راه سوم: اکبر نوری/ رنجور، خسته و فرسوده از جای بر می خیزم، صورتم را با آب خنک صبحگاهی می شویم شاید که تیرگی گردوغبار زمانه از رخساره محنت زده ام زدوده گردد!
دوستان رهسپارند! همقطارانم محتمل هم اینک سرمست از باده ملوکانه “میزبان”جشن گرفته اند، قهقهه و خنده های مستی آفرین شان را می شنوم!

همه چیز به فرموده تنظیم و هماهنگ شده است!
عالیجنابان ایستاده و به افتخار قلم و نیش و نوش های آن کف می زنند! مشترک المنافع شدن اهالی قدرت و قلم خود نیز داستانی است خواندنی!

در افکارم غوطه ور می شوم، خود را می یابم که شانه به شانه جناب مستطاب گام بر می دارم و از شدت شعف و لذت همنشینی با کرسی نشین بلندمرتبه دندان های ریز و درشتم بیرون می ریزد! از تصور جلال و جبروت قدرت قند در دلم آب می شود و شوقی سکرآور در درون رگهایم جاری می گردد!

باید عازم شوم، نیاز مرا به پیش فرا می خواند! درماندگی، سرگشتگی و نامرادی روزگارانی سخت، چشمان منتظرم را بسوی دستان کریمانه ارباب می کشاند، روح تهیدستم در سودای درخشش و تلالو نگاه تحسین برانگیز جمعیت پر می کشد، خودخواهی ام نهیب می زند، ارباب دست و دلبازانه تمام قد با آغوشی گشوده به انتظارم ایستاده است. این مرا راضی خواهد ساخت؟ ارباب چه در اندیشه دارد؟ خود می دانم و خدا نیز!

برای عازم شدن مدام به وجدانم سیخونک می کشم که بیرحمانه همچون خوره این روزها به جانم افتاده است و با سوهانی در دست روحم را می خراشد.

با دشورای خودِ خویشتنم را توجیه می کنم! برایش از عذاب زیستن، از جان کندن های مکرر زندگی، از لحظه های نفس گیر بودن، از همراهان ملال آور، از تنگنای سخت نفس کشیدن، از دست های لرزان، پاهای بی رمق و عصب های نازک و درهم پیچیده می گویم، می نالم اما…نهادم از درون همچون اسبی سرکش از سواری دادن امتناع می ورزد! مستاصل بر جای باقی می مانم، همچون اسبی در گِل!

عزم رفتن می کنم. قلمم را در درون محفظه چرمی اش می نشانم، کوله پشتی ام را بر دوش می گیرم، نگاهی به آینه می اندازم و…یک آن در خود می شکنم!
راستی به کدام قبله روانم! ندایی از درون مرا در دم متوقف می سازد. دست دست می کنم و کوله پشتی از دوشم بر زمین می افتد!
یک آن خود را با لبخند ملیحی بر لب در معیت عالجناب مستطاب تصور می کنم، پاهایم سست می شود، کرختی و حسی ناخوشایند سراسر قلبم را آکنده می سازد. بی درنگ پرسشی سهمگین روحم را دستخوش ضرباهنگ خویش می سازد؛ ” تو در کدام سمت ایستاده ای؟” قبله ات کجاست؟! در متن جامعه یا پهلو گرفته در ساحل امن قدرت!
خجول و شرمسار بر جایم خشکم می زند، بر خود می لرزم، همه ایمانم به سخره گرفته می شود، باورهایم چنان به بدن نحیفم فشار می آورد که صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم!

قهقهه ای چندش آور در گوشم می پیچد!
پیک ها بالا و پایین می روند، صدای کر کننده جام های بلورین فضا را در هم می شکند ، ناامیدانه تقلا می کنم تا گامی بر دارم اما دردی جانکاه ناغافل بر وجودم مستولی می شود و چون گنگ خوابدیده، رنجور، خسته و فرسوده در خود فرو می ریزم و همه چیز در تاریکی و سیاهی شب فرو می رود!

اکبر نوری