پیامبر اسلام (ص) می فرماید
۞ «بهترین امور، حد وسط و میانه و حالت اعتدال آنها است و باید دوست داشتنی ترین امور در نزد تو، حد وسط و معتدل آنها در حق باشد» (مستدرک الوسائل، ج ۸: ۲۵۵) ۞
Sunday, 16 December , 2018
امروز : یکشنبه, ۲۵ آذر , ۱۳۹۷ - 8 ربيع ثاني 1440
شناسه خبر : 39766
  پرینتخانه » پربیننده ها, کنار لوگو تاریخ انتشار : ۰۴ آذر ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۴ | ارسال توسط :
هادی نوری

باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر

آن زمان که بوران برف بود و سیلاب سیل؛ تو در کنار مردم بودی از پاس صبح تا شام شب و من می دانم که پس از آن چه بر تو گذشت. نگفتی و آنها ندیدند. نباید می دانستند و می دیدند. تو می دانستی برای چه آمده ای، کاش آنها هم می دانستند. سخت است گذر کردن، چه بدانند و چه ندانند. تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.
باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر

راه سوم: زمانی برایت کارتون کشیدند؛ قطاری درست کردند و گفتند راهی گیلان است. لذت بردند از وصل تو بدان و تو سوار بر قطاری کارتونی راهی گیلان بودی! حتی با شنیدن سوت قطار هم باز به سراغت آمدند و این بار تصویر قطار پارک کودک برایت نقاشی شد! چرا؟

زمانی دیگر از تک لحظه خستگی های شبانه روزیت نگذشتند، کوه ساختند و در کوی و برزن کوس رسوایی زدند که هین بود رستم دستان تان! ندیدند که یک تنه به موج زده ای و چرا! برخی ندیدن ها مغز آدمی را می فشرد و اینها آهن را پولاد می کند اما با آن ندیدن ها که قلب آدمی را در خود می فشرد چه باید کرد؟ تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

وقتی دیگر چه ناجوانمردانه لحظه تصویر دردهایت را آنگاه که در سوگ عزیزانت بودی، قابی ساختند برای هر آنچه کشیده ایم و می کشیم، از اوست که بر ماست و… با چنین تصویرسازی هایی از سوی عامه مردم خیال مان نبود اما وقتی یک به اصطلاح روشنفکر یا هر چیزی شبیه آن می سازد باید مانند افلاطون بر جهل اش غصه خورد یا غیض اش؟ به قولی با ندانستن می شود کاری کرد اما با ندیدن و نخواستن ندیدن چه باید کرد؟ تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

آن زمان که بوران برف بود و سیلاب سیل؛ تو در کنار مردم بودی از پاس صبح تا شام شب و من می دانم که پس از آن چه بر تو گذشت. نگفتی و آنها ندیدند. نباید می دانستند و می دیدند. تو می دانستی برای چه آمده ای، کاش آنها هم می دانستند. سخت است گذر کردن، چه بدانند و چه ندانند. تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

آن زمان که صدای شان را بر تو فرود آوردند از تو جز لبخند ندیدند و جز نیکو سخنی نشنیدند. مگر از تو غیر این سراغ می رفت که هر آن کس پدری بداند چنین کند و تو چه خوب می دانستی. حتی وقتی خواستند دیده شوند یا بزرگ بنمایانند سراغ تو را گرفتند. زدند و گفتند، بریدند و دوختند از تو اما جز تبسم کسی چیزی ندید. نه زدنی بود و گفتنی، نه بریدنی بود و دوختنی. ماندی و پدری کردی. باز هم همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

من می دانم وقتی سوار قطار بودی و سوتش را شنیدی و مردم شنیدند در اندرونت چه گذشت. همان قطاری را می گویم که برای اتمامش بارها به گیلان آمدی؛ چه زمانهایی که می آمدی و مردم می دانستند و چه زمانهایی که می آمدی و کسی نمی دانست آمده ای. تو را نمی دیدند اما تو بودی. تو می دانی که برخی برای دیده شدن ها چه می کنند. تو چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

دیدی که چقدر لذت بخش بود لبخند نشاندن بر لبان مردم. قطار یکی بود. در آزادراه هم آمدی تا لبخند ببینی. بگذریم که با تو چه کردند و بگذریم که تو با آنها چه کردی. بگذار بگذرد که ره دراز است و فرصت لبخند ها بسیار؛ از فاضلاب و تالاب و پسماند گرفته تا رودخانه ها و کمربندی شهر. برای قطار چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

می دانم با خواندن این سطور باز هم بر تو خواهند تاخت و هم بر من. پیشتر چه کردی؟ باز همان کن که ره مردان همین است ولاغیر.

 

نویسنده : هادی نوری |
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.