پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Saturday, 24 August , 2019
امروز : شنبه, ۲ شهریور , ۱۳۹۸ - 23 ذو الحجة 1440
شناسه خبر : 30471
  پرینتخانه » گیلان تاریخ انتشار : ۱۳ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۹ | ارسال توسط :

سفری به عین الشيخ، روستای ساز و آواز

راه سوم: بابک مهدیزاده/ به سیاهکل گیلان که می رسی کوه های سربه فلک کشیده و سرسبز دیلمان صدایت می کنند تا تو را به دل افسانه ها و تاریخ ببرند. یک ساعتی باید پایت روی پدال گاز ماشین باشد تا ابرها را رد کنی و برفراز ابرها به دیلمان برسی. اما این تازه شروع راه […]

سفری به عین الشيخ، روستای ساز و آواز

راه سوم: بابک مهدیزاده/ به سیاهکل گیلان که می رسی کوه های سربه فلک کشیده و سرسبز دیلمان صدایت می کنند تا تو را به دل افسانه ها و تاریخ ببرند. یک ساعتی باید پایت روی پدال گاز ماشین باشد تا ابرها را رد کنی و برفراز ابرها به دیلمان برسی. اما این تازه شروع راه است. باید برانی ، آنقدر برانی که از حجم گیاهان کاسته شود و قله تراشیده شده کوه هویدا. جاده های باریک و پرپیچ و خم این راه آدمی را به روستایی رهنمون می سازد که نامش هم عجیب است ؛ عین الشیخ.

خسته ای، اما روایت ها و افسانه هایی که از این روستا و ساکنینش شنیده ای خستگی را از تنت می زداید. به هیجان آمده ام. روستایی را از نزدیک می بینم که می گویند ساکنینش همه در کار موسیقی اند. از پیر و جوان و بزرگ و کوچک سازی می نوازند یا ته صدایی برای آوازخواندن دارند. آدم هایی که همه بایکدیگر خویش اند و از یک نژاد.
اولین ساکنین این روستای کوچک را می بینم. چهار پیرزن زیر آفتاب بهاری ظهر نشسته اند به صحبت. دو نفر روی پله های خانه ای کاهگلی و دو نفر روی ایوان خانه ای ساخته شده از چوب ؛ روبروی یکدیگر. ما را که می بینند صحبتشان قطع می شود اما لبخندشان نه. سر صحبت را که باز می کنم با اولین شگفتی ام روبرو می شوم؛

«ویولون قرمز در عین شیخ »!

مي گويم:«حاج خانم راسته می گن اینجا همه موسیقی کار می کنن؟»

همین یک سوال کافی بود تا پیرزن مرا به دل تاریخ ببرد. به دل روایت. نامش «طاووس» است. ۱۰۰ سال پیش پدر طاووس خانم که نوازنده ویولون بود سفری می کند به تهران و سوغاتی که می آورد، دو ویولون قرمز رنگ است ساخته شرکت معروف آنتونیو استرادیواری. ویولون هایی که هنوز در گنجه پیرزن هستند و او چه با وسواس از یادگار شوهر مرحومش نگه داری می کند. وقتی به مارک و تاریخ ساخته شده ساز که در دل ویولون حک شده بود نگاه کردم تعجبم چندبرابر شد. امضای آنتونیو استرادیواریوس دیده می شد و سال ساخت یکی از ویولون ها مربوط به ۲۰۰ سال پیش بود و آن یکی ۳۰۰ سال پیش.

می دانستم که آنتونیو استرادیواریوس حدود ۳ قرن پیش در ایتالیا شروع به ساخت سازهای زهی کرد و از آن روز تاکنون سازهای اندکی که توسط خانواده اش ساخته می شوند جزو باکیفیت ترین و گران بهاترین سازهای موسیقی در دنیا هستند. روایت این است که اکنون تنها ۶۵۰ عدد ساز از این مارک در دنیا مانده  و در طول تمام این سه قرن تنها ۱۰۰۰ ویولن با نام استرادیواریوس باقی مانده است.

حال دیدن یکی از این ویولون ها در یکی از دورافتاده ترین روستاهای ایران تپش قلب آدمی را مسلما بالا می برد. اگرچه می توان به اصل بودن این دو ساز شک کرد چون ویولون های تقلبی زیادی با این نام در دنیا ساخته شده است اما بازهم وجود دو ویولون به قدمت سه قرن در روستایی به نام عین الشیخ مطمئنا یکی از داستان های عجیب و دلنشین است. پیرزن را با سازهایش و خاطراتش تنها می گذارم و درحالی که به فیلم آمریکایی «ویولون قرمز» که حکایت سفر چند قرنی یک ویولون قرمز از این سر دنیا تا آن سر دنیا است ، فکر می کنم و به دنبال کشف داستان های دیگری می روم.

