راه سوم: آن زمان که رقاصه یونانی بر سنگ فرش های تمدن ایرانی مستانه خواهان مشعلی از سوی اسکندر شد تا راه خانه خویش بیابد، اسکندر تخت جمشید را آتش زد و فریاد کرد که: «بیا عزیزم، این آتش راه ترا خوب روشن خواهد ساخت». این شاگرد در حالی قدرت را بر دانش ترجیح داد که آنسوتر استادش دانش را ارجح بر قدرت می دانست. جالب است تقابل استادی که سعی داشت به آن دوران ناسالم و بیمار، نعمت سلامتی ارزانی کند و شاگردی که مفتون هیجانهای قدرت گردبادهای سهمگین می آفرید. در حالی شاگرد مست هیجان قدرت تخم ویران می کاشت و آتش بیداد برمی افروخت، همان هنگام استاد به دیگران می آموخت که در تندبادهای زندگی، جاه طلبی ها و حسادت و شهوت رعایت «حد وسط» نگه دارند.

آری، «ارسطو» در حقیقت حاصل تجربیات خویش را تعلیم می داد زیرا او عواقب تأثر برانگیز احساسات و عواطف افراطی و تجاوز طلبی بی حد اسکندر را به چشم دیده بود. ارسطو ددمنشی های اسکندر را دیده بود. پس بدین نتیجه رسیده بود که هیچ یک از این زیاده روی ها برای انسان سودمند نیست. سلامت افراد و ملت ها در نگهداشت «اعتدال» است.

ارسطو مردی عملگرا بود. با این که شاگرد افلاطون بود، به اندیشه غار افلاطون و وجود واقعیت ورای جهان روزمره اعتقاد نداشت. در حالی که استاد رو به سوی آسمان داشت، ارسطو به جانب جهان واقعیت دست می برد. ارسطوی واقع گرا در کتاب «اخلاق نیکوماخوس» یکی از بنیادی ترین سوال های همه مردمان را مطرح می کند: « چگونه باید زندگی کنیم؟». پاسخ ارسطو به این پرسش پیچیده و در مواردی عجیب است.

نظریه اخلاق ارسطو نظریه ای غایت انگارانه است. او با عمل سر و کار دارد اما هر عملی درست نیست، بلکه آن عملی که به «خیر» انسان رهنمون می شود. هر چیزی که به خیر منجر شود عمل درست خواهد بود. ارسطو می گوید  هر عمل یا انتخابی متوجه خیری است. لذا بر حسب علوم یا فنون مختلف خیرهای گوناگونی وجود دارد. غایت فن پزشکی تندرستی است یا غایت فن اقتصاد ثروت است. البته برخی غایات تابع دیگر غایات یا غایات نهایی ترند. مثلا غایت تجویز داروی معینی ممکن است ایجاد خواب باشد اما این غایت مستقیم تابع غایت تندرستی است.  اما اگر غایتی هست که ما آن را برای خودش می خواهیم و همه دیگر غایات را برای آن می خواهیم، این خیر نهایی بهترین خیر  و عین خیر خواهد بود. ارسطو می خواهد کشف کند این خیر چیست و علم مطابق با آن کدام است.

اما خیر انسان چیست؟ ارسطو می گوید نمی توان به همان دقت مسایل ریاضی به این پرسش پاسخ داد. چون طبیعت موضوع متفاوت است. ریاضی از اصول کلی شروع می کند و بعد برای رسیدن به نتایج استدلال می کند. اما اخلاق از نتایج شروع می کند، از احکام اخلاقی عملی شروع می کند و با مقایسه و غربال کردن آنها به تنظیم اصول کلی می رسیم.

نتیجه اینکه برای یافتن خیر انسان باید سراغ مردم و در زندگی عملی آنها رفت. باید دید مردم معمولا چه چیزی را بعنوان غایت زندگی درنظر می گیرند؟ پاسخ «سعادت» یا نیکبختی است. اما مردمان مختلف درک متفاوتی از سعادت دارند. لذت یا افتخار و … بعلاوه یک انسان واحد می تواند در زمانهای مختلف ارزیابی های مختلفی از سعادت داشته باشد. وقتی بیمار است سعادت را در تندرستی ببیند و ثروت را در زمان نیازمندی. از این رو، متوجه می شویم که خیر نه در اصول انتزاعی یا قواعد کلی بلکه باید نوعی «فعالیت» باشد.

وقتی مردم از فعالیت با فضیلت حرف می زنند منظورشان فضایل اخلاقی مانند عدالت و خوشتنداری نیست (کاپلستون: ۳۸۲). ارسطو می گوید ما با انجام دادن اعمال فضیلت آمیز با فضیلت می شویم. ارسطو می گوید ما با اجرای اعمالی که بطور عینی و واقعی فضیلت آمیز هستند شروع می کنیم بدون داشتن معرفت درون نگرانه ای از اعمال و انتخابی ارادی از اعمال. مثلا ممکن است پدر و مادری به کودک خود بگویند که دروغ نگوید. کودک بدون اینکه از خیر بودن راستگویی درک داشته باشد اطاعت می کند اما عمل راستگویی به تدریج به صورت عادت در می آید و چنانچه آموزش هم ببیند راستگویی را به عنوان یک امر ذاتا درست انجام خواهد داد. لذا خود فضیلت خلق و خویی است که با تمرین و ممارست پرورش یافته است. ارسطو داشتن حکمت عملی یعنی توانایی تشخیص عمل درست در اوضاع و احوال معین را برای انسان با فضیلت ضروری می داند. انسان با تدبیر و دوراندیش کسی است که که ببیند در یک مجموعه شرایط چه چیزی خیر و نیک است. نیازی ندارد مراعات ملاحظات نظری و علمی بکند.

