛ چون مجبور می شوم گذشته ها، بدعهدی ها و بد سگالی ها را برملا کنم؛ که نمی خواهم.
مختصر گفتم و گذشتم. والا مسوولیت داشتم و باید از آقای کوچکی نژاد خواهش می کردم “زیان”هایی را که از دخالت نوبخت (البته حق محرز معاون رییس دولت است) در گماردن استاندار گیلان دامنگیر این استان می شود، به طور مشخص، جزیی، ریاضی و مصداقی بیان کند تا مردم روشن شوند.
گفته های برخی از آشنایان نیز، همانند مدارج و مدارک تحصیلی شان، کلی ست…اتهام است…گسترده است…اما عمق و منطق اش یک بند انگشت هم نیست.
یاحق

علی رضا فکوری