کردهایی در کوه های گیلان

کدخدا را نمی توانم پیدا کنم. «ذبیح محمدی» یکی از بزرگان این روستا است که ظاهرا سر زمین زراعی اش رفته است. اما «علی اکبر رمدال» و خانواده اش ما را صمیمانه دعوت می کنند تا به خانه شان برویم. خانه ای روستایی که پنجره اش رو به زمین های زراعی این خانواده است و البته کوهی زیبا و دیدنی.

رمدال حکایت شکل گیری این روستا را اینگونه روایت می کند: در دوران صفویان و شاه عباس بود که تعدادی از کردهای ترکیه به قوچان ایران سفر می کنند و هنوز هم تعدادی از آن ها در ترکیه هستند. از سال ۱۰۱۱ تا ۱۰۲۸ ایلی از این خاندان بزرگ کرد به گیلان می آیند و از لوشان تا دیلمان یعنی جنوب گیلان تا شرق گیلان ساکن می شوند. یکی از آن اقوام جد ما است كه دست خانواده اش را گرفت و به قزوین آمد و از کوه های البرز راهش را به گیلان باز کرد و این روستا را بنیاد نهاد. حال ما یعنی تمام ساکنین این روستا همگی از نوادگان او هستیم. همه کرد هستیم و هنوز هم به کردی صحبت می کنیم ولو آنکه زبان گیلکی را به لهجه شرق گیلانی ها خوب بلدیم.

از او درباره صحت و سقم رابطه این خاندان با موسیقی پرسیدم و او نیز گفت: راست است. زمانی بود که اهالی این روستا همگی ساز می زدند. حتی زنان نیز موسیقی را می فهمیدند. سازشان نیز نی بود و تار. بعدها ویولون پایش را به این روستا باز کرد و اکنون هم که بعضی از جوانان سراغ ارگ رفته اند. خلاصه این که از دیرباز موسیقی در خون و پوست این مردمان بوده است. حتی زنان نیز آواز می خواندند. عروسی در این روستا نیز بی نظیر است. عروسی موسیقيدان ها بود و شور خاص خود را داشت.

از او می پرسم که «آیا اکنون نیز اهالی این منطقه موسیقی کار می کنند؟» که او جواب تلخی می دهد:  از زمانی که دیگر به موسیقی در سطح ملی توجه نشد مردمان ما نیز با انواع محدودیت ها روبرو شدند. آنقدر این روند ادامه پیدا کرد که دیگر کمتر کسی سراغی از سنت اجدادی مان می گیرد. جوانان ما نیز همگی به شهر رفته اند و کشاورزی به عنوان شغل خانوادگی دیگر نه جذابیتی برایشان دارد و نه پولی. البته هنوز «محمدرضا شاهنوری» نامی وجود دارد که سبک موسیقیایی ما را دنبال می کند و سعی در ترویج آن در کشور دارد. به چند جشنواره رفته و چند کنسرت هم برگزار کرده و کاستی هم به بازار فرستاده. اما او آخرین فرد نسل موسیقیدان ما است و خودش نیز از این بابت غمگین است.

7gxu_mysite.com-345-400x498

همه راه ها به شاهنوری ختم می شود

از خانه رمدال بیرون می آیم و در روستا گردش می کنم تا با اهالی این روستای عجیب صحبت کنم. اما همه از «محمد رضا شاهنوری» می گویند و این که او بهتر از هرکس دیگری از تاریخ این روستا و داستان های شگفت انگیزش خبر دارد. حدود ۴۰۰ سال پیش «جعفر قلی بیک» به همراه ایلش و به دستور نادرشاه از خراسان شمالی به کوه های البرز مهاجرت می کند تا تنگه منجیل را از حمله قفقازها در امان نگه دارند. بعد از جنگ جعفرقلی بیک در نزدیکی دیلمان روستایی به نام عین الشیخ را بنیان می نهد. جعفر قلی بیک موسیقیدانی چیره دست بود و موسیقی خانوادگی اش را با موسیقی دیلمان تلفیق کرد. او سه پسر داشت. مهدی ، ایمان و موسی که موسیقی خاندان توسط نسل مهدی ادامه یافت. تا این که به شاهنوررسید و سپس به فرزندانش آبرار خوشخان و نصرالله . ساز سنتی این خاندان نیز کمانچه بود و سورنا و دایره و ضرب و نقاره. فرزندان زیادی از این دو برادر كه موسیقی را پی گرفتند و جزو معروف ترین های موسیقی در ایران شدند برجاي مانده بود كه اما اکنون تنها یک نفر از این خاندان باز مانده است. شاید آخرین بازمانده؛ «محمدرضا شاهنوری» فرزند نصرالله برادر کوچک استاد آبرار خوشخان. محمدرضا شاهنوری اکنون ۵۴ سال سن دارد و در لاهیجان زندگی می کند. می گویند تنها کسی است که موسیقی دیلمان و عین شیخ را زنده نگه داشته است و کنسرت برپا می کند و در مراسم آیینی شرکت می کند.