اما فضیلت چگونه در مقابل رذیلت قرار دارد؟ ارسطو فضیلت اخلاقی را چنین توصیف می کند: «حد وسط که با قاعده ای نسبت به ما معین می شود، قاعده ای که بواسطه آن یک انسان آن حد وسط را معین می کند».  ارسطو می گوید این «حد وسط» بعنوان فضیلت، حد وسطی نیست که از لحاظ عددی محاسبه شود، ما بوسیله قواعد ریاضی انعطاف ناپذیر نمی توانیم معین کنیم که افراط چیست، حد وسط چیست. فضیلت در نظر ارسطو حد وسطی است بین دو حد افراط و تفریط که هر دو رذیلت اند. یکی به علت زیادی (افراط) رذیلت است و دیگری به علت نقصان (تفریط) (کاپلستون: ۳۸۳).

آسان ترین راه برای درک ایده حد وسط ملاحظه مثالهای ارسطو است. فضیلت شجاعت در میان دو رذیلت قرار دارد: عدم شجاعت بزدلی است و افراط در آن تهور. بدین ترتیب، تهور و بی باکی نسبت به احساس جرأت افراط است و تفریط آن ترسویی است. پس حد وسط بین تهور و جین شجاعت است. مثال، دوم، در عمل پول دادن، افراط همان اسراف و ولخرجی است و تفریط خساست. فضیلت همان سخاوت است که حد وسط بین دو رذیلت ولخرجی وخساست است. پس هیچ چیز زیادش پسندیده نیست. فضیلت انسان در حفظ حد وسط میان افراط و تفریط است. شجاعت میانه تهور و بزدلی است. بخشندگی حد وسط اسراف و بخل، دوستی میانه چاپلوسی و ستیزه جویی؛ و مناعت حد وسط خود ستایی و خود هیچ انگاری است…

بدین ترتیب، فضیلت ها میان دو حد افراط و تفریط قرار دارند. این امر مبنای آموزه ارسطو بنام «حد وسط» است. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوسی از انسان دارای فضیلت کامل  بعنوان «بزرگمنش» یاد می کند. فضیلت های انسان بزرگمنش بعنوان اعتدال زرین میان افراط و تفریط قابل دفاع است. غرور انسان حد میانه تکبر و فروتنی است. می توان اعتدال زرین را به برآوردهای واقع بینانه از حد و حدود خود و حرمتی که انسان باید برای خودش قائل باشد تعریف کرد.

نظریه اعتدال بعنوان آزمون اخلاق را ارسطو به اجمال و احتیاط بیان کرده است. او خوب می دانست نمی توان بسیاری از اعمال اخلاقی را به حد وسط میان دو حد افراط و تفریط تعریف کرد. مثلا حد وسطی میان راستگویی و دروغگویی نیست. اما ارسطو حد اعتدال را ابزار سودمندی برای داشتن نگرشی خردپذیر (و بنابراین، فضیلتمندانه) درباره بسیاری از مسائل اخلاقی می دانست

این فلسفه ارسطو در عصر خودش انقلابی بر پا کرد. اعتقاد راسخ او به میانه روی و اعتدال او را در میان دو آتش نابود کننده قرار داد. یکی نفرت اسکندر بود و دیگری بدگمانی آتنی ها. ارسطو معتقد بود اعتدال و میانه روی راه انسان را در وصول به مرحله کمال نزدیک می کند. در اینجا ارسطو نتیجه تجربیات زندگی خویش را بیان می کرد. ارسطو سرگرم تعلیم عالی ترین نوع حکومت و بهترین نوع زندگی بود. حکومت آرمانی آن است که غایت حاکمانش آسایش و خرسندی مردمان باشد. حکومت وقتی فاسد است که فرمانروایانش همه در فکر خویش باشند و وقتی صالح است که همش مصروف تأمین رفاه و شادکامی بیشتر، برای جمعیت بیشتر باشد. ارسطو می گفت منظور از هستی شادی و شادکامی است و مطمئن ترین راه نیل به به آن، داشتن زندگی عقلانی است

آری، ارسطو می گوید زندگی خوب یک زندگی سعادتمندانه است و سعادت یک فعالیت عقلانی است که با آموزه اعتدال بعنوان حد وسط میسر می شود.

منابع:

فردریک کاپلستون، ۱۳۷۵)، تاریخ فلسفه (یونان و روم)، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، صص ۳۷۹- ۳۸۶٫

 نایجل واربرتون، (۱۳۸۲)، آثار کلاسیک فلسفه، ترجمه مسعود علیا، تهران: نشر ققنوس، صص ۳۷-۲۹٫

هنری توماس، (۱۳۸۳)، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمه احمد شهسا، تهران: نشر ققنوس، صص ۶۳-۶۰٫

ویل دورانت، (۱۳۷۳)، تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، صص ۷۲-۷۷٫

هالینگ دیل، (۱۳۸۱)، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: نشر ققنوس، ص ۱۲۲٫