به سراغش می روم و می گوید: به جرات می گویم که موسیقی ایران تحت تاثیر موسیقی دیلمان است. موسیقی دیلمان به قرن ها و قرن ها پیش برمی گردد. در سنت ما این بود که برای هر واقعه ای آهنگ و ترانه ای داشتیم. وقتی باران می آمد موسیقی باران را اجرا می کردیم. عروسی هایمان هفت شبانه روز طول می کشید و حتی بر سر مزار جوانان مان نیز موسیقی اجرا می کردیم. اما اکنون دیگر این موسیقی های آیینی خیلی کم اجرا می شود.

محمدرضا شاهنوری  ادامه مي دهد: از زمانی که موسیقی رپ و ساز ارگ به بازار آمده جوانان ما به سمت این نوع موسیقی می روند و موسیقی قدیمی ما در خطر از بین رفتن است. من و بزرگان این منطقه و موسیقیدان هایمان زجر می کشیم وقتی شاهد اضمحلال موسیقی مان هستیم. همیشه به جوانان منطقه مان می گویم که موسیقی شما ریشه در تاریخ و فرهنگتان دارد و بهترین موسیقی است اما چرا به دنبال موسیقی آفریقایی می روید. راستش ما کسی را نداریم و دستمان از همه جا کوتاه است. هیچ نهاد و سازمان و مسئولی به ما و موسیقی و فرهنگ ما توجه نمی کند.

درددل هایش زیاد است و بغضی در دل نهان دارد. بغضی که تنها می تواند با دست کشیدن بر زخمه های کمانچه اش برآن مرحم نهد. کمانچه ای که مربوط به ۴۰۰ سال پیش است و جد بزرگش جعفر قلی بیک. حتی قدیمی تر از ویولون های ایتالیایی طاووس خانم.

چند افسانه

نزدیک به یک قرن پیش علی قلی خان نامی ارباب دیلمان بود که به خاطر تنشی که در مراسم عروسی یکی از اهالی به وجود آمد رقابتی ترتیب داد تا دو نماینده از دو خاندان کٌرد طرف دعوا بر سر ساز سرنای نقره کاری شده مسیر بین دو روستای دوردست را پیاده طی کنند درحالی که به صورت مداوم مشغول به نواختن ساز سرنایشان باشند. این مسابقه ظاهرا هفت شبانه روز به طول انجامید و از یک سو آبرارخوشخان (عموی محمدرضا شاهنوری) بود و از سوی دیگر «فیض الله خان کرد». عاقبت آبرار خوشخان پیروز شد و سورنای نقره کاری شده به او رسید و سپس به پسرش «عزیزخوشخان». اما بعد از مرگ عزیزخوشخان دیگر اثری از این ساز پیدا نشد.

  • نقل است که نصرالله شاهنوری برادر آبرارخان خوشخان نیز کمانچه نواز بنام ایران بود تا این که انقلاب شد و سال های سال او دیگر دست به سازش نزد. بعد از گذشت یک دهه مقامات محلی از او خواستند که برای مسابقات کشتی محلی (کشتی گیله مردی) کمانچه بنوازد. چون رسم است که هنگام مسابقه کسی ساز می نوازد تا کشتی گیران را سر ذوق و جنگ آورد. نصرالله شاهنور قبول کرد و بعد از سال ها دست به ساز شد و چند روز مدام نواخت. اما وقتی که مسابقه تمام شد و کار نواختن ساز هم به پایان رسید نصرالله شاهنوری نیز دیده از جهان فرو بست…

داستان و افسانه درباره این روستا و مردمانش زیاد است اما آنچه که واقعیت دارد این است که نسل موسیقی دان این خاندان و این دیار به پایان خود رسیده است. دیگر نوای ساز و آواز در این روستا به ندرت شنیده می شود و سازهای قدیمی شان کنج خانه ها و پستوها درحال خاک خوردن هستند.

 

|
کلید واژه ها
,
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.